آن مرد آمد....

خخخخخخ خخخخخخخنیشخند

بینوا آن مرد. آمد.

بعد منم که مثلا نمی دونم و فائزه اصلا به من نگفته.

بعد الان دارن با فائزه رایزنی می کنن که منو چطور بکشونه بیرون و بعد من سورپرایز بشم.

بعد من دارم فکر می کنم چطور نیشم رو ببندم. 

چطور نقش یه آدمی که نمی دونه برای چی داره میره بیرون و قراره سورپرایز بشه رو بازی کنم.

مثلا جزوه بگیرم دستم و بعد که دیدمش ییییهووو همه چی از دستم بریزه رو زمین؟

مثلا یییهو بایستم و عینک آفتابی معروفم رو از رو چشمم بر دارم و بگم ننهههههههههه؟

مثلا یییهو عشقولی بشم دوان دوان برم طرفشسبززبان

ها؟

نمی دونم قراره چی بشه؟

قراره ببینمش و دوباره ده سال خاطره مرور بشه و من بشم عسل بانوی ده سال پیش؟

قراره ببینمش و موهاش ریخته باشه و جوابش کنم؟

قراره ببینمش و مثل یه عسل بانوی سی ساله و مثلا عاقل حرف بزنم و تصمیم بگیرم؟

قراره همه دلخوری ها رو بذارم کنار و قبول کنم هیچ آدمی بی نقص نیست و من هم اشکالاتی دارم؟

 

منتظر یک پست شاید جالب شاید بی مزه شاید طنز شاید درام شاید رمانس باشید.

ممکنه بخوام پست بعدی رو رمزی بنویسم. 

دوستانی که رمز داشتن و فراموش کردن و دوستانی که بعد از اون دو پست رمزی به من افتخار دوستی دادن و رمز ندارن و دوستانی که می خوان رمز داشته باشن بهم خبر بدن.

مژه

/ 56 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرجان

منکه پسورد وبلاگت را ندارم ...[لبخند]

نازنین

سلام عزیزم من امروز ماجراهای آن مردو کامل خوندم ، امکانش هست منم رمز داشته باشم . مرسی [گل]

هانیه

سلام عسل جان همه وبلاگتو خوندم هر چی از دلنشین بودنش بگم کمه منم یه جورایی ماجرام مثل تو هست واسه همین اگه اجازه بدی رمز داشته باشم خوشحال میشم باهات آشنا شم الببته وبلاگ ندارم

هانیه

سلام عسل جان آدرس ایمیلم اشتباه بود اگه دوس داشتی بهم رمز بده خیلی مشتاقم ماجرای آن مرد رو بدونم, راستی وقت داری باهات یکم درد و دل کنم و البته راهنماییم کنى؟

مهسا

سلام عسل بانو امیدوارم خوب و سلامت باشی. من وبلاگت رو دیدم و راستش خیلی از قلمت خوشم اومد. خیلی صمیمی و دوست داشتنی بود. ازطرف دیگه کنجکاو شدم جریانت رو با آن مرد بخونم اما پسورد داشت اگه دوست داشتی واسم بفرست .ایمیلم:masomeh.adham@gmail.com

خودم

سلام تازه با وبت آشنا شدم خوندم به بن بست خوردم ... عسل بانو رمز و لطف کن به من هم بده به جاهای حساسش رسیده ... مرسی گلم

خودم

آخه خیلی هم نبود ... از سرکار بین کارام می خونم .... نحوه نوشتنت شیرینه ... امیدوارم زودتر کارتون درست بشه و آزمایش هم اوکی بشه ... ما که رفتیم‌‌ آزمابش بدیم از استرس دیوانه شده بودم ... چون آن مرد ما کم خونی مینور داشت و من کلی استرس داشتم که نکنه داشته باشم ولی خدا رو شکر مثبت بود. انشالا همه چی به زودی اوکی میشه ... رمز هم که به ما ندادی خواهر[چشمک]

من

میشه بم رمز بدی؟

مجتبی

چه دوران عشق وعاشق یود ه این خاطرها تا ابد میمانه

مهرنوش

سلام من دوستم جديدم، ميشه به منم رمز بدي آيا؟[لبخند]