چی شد؟

باورم نمیشه این مرد جوانی که کنار ما ناهار خورد و با خواهرم از کلاس زبان گفت و دست روی شانه های پدرم گذاشت و با برادرم مردانه نشست، همان (آن مرد) ی ست که اینجا با شما از روزهای خوب و بدی که با او گذشت گفتم.

آن مرد آمده بود. روز چهارشنبه. برای انجام آزمایش و تعیین تاریخ عقد و هماهنگی با محضر و خرید حلقه.

قرار بود همین 13 رجب میلاد امام علی عقد باشد.

شوهر دختر عموم زارتی افتاد مرد.خنثی

به احترام فامیل و برای اینکه عقد ما سوت و کور نباشه بنا را گذاشتیم که ان شالله روز عید مبعث عقدما باشه.

می شود به عبارتی 6 خرداد.

آزمایش خون رو که گذراندیم. آزمایش عدم اعتیاد مانده بود که چون یک ماه اعتبار داشت گذاشتیم نزدیک عقد.

آن مرد روز چهارشنبه صبح رسید. رفتیم محضر و مدارک رو تحویل دادیم و نامه گرفتیم.

یک نامه که عکس من  و آن مرد رو شامل می شد با این محتوا:

آقای آن مرد و دوشیزه عسل بانو قصد ازدواج دارند، لطفا تمام آزمایشات لازم را انجام دهیدنیشخند

خب اون روز دیگه فرصت نبود که بریم آزمایشگاه. پس یک سر به بازار طلا فروش های اهواز زدیم و همین جور گذرا نگاه کردیم. نزدیک ظهر بود و مغازه ها تقریبا تعطیل بودند. بعد اومدیم خونه و ناهار خوردیم و تا عصر با عضو جدید خانواده صحبت بود و خنده و شوخی و بنده هم بعد از اینکه در کسوت یک همسر مهربان برای آن مرد میوه پوست می گرفتم دستم رو بریدم. خخخخخخ. نیشخند

چرمنگ نیستم. مامان داشت در مورد نفرت من از کله پاچه برای آن مرد می گفت حواسم پرت شد دستم برید خون اومد. چهره ی نگران آن مرد خیلی دیدنی بود. حال کردمزبان

آفتاب که کمی مهربان شد من و آن مرد رفتیم برای خرید حلقه و دیدن لباس . مانتو سورمه ای پوشیدم و شال و شلوار سفید . و آن مرد هی برای تیپم غش و ضعف می رفت.نیشخند

توی پاساژ یه آینه بزرگ بود رد که شدیمیهو آن مرد گفت عسل این خانمه رو. منو می گفت ها که توی آینه مشخص بودم.. منم گفتم خوش به حالت چقدر خوشبختیمژه

لباس قشنگ که ندیدم و بنده چنان خجسته ام که یک هفته مانده به عقد هنوز نه لباس دارم نه هنوز تصمیم گرفتم که موهامو چه رنگی بکنم که کمی شبیه خانوم های متاهل بشم و کمتر در محل کار منو با دانشجوهای اواخر دهه شصت اشتباه بگیرن.

بنا شد آن مرد بره تهران و لباس رو برام از اونجا تهیه کنه.

و اما خرید حلقه.

وای گه چقدر سخت بود. اصرار داشتیم که حلقه ها ست باشن. ولی حلقه های ست یا زنونه خیلی ظریف بود و برای دست مرد مناسب نبود. یا مردونه اش خیلی مردونه بود و به دست من نمی اومد.

چند ساعت بود که ما همون یه خیابون طلافروشی رو بارها رفتیم و آمدیم ولی چیزی نپسندیدیم. من که سر درد شدید داشت خفه ام می کرد گفتم باید مسکن بخورم. رفتیم داروخانه و کدئین زدیم بالا. من خوردم و آن مرد هم خورد.

بعد بالاخره یه آقای فروشنده مهربون در حالی که باید مغازه رو تعطیل می کرد و دیر شده بود. من و آن مرد رو از مغازه بیرون نکرد. کرکره رو کشید پایین و با حوصله حلقه ها رو نشون داد و بالاخره ما انتخاب کردیم و یه قرآن بزرگ خوشکل هم بهمون هدیه داد.

من و آن مرد خوشحال و خندان از اینکه بالاخره حلقه خریده شد در حالی که همه ملت داشتن میرفتن خونه هاشون تازه یادمون اومد که شام نخوردیم و رفتیم یه پیتزا زدیم بر بدن و دوازده شب برگشتیم خونه.

صبح روز بعد باید برای انجام آزمایش و کلاس مشاوره قبل از ازدواج می رفتیم.

خب برای آزمایش عدم اعتیاد باید نمونه ادرار می دادیم.

من که می دونستم هر دستشویی که به جز دستشویی خونه خودمون برم کلیه هام از کار میفتن و نمی تونم نمونه آزمایش رو بدم، برای اینکه جلوی آن مرد سوسک نشم، از خواب که بیدار شدم دستشویی نرفتم و آب میوه و چای خوردم که با خیال راحت برم و توی دستشویی شرمنده نشم.

آقا ما رفتیم دستشویی چه افتضاحی بودتعجب

یه شیشه تعبیه شده بود که ما اون ور رو نمی دیدیم ولی از اون ور ما رو میدیدن. بعد یه سوراخ هم گذاشته بودن که لیوان نمونه رو باید از همون جا تحویل میدادیمخنده

من که هر چی تمرکز کردم خبری از نمونه نبود. یهو دیدم از همون سوراخ دست یه خانمی اومد تو و گفت لیوان رو بده قهقهه

گفتم خانم من هنوز کار دارم. اولش چیزی نگفت بعد که دید خیلی طولانی شد گفت خانم پاشو برو بعد بیا وقت مردم رو نگیرقهقهه

منو تصور کنید که با چه رویی رفتم بیرون و با آن مرد مواجه شدم که دم در منتظر من بود.

گفتم ببین من نتونستم آزمایش بدم. گفت بیا بریم برات آب بخرم بخور. بعد دیگه روم باز شد و کی بود که نیش منو ببنده. آن مرد هم خجالت رو گذاشته بود کنار و هی داشت از قسمت آقایون تعریف می کرد که چه خبر بودهقهقهه

من بعد از خوردن یه بطری نیم لیتری آب معدنی و مقداری پیاده روی و مقادیر معتنابهی خنده بالاخره برای آزمایش آماده شدم.

رفتم و این دفعه لیوان چنان پر شد که صاحب همون دست که اومد لیوان رو بگیره گفت نصفشو بریزقهقهه

خیلی خنده دار بود. خیلی خاطره خوبی شد.

اما....

توی کلاس مشاوره نشسته بودم که اس ام اس آن مرد رسید:

گند زدیم رفت. دیشب هر دومون قرص استامینوفن کدئین خوردیم. الان آزمایش اعتیادمون مثبت میشه.

واااااااااااااااااای.

نمونه ای که با اون همه زحمت جمع کردم . شوت شد رفت.

اون هیچ آن مرد هم عصر همون روز داشت برمی گشت تهران. تاریخ عقد هم اکی شده .

رفتیم گفتیم خانوووووم ما قرص کدئین خوردیم ...

گفت: بعله هر دوتون معتاد شدین رفت.

حالا من اعصابم خط خطی آن مرد هم هی می گفت تقصیر تو شد گفتی کدئین بخورم. گفتم حالا من سرم درد می کرد تو چت بود خوردی؟زبان

خانومه گفت اشکال نداره صدتومن پیاده می شین و همون نمونه رو مجدد آنالیز می کنن ببینن به چی معتادین.

د بیا.

هیچی دیگه من و آن مرد هم بعد از یه کم جر و بحث و غر و اینا دوباره خنده رو از سر گرفتیم و رفتیم رو تختی ها رو دیدیم و بعد هم زنگ زدیم خونه گفتیم ما ناهار نمیایم و با هم رفتیم رستوران امپراطور که خیلی ازش خاطره داریم و به قول آن مرد هر بیایم اهواز باید اینجا بیام.

بعد رفتیم خونه و آن مرد رو با توشه شام سفرش راهی کردیم رفت.

امروز صبح رسید و عصر هم تماس گرفت و گفت که داره دنبال لباس برای من می گرده.

 

حالا من فردا باید برم جواب آزمایش رو بگیرم. با چه رویی برم جوابی که اعتیاد رو مثبت نشون میده بگیرم.

گناه دارم ها.نیشخند

اصلا برای من و آن مرد هی نمیشه.

اون از خونه که پیدا نشد که ما زودتر بریم سر خونه زندگیمون.

اون از اعتیادمون. اون هم از فوت شوهر دخترعموم.

چرا نمیشه یعنی؟سوال

اخرین اخبار رو به سمع و نظر رسوندم. به زودی شاهد پست نتیجه ازمایش باشید

 

 

/ 26 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بااعصاب

وااااااای عسل جون خیلی خوشحالم که بالاخره نمردیموشمابه هم رسیدین ایشالاکه بدون مشکل پیش برین تااخرعمردوتایی باهم عشق منم اهوازه برامنم دعاکن یوقت دیدی شدم همسایتون خخخخخ!!![قهقهه]

الناز

جدی؟! عید مبعث عقد میکنین به سلامتی؟! من خیلی سربه هواام،دقت نکرده بودم:) ایشالا که خوشبخته خوشبخت بشی:) واسه منم دعا کن اون لحظه:-*

پانیذ

عسل جان شوخی کردم باهات نه غصه نخور دیگه پیش اومده کاش آنهایی که تجربه داشتن بهتون گوشزد میکردن که نباید قرص کدئین دار بخورین البته منم تا الان نمیدونستم.ولی عیبی نداره دوستم دیگه فکرشم نکن.به روزای خوبی که در انتظارتئنه فکر کن[ماچ]

نسیم

ای عسل معتاااااد:دی هی گفتم چرا کم پیدایی...نگو مشغول ساختن خود بودی:دی دختر جان تو نمیتونی مثل سایر انسانها این دوران رو طی کنی؟! هعییی باید وسطش یه پارازیت بیای؟! اون نمونه ی بیچارت حق داشته نمیومده....میخواسته بهت بگه بابا برو یه روز دیگه بیا خوووو! حالا خوب شد؟! بیا...دوست معتاد نداشتیم که الان به میمنت و مبارکی پیدا کردیم!!!! ولی از شوخی گذشته برات آرزوی بهترینها رو دارم...بعد از عقد تندی بیا گزارشات بده بینیم چه دسته گلی اونجا به آب خواهی داد!!! مثل من نکنی بار اول بگی بله!!!! آبروم رفت!من [خنثی]مامانم[منتظر] همسر[نیشخند][مغرور]

۩۞۩پدرام۩۞۩

همه آبهای دریاها هم نمیتوانند یک کشتی را غرق کنند مگر اینکه در داخل کشتی نفوذ کنند بنابراین تمام نکات منفی دنیا روی شما تاثیر نخواهد داشت مگر اینکه شما اجازه بدهید... سلام دوست خوب من ..... از شنیدن خبر ازدواجتون خیلی خوشحال شدم و براتون آرزوی خوشبختی دارم.......... به روز کردم و منتظر حضور مهربانت هستم

اقای حس هفتم

سلام....... بر آقا و خانم معتاد!!!!!!!! [نیشخند] امیدوارم زود همه کاراتون روبراه بشه و زارتی!! برین سر خونه و زندگی تون. پول برا خونه چقدر گذاشتین کنار؟ جای خاصی از اهواز مد نظرتونه برای خونه؟ خرید یا رهن و کرایه؟ ضمن اینکه اگه از ما بعنوان کسی که یکی دوتا بیشتر از شما لباس پاره کرده ایم ، یه عقد محضری ساده و بی آلایش - صد البته با حضور و دعوت رسمی از ما -بگیرین و برین ماه عسل.... . این محترمانه اش. غیر محترمانه اش هم اینکه : الکی پولتون رو تو شکم فامیل و اشنا نریزین. - با عذرخواهی البته که اینجوری میگم - فردا هیشکی نمیگه دستت درد نکنه. همه میگن غذاش مزخرف بود یا کم بود یا شلوغ بود یا ... از ما گفتن.....

الناز

سلا بر شما:) عسل بانوی عزیز لطفا یه شب قبل از مراسم عقد یه پست واسه یادگاری و به خاطر همراهان همیشگی وبلاگتون بزنید:) بسیار از این اتفاق خوشحال میشیم:) دوسه روز پیش یه نظر گذاشتم و خواستم دعامون کنید سر عقد ولی فک کنم نرسیده. سه روز دیگه روز موعود فرا میرسه!هیجان زده ام! و خوشحال:)

مرضیه

سلام عسل بانوی معتاد[نیشخند][نیشخند] شوخی کردم عزیزم....وای وقتی تعریفات رو میخوندم روز آزمایشگاه و تمام جریانات عقد خودم جلوی چشمام رژه رفت.... چه زود گذشت البته من 2 فروردین عقد کردم/.... عسلی ما هم برنامه داشتیم با آزمایشگاه.... تصور کن توی همون گوی شیشه ای که حرفشو زدی من تا نشستم که مشک پر کنم چنان آبرویی ازم رفت که نفهمیدم خودمو کجا قایم کنم (چیز شدم اونم با چند روز جلو اومدن از موعد مقرر).... با یه بدبختی نمونه گرفته شد.... ما رو هم از دعای خیرت سر عقد بی نصیب نکن.... اصلا نگران نباش ایشالا همه چیز به خوبی و خوشی برگزار میشه و یک روز به این روزهات میخندی هر چند که امروز حرص میخوری

رايحه ياس

سلام!واي که چقدر از دستت خنديدم عسل بانو! اصلا اين قسمت تست اعتيادو اگه بردارن، بخش اعظمي از خاطرات متأهلين حذف ميشه! سخت هست اما بعداً کلي خاطره دارين که هي يادشون بيفتين و هي بهش بخندين! [نیشخند]

سارا

باز خدارو شکر کن که موقع آزمایش اتفاق دیگه ای برات نیفتاده!!! ما هم وقتی برای تست اعتیاد رفتیم من مشکل پیدا کردم و هیجی نیومد اومدم بیرون کلی آب و آبمیوه خوردم این بار هم جیشم گرفت در حدی که داشتم منفجر میشدم!!! همسر عزیز هم که شیطونیش گل کرد از بس منو تو مسیر رسیدن به آزمایش خندوند که نتونستم خودمو نگه دارم تو ماشین سیل راه افتاد!!! [خنده]