سوتی های عسل بانو

اعصابم خورده . همه چی میره رو مخم.

اینکه بعد از چهار پنج سال کار داشتن و استقلال مالی ، حالا کارم شده شست و شو و پیاز داغ درست کردن خیلی روی مخمه. این فکر که من قبل از آن مرد کار داشتم و الان بیکارم و اون هر روز صبح میره سر کار اذیتم می کنه.

خیلی مسخره است ؟

خب حالا اینجوریه دیگه.

فقط این نیست که..... دیروز حدود ساعت ده دختر خاله ام از اهواز برای حال و احوال تماس گرفت و مشغول صحبت بودیم.

نمی دونم چقدر گذشته بود که یهو آیفون رو زدن سریع با دختر خاله خداحافظی کردم و پدر شوهر جان پشت در بود. می گفت آن مرد زنگ زده بهشون و گفته که هر چی تماس می گیره خونه من جواب نمیدم و موبایلم هم خاموشه. 

گفتم بابا من خوبم داشتم با دختر خاله حرف میزدم این تلفن کوفتی هم که پشت خطی رو مشخص نمی کنه.

موبایلم هم قاتی کرده بود و اون طفلی هر چی میزنگید زنگ نمی خورد.

پدرشوهر جان هم گفت که ما فقط نگرانت شدیم. هر چقدر خواستی تلفنی حرف بزن و سلام ما رو هم برسون.

آن مرد اونقدر نگران بود و عصبانی که به زور جواب تلفن منو داد.

مادرشوهر جان هم زنگ زد و گفت که ان مرد گفته که من دیشب تب و لرز داشتم و حتما حالا تو خونه غش کردم که جواب نمیدم. تعجب

دیشب که رفته بودیم پیاده روی من فقط یه کم سردم شده بودا این آقا گفته من تب و لرز داشتم و بی خودی نگران شده و همه رو هم ریخته به هم.

خیلی اعصابم خورد شد. حالا چی فکر می کنن پدر و مادرش؟

فکر نمی کنن من چقدر سر به هوام و همش پای تلفنم؟قهر

عصر که اومد کلی باهاش بحث کردم که این کارا یعنی چی؟ بذار یه ساعت بگذره بعد نگران شو.

خلاصه که دیروز خیلی عصبی شدم.

یه روز دیگه هم پلو رو می خواستم ابکش کنم که تلفن زنگ خورد خاله بود. مشغول صحبت شدم و روم نمی شد بگم گوشی رو نگه دارن تا من پلو رو آبکش کنم. پلو همون جور توی قابلمه توی اب موند. وقتی خداحافظی  کردم و رفتم دیدم پلو تبدیل شده به شیر برنج و اصلا به هیچ وجه قابل استفاده نیست. خمییییر خمیر شده بود. فکر می کنی چیکار کردم؟

هیچی ریختم توی پلاستیک مشکی . اروم دم  رو گذاشتم زو کولم و رفتم انداختم توی سطل آشغال سر خیابون. اگه می انداختم توی سطل آشغال خودم که آن مرد می فهمید اون همه برنج بی زبون رو حروم کردمابرو

سوتی های من به همین جا ختم نمیشه. همین اول راه زندگی یکی از کاسه های ماست خوری سرویس غذا خوری از آب چکون افتاد و شکست. منم به روی خودم نیاوردم و به هیچ کس نگفتم. توی روزنامه پیچوندمش و انداختم توی سطل زباله. آن مرد هم متوجه نشد.

کوکو و  کتلت  که درست می کنم حتما یه جاش می لنگه.  نمی تونم توی ماهی تابه برش گردونم که اون طرفش سرخ بشه .

کوکوی سیب زمینی که خراب شد انداختم تقصیر آن مرد که تو اومدی و دخالت کردی و گفتی ماست کم ریخیت و ماستش زیاد شد و خراب شد.

کوکو سبزی رو هم باز انداختم گردن ؟ان مرد که تو گفتی کمه و زیاد شدو مغز پخت نشد.

چرا من نمی تونم کوکو و کتلت درست کنم آخه؟گریه

ولی قورمه سبزی درست کردم در حد بنز خوب شد. عالیییی ها.

کلم پلو و عدس پلو و لوبیا پلو و خورش بادمجون و خورش قیمه و ماکارونی و باقالی پلو زرشک پلو و اینا رو خدایی خیلی خوب درست کردم. 

دوربین گوشی خوب نیست که از آشپزی و سوتی هام عکس بگیرم براتون.

ولی سعی می کنم عکس بذارم.

نمی تونم از این روزها لذت ببرم. من کلا همه چی رو به خودم سخت می کنم. هیچی خوشحالم نمی کنه. دوست دارم برم سر کار. 

دلتنگی هم که کلا امونمو بریده. همین دم صبح دو تا خواب بد در مورد بابا دیدم. خیلی نگران شدم. زنگ زدم و خیالم راحت شد که خوبن.

همین دلتنگی باعث میشه همه چی زود منو برنجونه. و باعث میشه پیله کنم به آن مرد بیچاره. که من به خاطر تو کار و خانواده رو ول کردم اومدم . ....

فقط همینا رو نمیگم که... خیلی حرفای دیگه هم بهش میزنم. هنوز همون کل کل های دوازده ساله ادامه دارهنیشخند

برام دعا کنید زود برم سر کارافسوس

 

پی نوشت:

1- آقا کتلت درست کردم عالی شد. به جون خودم عالی شد عالللللیتشویقهورا

2- مادرشوهر جان زنگ زد یه دل سیر با هم دیگه غیبت آن مرد رو کردیم که دیروز همه مون رو ریخت به هم . آخیششششش دلم خنک شدنیشخند

/ 35 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دخترمهر

سلام حاضر [نیشخند] ببین عسل خانوم من 2 ماهی میشد خواننده خاموشت بودم یه مدت وبت و گم کردم ولی دوباره پیدات کردم این اولین نظریه که میزارم ایشالله خوشبخت بشی انقدر هم قصه بیکاری رو نخور وقتی بری سر کار و بیای خونه و مجبور شام و حاضر کنی و خونه رو تمیز کنی خودت میگی چه کاری کردم کاش سر کار نمی رفتم قدر پدر شوهر مادر شوهرت و بدون همچین مادرشوهرش جواهر یه دونش کمه ولی خوب تو برو خدا رو شکر کن این نوع نادر گیر تو اومده چون همه از دست قوم شوهر نالانن[خنده] دیگه بازم آرزوی خوشبختی میکنم برای تنهاییتم برو کلاس تا سرت گرم بشه [قلب]

یاشل.ماجراهای خواستگاری

به ازدواج بعد از 30 سالگی امیدوار شدم[نیشخند] میدونی من مثل تو نیستم که بگم حالا بلاخره ازدواجم میکنیم من مثل آن مردم هول دارم واسه ازدواج.دست خودمم نیست . میخوام بخونم من کل آرشیوتو خوندم تاریخ مهم نیست که وقایع مهمه. اسمشو بزار همسری،شوشو،آقامون،حاجیمون،غضنفر،عرشیا،هرچی بهش میخوره دیگه [چشمک]

دخترمهر

عزیزم من لینک کردم امیدوارم بتونیم دوستان خوبی باشیم[لبخند]

مریم

سلام عزیزم من چند ماهیه که میخونمت ...خدا دوستتون داره که بستگان شوهرتون به این نازنینی هستن ...از تازه عروس بودنت لذت ببر فکرکن خیلی ها ارزوی زندگی شمارو دارن بعدا که بچه دار بشی یا بری سر کار دلت برای ارامش این روزها که قدرشو نمیدونستی تنگ میشه من یه بچه دبیرستانی دارم قضیه چند تا پیرهن بیشتره چند تا توصیهخواهرانه 1) از اینترنت اشپزی هاتون رو ارتقا بدین 2)یک برنامه غذایی که هردوتاتون دوست دارین برای 15 روز یا سه هفته بنویسین تا هر روز تکلیف اشپزی معلوم باشه 3)صبح که همسر رفت شما کارهای اولیه ناهارو انجام بدین خونه رو مرتب کنین کفش مناسب و پیاده روی رو شروع کنین سه روز استخر یا سه روزایروبیک 4)کلاس زبان یا کلاسهایی مثل تی ام که ارامش میدن هم خوبه 5)اگه ماشین دارین بعضی جمعه ها غذاتون رو ببرین اوایل جاده چالوس یا هراز پیک نیک دو نفره حسابی هم خوش میگذره 6)کوه پیمایی صبح جمعه هم خوبه

نسیم

ای عسلیییییی عزیزم همه ی اینا طبیعیه اول زندگی...تا اخلاق هم قشششنگ دستتون بیاد...تا تو تو همه غذاها ماهر بشی...همه زمان میخواد ...نگران نباش..تااازه تو خیلی ماهریا...من اینهمه مهارت نداشتم اولش...کلی غذا بلدی جیییگر. این نگرانیای آن مرد هم طبیعیه...تو رو خدا دعواش نکن...تو ذوقش نزن...خوشحال باش که نگرانته...خوشحال باش که به فکرته...کم کم از نگرانیای بی موردش کم خواهد شد...من اول ازدواج یک بار خواب بودم دیدم همسری که صبح راهی کرده بودم سر کار بالاسرمه اینجوری[نگران] نگو آقا رفته سر کار...بعد زنگ زده من خواب بودم نشنیدم...پاشده اومده ببینه من چم شده...الان بعد از ده سال تااازه یاد گرفته ممکنه من حموم باشم یا نشنوم یا هر اتفاق دیگری افتاده باشه جز انهدامم[نیشخند] البته منم زنگ بزنم جواب نده هنووووز همینجورم..پس آن مرد رو درک میکنم اساسی. مهربون باش باهاش. ما نگرانا گناه داریم[زبان]

فکر دوم

به به... شما نمونه‌ی بارز و کامل یک عروس اصیل آریایی هستی! آفرین بر تو اصن زشته، قباحت داره که عروس اول زندگیش کتلت و کوکو و برنج آبکش رو حرفه ایی درست کنه یا اصن ظرف نشکونه!! [نیشخند] خب نمیگن تو این همه تجربه رو قبلا از کجا بدست آوردی و اینا؟!! واسه آدم هزار جور حرف درمیارن بخدا [خنده] اونم مادر شوهر و خواهر شوهرای این دوره زمونه

من

بابا با اون برش کیبه برنج درست میکردی هم اسراق نمیشد هم یه غذای خوشمزه جدید میخوردی خب

مجتبی

اشکال نداره روزهای اول تو شهر غریب همینجور کم کم عادی میشه برات انشاله بچه هم بیاد دیگه سرگرم میشی