عسل بانوی خوشحال...

یک عدد عسل بانوی خوشحال با شما حرف میزنه.

من موفق شدم. 

بالاخره تنهایی رفتم بیرونهورا

روز شنبه بود که با دوستم قرار گذاشتم. یکی از هم دوره های دانشگاه مزدوج شده و اتفاقا ساکن تهران شده.

روز شنبه با هم قرار گذاشتیم و رفتیم بیرون. علی رغم تمام نگرانی های آن مرد.

تتتاااااااااااااااااااازه به پدر و مادرش هم خبر ندادم.نیشخند

بهله اینجوریه دیگه. باید از یه جایی شروع می کردم. 

باید نشون میدادم که بی دست و پا نیستم و یه زمان نه چندان دوری رهبر انقلاب خانوادگی بودم. پس شال و کلاه کردم و زیر پل گیشا با دوستم قرار گذاشتم. همدیگه رو دیدیم و حسابی واسه خودمون گشتیم و حرف زدیم و غیبت مادر شوهر کردیمعینک

بعد یه جا هم بند نمی شدیم که. آن مرد نگران و دلواپس هی میزنگید که ببینه من کجام. دقیقا بعد از هر تماس من پوزیشنم تغییر می کرد. مثلا تماس اول گیشا بودم. تماس دوم ونک. تماس سوم  شهرک غرب مرکز خرید گلستان. تماس بعدی میلاد نور.

دیگه آن مرد نمی دونست چی بگه. اس ام اس داد که بابا یوااااش. یه روزه که نمیشه همه تهرانو گشت. بازم با دوستت میری بیرون.

منم دیگه کوتاه اومدم و با دوستم خداحافظی کردیم و چون روز خیلی خوبی بود قرار های بعدی رو هم برای اون ور سال گذاشتیم.

بعد اومدم خونه. وپیام آن مرد رسید که اگه راهو بلد نیستی بهت بگم از کجا بری.

که جواب دادم رسیدم خونهابرو

وقتی آن مرد رسید می گفت باورش نمیشه که من بیرون بودم. می گفت الکی میگی.نیشخند

واقعا اینقدر راحت بود و من این چند ماه خودم رو محبوس و خونه نشین کرده بودم

خلاصه دیگه از این به بعد آزادم.

حالا دیگه آن مرد نمی تونه بهانه بیاره. و بهش ثابت شد که مامان و باباش هم خیلی روزا تماس نمی گیرن که ببینن من هستم یا نه و لازم نیست گزارش لحظه به لحظه بدیم.

البته منم که می دونید دختر با جنبه ای هستم و قرار نیست هر روز ول بشم بیرونزبان

خب و اما بریم سراغ چند تا عکس.

از وقتی اومدم تهران خودم کاراری رنگ مو و اصلاح ابرو رو انجام میدم. چون آرایشگاهی که مادر آن مرد میره رو دوست ندارم.

رنگ کردن مو تنهایی برام خیلی سخته ولی خب عادت کردم.

ولی برای عید دیگه فرق می کنه جریان. دوست داشتم یه تنوعی بدم به سر و شکلم. هیچ فرقی با قبل از ازدواج نداشتم و همون سادگی و آرایش ملایمی که تا می رسیدم دم در پاک می شد. همون بودم که بودم.

یه روز مادر آن مرد زنگ زد و. گفت که رفته آرایشگاه و موهاشو کوتاه کرده و اگه دیدیمش تعجب نکنیم.

قبل از اینکه من چیزی بگم آن مرد خودش گفت نمی تونست به تو هم بگه بری آرایشگاه؟

خوشحالم که خودش نکته ها رو می گیره و از این بابت  خدا رو شاکرم. آن مرد واقعا مهربونه. البته چند وقت بعدش مادر آن مرد زنگ زد و گفت که به آرایشگره گفته که ممکنه عروسش بخواد بیاد و گفت هر وقت خواستم منو می بره.

زنگ زدم به دوست وبلاگی عزیز فندوقی که هم محله ماست و لطف کرد و یه آرایشگاه معرفی کرد که متاسفانه وقت نداشت. زنگ زدم به دخترخاله عزیزم که سه سوته برام جور کرد البته قبلش به مادرشوهر جان گفتم که با اجازه تون من دارم میرم آرایشگاه. .....و شدم ایییین:

خوب بود منم نمی گفتم و میرفتم؟ من خیلی عروس خوبی هستم.

نیشخند

خلاصه حالا یه کم شبیه خانومای متاهل شدم.

اما از سری کارهای عسل بانو...

شرینی پاپاتیا ساخته پرداخته خودم:

 

 

رنگینک برای این که ثابت کنم جنوبیم:

 

 

البته یخورده اردش رو زیادی تفت دادم و پودر نارگیلم نداشتم تزئینش کنم.

 

و میوه خشک :

اینم شامی که یه شب حاجی مون درست کرد:

 

و این کوچولو که یه روز  که از سر کار می اومد برام اورد و ذوق مرگ شدم با دیدنش:

 

خب دیگه گزارش کامل کارهامو خدمتتون عرض کردم.

این عید اولین عید خونه من و آن مرد  هست.

برای چیدن هفت سینم کلی برنامه دارم.

خیلی دوست دارم امسال هم کنار مامان و بابام باشم. ولی خب خیلی ها امسال میان که خونه من و آن مرد رو ببینن.

شاید هفته اول رو اینجا باشیم و هفته دوم بریم اهواز. یا اینکه بارم بعد از تعطیلات برم اهواز که بیشتر بمونم.

به هر تقدیر امیدوارم این روزای آخر سال برای همه پر از خاطره های قشنگ و رنگی باشه و سال جدید هم بهترین ها منتظرتون باشه.

برای بابای منم دعا کنین. 

ممنونم که همراهم هستین.بغل

/ 31 نظر / 42 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجتبی

هنوز برنگشتین تهران ؟

بهار

عسل خانم عید دیدنی ها هنوز تموم نشده؟

سانیا

عزیزم سال خوبی داشته باشی. افرین دیدی سخت نبود دیدی تونستی قرار نیست بشینی تو خونه و همیشه فکر کنند که وابسته اونهایی . عالی بود رنگ موهات هم خیلی ناز شده البته من یک لحظه عکس باز کرد دوباره نیومد ولی نگاه اول خوببود. حتما هفت سین خوبی میندازی من مطمئنم و امسال پدر عزیزت هم سالم و تندرست کنار خانواده میشینه

سانیا

عزیزم سال خوبی داشته باشی. افرین دیدی سخت نبود دیدی تونستی قرار نیست بشینی تو خونه و همیشه فکر کنند که وابسته اونهایی . عالی بود رنگ موهات هم خیلی ناز شده البته من یک لحظه عکس باز کرد دوباره نیومد ولی نگاه اول خوببود. حتما هفت سین خوبی میندازی من مطمئنم و امسال پدر عزیزت هم سالم و تندرست کنار خانواده میشینه

شاعر شنیدنی ست

سلام عسل جون اولین باره می خونمت اولا خوشحالم بابت تیترت [چشمک] دوما امیدوارم روزات شاد ورنگی رنگی باشه موهاتم عالی شده مبارکت باشه نمی دونم مشکل بابات چیه اما امیدوارم هرچی خیره و مصلحت خداست براش اتفاق بیفته و مشکلش حل بشه انشالله [ماچ] سال خوب و عشقولانه و بدون دردسرای خاندان شوهر داشته باشی [نیشخند]

نازنین

سلام،کل ارشیوتو توی یه روز خوندم بس که خوب و جذاب بود،خیلی دلم میخواست رمزهم داشته باشم. برات ارزوی شادی خوشبختی و سلامتی در کنار ان مرد دارم[قلب]

کجایی پس عسل بانو

هانیه

سلام عسل بانوی عزیز ، عیدت مبارک ایشالاه سال خوبی رو شروع کردی ، ، ایشالاه بهت خوش بگذره نگران شدیم از نبودنت[گل][گل][گل]

مجتبی

روزت هم مبارک البته با تاخیر /

مجتبی

بنویس چه خبر چطورگذشت عید