چه خانومی شدم من....

جونم براتون بگه که حسابی غرق شدم در دنیای جدید خانه داری.

هفته گذشته ما _ من و آن مرد_ ماشین دار شدیم. یعنی آن مرد پرایدوی نوک مدادی متالیکش رو تحویل گرفت و بنده به مناسبت این خبر خوش کیک ماست از خودم در کردم:

 

 

از خدا که پنهون نیست . از شما چه پنهون بار اول سوخت و یه تکه سنگ تحویل گرفتم چون بار اول بود که توی ماکروویو کیک میذاشتم. قبلا توی آون تستر درست می کردم. ولی دفعه دوم خوب شد.

دیگه بگم که توی مهمانی عمه خانومه آن مرد ، دخترشون ژله رولتی درست کرده بود که بسی خوشمان آمد . . بعد از مهمانی مادرشوهرجان تلاش کردند که همون ژله رو درست کنند که با شکست مواجه شدند.آمممممااااااااااا دوستتون__ عسل شف___ خیلی خوشکل درست کرد و مادر شوهر جان گفتند که حتی از ژله ی دختر عمه هم بهتر شده:از خود راضی

ببینید:

و امروز هم یک کاپ کیک بدون نیاز به فر درست کردم که منتظرم آن مرد بیاد با هم بخوریم:

 

اون کتلته بووووود که خیلی می ترسیدم درست کنم. بعد درست کردم و خوب شد:

ایناهاش:نیشخند

 

اون کتلته که می بینید گاز زده شده اولی بود خوردم و ذوق کردم. بعدی رو بزرگتر گرفتم. بعدیشم باز بزرگتر... خخخخ هویجوری پای اجاق عکسم گرفتم.

 

درد دل نوشت:

 

شاید همه ی ما توی وجودمون یه سگ سیاه داشته باشیم که کارای بدی رو به آدم یاد میده.

هر وقت این سگ ظاهر بشه آدم احساس تهی بودن می کنه و زندگی براش سخت میشه/

ممکنه این سگ در هر زمان و مکانی بی دلیل ظاهر بشه  و وقتی همه در هر شرایطی در حال لذت بردن از زنگی باشن ما زندگی رو از دریچه ی چشم اون سگ ببینیم.فعالیت های شادی اور با حضر این سگ لذتشون رو از دست میدن.

اعتماد به نفس رو از آدم سلب می کنه.

همه افکار منفی میشه. احساس عشق رو به کلی نابود می کنه.و این سگ بدجنس افکار منفی رو هر روز به ادم یاداوری می کنه و و هر روز یاداوری می کتنه که قراره چه روز سخت و کسل کننده ای پیش رو داشته باشیم.

این سگ ممنکنه هر روز رشد کنه و بزرگتر بشه.

خب این سگه داره هر روز منو اذیت می کنه.

دو روز پیش استادم تماس گرفت. بعد از اینکه کلی از خوب بودن و شخصیت و طرز بیان من گفت بهم پیشنهاد داد که برای تدریس واحد آزمایشگاه برم دانشگاه.

می دونید این یعنی چی؟

استادم که حدود دوسال پیش باهاش کلاس اشتم و بعد از دفاع ارتباطم رو باهاش قطع کردم و مشغول کار شدم هنوز بعد از این همه مدت و از بین اون همه دانشجو که بعد از من و قبل از من داشته به یاد منه و میگه که توی جلسه همه موافق بودن که من بهترین گزینه هستم.

و من نمی تونم برم.

چون من دیگه اهواز نیستم. 

و استادم از بابت ازدواج من خوشحال میشه ولی از اینکه نمی تونم باهاش همکاری کنم ناراحته. رفت و امد هر هفته برای پذیرفتن این پیشنهاد هزینه زیادی خواهد داشت و در واقع نمی صرفه.

و من باید تدریس رو که همیشه آرزوش رو داشتم به خاطر زندگی در این شهر با آن مرد کنار بذارم. و به بیکاری ادامه بدم.

این مسئله و  بیکاری ادامه دار فعلی باعث میشه که سگ درون من هار بشه و افکاربدی به ذهنم برسه.

که من که به خاطر آن مرد از همه چی گذتم: از کار و دوست و همکار و پدر و مادر و خانواده و حتی تدریس.

حالا انجا من چی دارم؟

چی دارم که قبل از ازدواج نداشتم؟

حتی سگ درون من بهم میگه که چرا جشن عروسی رو حذف کردی؟

جشنی رو که با میل خودم و به خاطر شرایط پدرم حذف کردم برام مهم کرده و باعث میشه پشیمون بشم از همه گذشت هایی که در حق آن مرد کردم.

باعث میشه که محبت آن مرد و پدر و مادرش خیلی کم رنگ به نظر بیان

و این اصلا خوب نیست.

یعنی به این زودی و در ورود به سومین ماه زندگی مشترک اصلا این افکار خوب نیست.

این سگ درون من خیلی داره بزرگ میشه. خیلی.

اینا رو فقط می تونم به شما بگم.

/ 30 نظر / 58 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمیه-تهران نوشت

خانمی من یه پیشنهاد دارم به جای اینکه بشینی فکر کنی چه چیزهایی رو از دست دادی بشین بنویس نه اینکه فکر کنی ها بنویس که چه چیزهایی رو به دست آوردی همسر خونه و زندگی جدید محبت خانواده همسر و هر چیز دیگه ای که خودت می دونی بعد تو باید یه هدف گذاری جدید انجام بدی من در این زمینه می تونم بهت کمک کنم ضمن اینکه مورد تو سخت تر از بقیه بوده مهاجرت و ازدواج همزمان توی روانشناسی بار زیادی رو به همراه دارخ و از این بابت خودت رو سرزنش نکن بشین تا مثلا یک هفته واسه خودت سوگواری کن و بنویس و خشمت رو با نوشتن خالی کن مثلا بگو صبح ها بعد از پختن ناهار یک ساعت واسه گریه کردن و سوگواریه بنویس که من فلان چیزو از دست دادم همه حق رو هم به خودت بده بعد که نوشتی اون نوشته ات رو بریز دو ولی زمان بذار بگو تا یک هفته روزی یک ساعت بعد از اون دنبال هدف جدید

ریحانه

عسل بانو جان! حرفات دلم رو می سوزونه! این جوری نگو! چیزی که دلم رو می سوزونه اینه که با گوشت و پوست و استخونم حس می کنم چی میگی! جون این دوست جدیدت این جوری فکر نکن! به این فکر کن که تو توی هر مرحله ای از زندگی تصمیمی رو گرفتی که فکر می کردی بهترین تصمیمه! به اون مرحله ها احترام بذار، به تصمیم هات احترام بذار! مطمین باش هر تصمیمی می گرفتی بهترین ها منتظرت بودند. درست مثل الان. هر تغییری لزوما خیره! مطمین باش. من توی محل کار قبلیم با این که آدم ها شو خیلی دوس داشتم به خاطر فقط یه مشکلی که برام پیش اومده بود مجبور شدم ترکش کنم. تا چنددد ماه فکر می کردم رسیدم به آخر دنیا و دیگه مثل کار قبلی گیر نمیاد! اما صبر کردم و هر اتفاقی پیش اومد به خودم اجازه ندادم پشیمون شم و بگم چرا تصمیم گرفتم از اون جا استعفا بدم. تا این که یه کار با شرایط خیلی بهتر پیدا کردم. کاملا اتفاقی و شانسی. به خودت ایمان داشته باش! اگه تصمیم های زندگیتو توی حالت مستی نگرفتی و به ندای قلبت گوش کردی مطمین باش درست ترین کارو کردی. فقط یه کم صبر کن! به چیزایی که داری فکرکن یه این که یه نفر هست تا باهاش کیک های قلبی قلبی بخوری... عسل بانو دوستت دارم

سحر

اول بیا یه ماچ بده واسه کدبانو بودنت[ماچ] عسل خانوم! عسلی ترین روزای زندگیتو تبدیل به شکلات %100نکن حیفه این سگ حق داره طبیعتشه اونم با این همه جدیدای زندگیت !اونو نباید بکشی اونجزیی از همه ماست فقط باید یاد بگیریم رامش کنیم همین ! سخته اما شدنیه من که دارم سعیمو میکنم اما نمیدونم چقدر موفق میشم برو باشگاه 'کتاب بخون 'کلاس زبان برو عزیزم تو این همه سال درس خوندی به مامانت کمم کردی پرستاری پدرتو کردی کار کردی باید به خودت استراحت بدی از تعطیلاتت استفاده کن !!! میبینمت به زودی مثل من یه سره داری تقویموچک میکنی یه روز تعطیل پیدا کنی خونه بمونی

اگوستینا

آیا تو وایبر به من پیغام میدی یا خودم بکشمت؟

الناز

سلام عسل بانوی زیبا:) دعا میکنم این افکار منفی تنهات بذارن.امیدوارم هرچه زودتر راه درستو پیدا کنی.

دخترمهر

عسل جون دستور این کاپ کیکاتو بزار خیلی خوشگل پف کردن

سانیا

عزیزم .استپ . کمی ایست کن . من این شرایط رو داشته ام و خوب قدری به همکاری ان مرد هم بستگی داره . ولی بزرگترین عامل این قضیه این هستش که نتونستی خواسته هات رو به تعادل برسونی . ببینی ایا ارزش داشته من اینکار رو کردم . و اینکه اون مرد هم درکنارش از خیلی چیزها گذشته وموارد این هم بیشتر به خاطر دلتنگی واسه خانواده هستش. سعی کن تماس با خانواده بگیری و یا حداقل چند روزی رو با ان مرد بری به اهواز و از همه مهم تر پیگیر باش تا کاری رو داشته باشی تو خود تهرا ن هم میتونی توابعش کار کنی تو دانشگاه برای تدریس خودت اقدام کن . تو خونه نشین تنهایی و تو خونه نشستن باعث ایجاد افسردگی و این فکرهای سیاه میشه این فکرها رو از خودت دور کن و سعی کن به نتایج بهتری برسی. موفق میشی شک نکن

لیلا

حست خیلییی طبیعیه اما سعی کن با منطق کنارش بزنی کار پیدا می کنی نترس اتفاقا تو تهران کار پیدا کردن خیلی هم سخت نیست من نمی دونم رشته ت چیه اما برای رشته های مهندسی خیلی کار هست رزومه ت رو تو ایران تلنت آپلود کن http://www.irantalent.com/ مطمئن باش اتفاق های بهتری برات می افته

لیلا

چه بسا اگه بری سر کار به این فکر می کنی که وای من چقد خسته م و اصلا آن مرد ارزشش رو داشت که من به خاطرش پاشدم اومدم تهران آن مرد ارزشش رو داشت من بچه دار شم... باید آروم آروم تفکرت رو اصلاح کنی تو به خاطر آن مرد کاری نکردی، تو خودت تصمیم گرفتی ازدواج کنی. مسئولیت انتخاب هات رو گردن دیگران ننداز عسل جان.

سعیده

چه کرده این بااااااااااااااااااانو[خرخون]