مدرسه موش ها

اعتراف می کنم که من هیچ وقت در بحث های 30 یا 30 موفق نبودم. همیشه هم استدلال هام با شکست مواجه بوده.

دوست ندارم اینجا از بحث های خسته کننده 30 یا 30 چیزی بنویسم. اصلا تخصص من 30 یاست نیست. ولی پخش برنامه ی من*اظره که من رو به یاد مدرسه موش ها انداخت باعث شده بیام و بنویسم. هنوز هم نمی دونم چی می خوام بنویسمنیشخند 

خدایی شبیه مدرسه موش ها نبود؟

همه هم حاضر بودن: کپل، دم دراز، نارنجی، عینکی....

آخه یکی نیست بگه عینکی ، دلبندم ، اداره کشور که مثل نوشتن کتاب های درسی نیست که بیایم بخونیم ( صد دانه یاقوت یک جا نشسته) و خوشحال باشیم.

یا جناب دم دراز ، عزیز دل برادر، کشور که لباس خانم اش*تون نیست که با حرف تو تغییر کنه که .

واقعا یکی نیست به کپل بگه که آخه حاجی، کشور تهران نیست که هی میگی من در شهر*داری ال کردم و بل کردم.

من نمی دونم قراره چی بشه. ولی دلم برای روزهای خوبی که از جوونیم گذشت و داره میگذره می سوزه.

چقدر خودم رو با کتاب مشغول کنم. الکی خوش باشم. سرم رو زیر برف کنم و به خودم بگم همه چی خوبه و فکر کنم که خوبه. 

واقعا خوب نیست.

من چیز زیادی نمی خوام . من فقط یه کار مناسب می خوام. یه کار اندازه زحمتی که کشیدم. که ازش لذت ببرم. و حس کنم جواب روزهایی رو که به امید یه فردای بهتر از همه ی خوشی هام گذشتم و نشستم و خودم رو با کتاب و فرمول درگیر کردم گرفتم.

این واقعا خواسته ی زیادیه؟

حالا کار هیییییییییییییچ. دلم می خواد امید داشته باشم. الان حتی امید هم ندارم که فردا بهتر میشه.

ولی خوب یادمه که ده سال پیش اگر کار نداشتم. حداقل امید داشتم. 

امید به اینکه بعد از فراغت از تحصیل یه کار در حد زحمتی که کشیدم دارم . وقتی سی سالگی خودم رو تصور می کردم ، خودم رو می دیدم که خودم دست پدر و مادرم رو گرفتم و دارم زحماتشون رو جبران می کنم. می فرستمشون سفر. خوشحالشون می کنم.

ده سال پیش اگر هیچی نبود. حداقل امید بود.

دیروز در مستند یکی از همین آقایون خانمی دست فروش رو نشون میداد. که با تحصیلات دانشگاهی این شغلش بود: جوراب فروشی.

می گفت بچه های 21 و 25 ساله داره که افسردگی گرفتن.

نمی تونم. دست خودم نیست. نمی تونم وانمود کنم که زندگی شیرینه . چقدر با دوستام برم بیرون و خوشحال باشم و بگم همه چی آرومه. بعد تو چشمای خودم و دوستام ببینم که نیست.

تازه من وضعم خوبه مثلا. یه جایی هست که هر روز به عنوان کار میام و می شینم و به هر حال بیکار نیستم.

ولی دوستایی دارم که ....

 

و......حرف هایی هست برای نگفتن.

 

ترس نوشت: 

الان وبلاگم ف ی ل ت ر میشه یعنی؟استرس

/ 11 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فهيمه

دركت ميكنم كاملاً.منم از اين آرزوها زياد دارم.جالبيش اينه كه آرزوهامون بيشتر از خودمون در جهت خدمت به عزيزامونه و اين يعني عشق[قلب] منو بقيه بيكارارو ببين شكر كن خانوم گل.[ماچ][گل]

سعیده

تو چشمای من نگاه کن...هیچی نیست...درسته؟ [ناراحت]

پریچهر

سلام سلام خوبی[گل] ممنون که جواب دادی[لبخند] نوشته بودم که من از آخر وبت خوندم امدم اول رسیدم به رمز[ابرو] لطفا رمــــــــز[گل] 10سال دریق از یه عکس لازم شد عکس خودتو وآن مرد رو ببینیم این عاشقان به هم رو [نیشخند][اوه] آن مرد آمد آن مرد با اسب سفید آمد [هیپنوتیزم]

فائزه

حتما پیام منو از اینجا میگیری است الان رسید، میگما عسل بانو، داشتم به بچه های داییت فکر میکردم، نمیدونن جهانی شدن!!!!!!!!!!!!!

فائزه

راستی عسل بانو یکم سیاسی باش یکم ائتلاف ائتلاف کن خب یکم حمایت از اصلاحات حمایت از سردار سازندگی که اون همه حرص خوردیم از اینکه نذاشتن بیاد

گلاب خاتون

عسل منو نیگا کن؟ چشای منو نیگا کن؟ من دیشب و امروز رو کلااااااا همش گریه کردم. بعد نصفه شبی دلم تنگت شد اومدم وبلاگت. بعد کلی ذوقیدم فکر کردم عکستو گذاشتی. :( بعد با همین چشا رفتم وبلاگ خودم بعد سه سال دنبال رمز. بعد با کلییییییی ذوق و خدای من شاهد است که با لبخندی عمیق از فکر دیدن صورت ماهت اومدم دوباره وبلاگت بعد الان قیافه من چه شکلی باشه خوبه؟ [افسوس] بدجنسسسسسس [قهر]

بهار

وای عسل خوب شد لینکت رو گذاشتیا. از وقتی لینک دونی بلاگ قبلی مُرده، همه رو گم کرده بودم

SHAKILA

hello, I hope you are well. Can you please give your pass to your private posts? Thanks a lot Shakila

shakila

salam, man nemitonam Farsi type konam wa penglish be nazaram moshkel e ke bekhony. . man hanoz ramz mikham lorfan !

فکر دوم

ببین اگه فرصتش رو داری، تو هر رشته ای که درس خوندی، سعی کن تخصص و اطلاعاتت رو تو همون رشته زیاد کنی و آپدیت باشی. ببین منظورم ائامه تحصیل و مدرک نیست. منظورم مطالعات جانبی تو تخصص خودته. چون به محض اینکه فرصتی گیرت بیاد، به بهترین نحو بهت کمک میکنه و باعث پیشرفتت میشه. به مدرک و اطلاعات درسهای دانشگاهی اکتفا نکن