اصحاب کهف در خاندان ما

پدر ما یک دایی داشت . یک دایی خونگرم و مهربان (خدایش بیامرزاد). این دایی دو دختر دارد، یعنی نوبر.

چرا؟

عرض می کنم.

زمان برای این دختر دایی ها از یک جایی به بعد متوقف شد. وارد غارشان شدند و بیرون هم نیامدند.

گذر زمان، پیشرفت تکنولوژی، جنگ، انرژی هسته ای هیییییییییییییچ کدام این ها را تکان نداد.

خیلی کوچک بودیم که دایی پدرمان فوت کرد. به پدر ما خبر دادند که دائیت در حال  احتضار است و برسید.

بابا در معیت یکی از بستگان رفتند آنجا.

وقتی رسیدند خواستند بنده خدا را رو به قبله بخوابانند که این خانم ها دادشان درآمد که ای وای و ای هوار پدر ما را کشتند خنثی

به این هم قانع نبودند که. نیمه شب به خیابان رفته و در و همسایه را خبر کردند که بیایید دارند پدر ما را می کشند.

سرتان را درد نیاورم. مانع از رو به قبله شدن پدرشان شدند هیچ، به بنده خدای در حال مردن به زور آب هم می خوراندند. قصه از جایی شروع شد که پدرشان مرحوم شد. بماند که در مراسم پدر ما را به عنوان قاتل معرفی می کردند. چه بگوییم از مراسمشان.

خوب یادم هست هوا گرم بود. مردم هم خسته می رسیدند و دنبال کولر بودند. روشن شدن کولر همانا و طوفان ریزگردها همانا.

انقدر که این کولر بی استفاده مانده بود به جای هوای خنک خاک پرتاب می کرد.

چه بسا داستان این ریزگردهای معروف خوزستان از خانه ی دایی بابای ما شروع شده باشدساکت

قالب صابون را چهار قسمت کرده بودند. حالا عموی ما هم وسواسی هر بار که تشریف می بردند دست به آب دو قسمت از صابون مصرف می شد قهقهه

و اما از تلویزیونشان بنویسم ... از همان تلویزیون های سیاه و سفید قدیمی که یک جعبه چوبی دورش را گرفته بود. یحتمل از اولین وارد شده های تلویزیون بودند.

و اما مبلمان. بنده خودم خوب به خاطر دارم. روی مبل که می نشستیم زنگ آهن فرسوده ی به کار رفته در ساختمان مبل از پایین می ریخت. جالب اینجاست که روکش پلاستیکی زمان ابتیاع این مبلمان هنووووووووز موجود بود.

تا سال ها بعد از فوت پدرشان کفش های پیرمرد جفت شده گوشه ی اتاق بودندو لباس ها در کمدتمیز و مرتب آویزان.

خیرات هم نمی کردند. اگر می پرسیدی برای کی نگه داشتید؟ می گفتند برای برادرمان.

حالا برادرشان کجاست؟ در ناف تکنولوژی. کانادا.

این دو خواهر از همه چیز ، حتی تشکیل خانواده گذشته و غار خود را ترجیح می دادند.

با هیچ کس ارتباط نداشتند. تلفن جواب نمی دادند. در را به روی کسی باز نمی کردند.

جالب اینجاست که از جدیدترین اخبار فامیل، بچه های تازه متولد شده، رنگ نخود آش نذری خاله خانباجی ها و هر چیز که فکرش را بکنید با خبر بودند.

برادرشان که می خواست برای دیدار بیاید باید تلگراف می فرستاد.

تجسم کنید در این قرن کسی برای اینکه پشت در خانه پدری نماند، مثل لوک خوش شانس باید با تلگراف خبر بدهد که ما آمدیم فلان ساعت در را باز کنید لطفا.

خلاصه برادر که آمد خانه ها و وسایل قدیمی را با جنگ و شکایت و دخالت برادران نیروی انتظامی فروخت.

یک خانه ی مدرن در بهترین نقطه اهواز برای این دو خواهر خرید. جدید ترین وسایل منزل را برایشان فراهم کرد. مابقی حق السهمشان را هم در بانک برایشان پس انداز کرد.

این پس اندازشان هم داستانی داشت.

برادر بینوا به مدد رئیس شعبه و کارمندان و معاونین توانست توجیهشان کند که این حساب و این سود و ....

و اما استفاده از وسایل جدید منزل. کولر اسپلیت را که بلد نبودند خاموش کنند. سردشان که شده به بالکن پناه بردند. اجاق گاز جدید را بلند نبودند استفاده کنند و به کنسرو اکتفا کردند.

و بماند که چه کشید این برادر تا زندگی را برای این دو جا انداخت.

و تمام تلاشش بی فایده بود.

از حساب میلیونی و سود ماهانه و سالانه ی آن هم کوچکترین استفاده ای نبردند. حتی یک سفر خارج از اهواز نرفتند. فکر می کنید این پول ها چی شد.

حدود سه ماه پیش برادر فوق الذکر برای دیدار آمده بود ایران. خواهر بزرگتره بیمار بوده و برای درمان بستری می شود. خوب چون بیماری پیشرفت کرده بود و سنش هم بالا بود باید در بیمارستان می ماند. آن هم اتاق VIP در بیمارستان خصوصی و شبی خدا تومن پول .

بعد از اینکه 52 میلیون تومان در بیمارستان مذکور پیاده شدند منتقلش کردند بیمارستان دولتی. آنجا هم خرج رسید به چند میلیون و دود از کله ی برادر بلند شده بود.

نه خبری  از بهبودی بود و نه امیدی به بهتر شدن.

پول هایی که یک عمر خرج نشدند. ریخته شد در دهان پزشکان.

و هفته ی گذشته عمرشان را دادند به شما.

خدایش بیامرزد.

این است قصه ی نه خود خوری ، نه کس دهی .....

و آدمی هر چه توانگر باشد

چون بدین نقطه رسد مسکین است

/ 11 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهرسا مستقل

عجب!!! واقعا دلم میسوزه برا اینایی که بلد نیستن زندگی کنن[ناراحت]

فندق خانوم

چقدر تلخ.اميدوارم يكي از نزديكان بره سراغه اين يكي و نذاره اينجوري ادامه بده

گلاب خاتون

[تعجب] [تعجب] [افسوس] دقت کردی چقدر داستان های جالب خانوادگی داری؟شبیه فیلم ها [زبان] چرا ما هیچی ندارییییم تو فامیل؟ جواب: شما اصلا فامیل داریدددددددد؟ [افسوس] کل خاندان پدری و مادری من در حال حاضر 29 نفر میباشند. با خودمان البته! که 6 فروند! از اینها هم بچه هستن! میمونه 23 نفر. که یکیش خودمم.میشه 22 نفر [افسوس]

پریچهر

هی روزگار خدایش بیامرزد[ناراحت] هنگ کردم [خنثی]

میس مهر

وای خدا فکم افتاد آخه چرا؟ بعضیا آرزوی یه سقف و یه وعده غذا دارن و بعضیا... روحش شاد...

سعیده

ااااالهی...دلم سوخت[ناراحت]

لام ی لام ی

خدا رحمتش کنه. مگه آدم چند بار به دنیا میاد که بخواد اینطوری عمرش رو هدر بده واقعا جای تاسف داره...

بی جنبه

روحش شاد... عجب حکایتی بود... البته من هم میشناسم آدمهایی که وقتی میبینیشون فلاکت از سر و روشون میباره! ولی با داراییهاشون میتونن یه خیابون و هرچی مغازه و خونه توشه رو بخرن! مهم اینه که آدم از داشته هاش بهترین استفاده رو بکنه

دختر بهاری

ای بابا! من فکر میکردم نسل این آدما منقرض شده بوده! نگو به تازگی منقرض شده ؛) خدا رحمتشون کنه

فکر دوم

اینا چند سالشون بود ؟ متاهل بودن یا مجرد؟ باورش برام سخته!!! فکر کنم الان خوشحالی که نسلشون رو به انقراضه، نه؟[نیشخند]