اشک و لبخند

از ظهر که برگشتم خونه بیشتر از صد بار از خواهرم خواستم تعریف کنه که بابا امروز چی می گفت و چیکار می کرد؟

هم خوشحال بودم  هم بغضو شده بودم.

تمام مدت امروز بعد از تماس خواهرم که گفت دارن میرن برای خرید به این فکر می کردم که چرا ما زودتر به ذهنمون نرسید که خودمون از بابا بخوایم کارهایی که قبلا انجام میداد رو ادامه بده.

همه کارها رو خودمون گرفته بودیم دستمون و فکر می کردیم داریم بهش لطف می کنیم.

حتی تو این مدت به پولش دسترسی نداشت. 

کار ما یه جورایی مثل کودتا بود.

کودتا علیه مدیر خونه.

هیچ چیز نمی تونه برای یه مرد لذت بخش تر از این باشه که اداره خونه رو دستش بگیره

و ما توی این مدت این رو فراموش کرده بودیم.

همین باعث می شد که امروز هی خودخوری کنم.

ولی بازم خوشحالم. 

دیگه تجربه شد.

اینو نوشتم که اگر خدای نکرده اتفاق اینجوری برای عزیزی افتاد یادمون باشه که همیشه لطف کردن یه جور تعریف نمیشه.

امروز اشک و لبخند رو با تمام وجود حس کردم.

/ 9 نظر / 12 بازدید
اعظم مامان آوین

سلام عسل جان . با خوندن خاطرات روزانه ات حس قشنگتر و نزدیکتری نسبت بهت پیدا کردم . عزیزم شما در هر صورت عزیزی .پس ما رو از دیدن عکس بچگیت محروم نکن . تازه اینو بدون هر کی تو بچه گی هاش زشت باشه بزرگ شد خوشگل میشه . خیلی خوشحال شدم که حال پدر عزیزت بهتر شده . عسل جان الان آوین اومده میگه مامان برا کی مینویسی ؟ گفتم برا عسل .میگه براش بنویس عسل جان خیلی خیلی دوستت دارم .منو فراموش نکنی !! [ماچ][ماچ]

گلاب

میدونستی خیلی عزیزی؟ که دردت شده دردم؟ که اشکت میشه اشکم؟ که لبخندت میشه لبخندم؟ [نگران]

گویای خاموش

چقد از این اشک و لبخندی که گفتی بغض کردم.. ایشالا روز به روز بهتر می شن [لبخند]

گویای خاموش

ضمناً، جنوبی جماعت اونم از نوع اهوازیش بچه و بزرگشون خوب و تعریفی هستن، پس عکستو بذار :))

نازی

میشه منم بگم که تو هم قبلنا خوجگل بودی هم الان؟

گویای خاموش

ناراحت نشدم که! از خوشحالی بود [پلک] و یه حس خاص دیگه که ایشالا خوبه :)

سعیده

خیلی خوشحالم...خدا رو شکر واسه بهبودی پدرت[لبخند] ان شاا.. بهتر از این هم میشه

فکر دوم

میشه هم همه کارها رو انجام بدی، هم کاری کنی که اون حسی که گفتی تو پدرت از بین نره از این به بعد هروقت میخواین کارها رو انجام بدین، اول بهش بگین میخواید فلان کارو بکنید. بعد هم که انجام دادید بلافاصله بهش بگید یا زنگ بزنید که این کارو انجام دادم. حالا میخوام برم این کار رو انجام بدم. اینجوری یه حس مدیریت به پدرتون میدین. ضمن اینکه کارهاشم انجام دادین خدا حفظش کنه براتون

مجتبی

ازدست شما همه وقتم خاطرات شما گرفته