یک ماه دیگه ...

رفتیم با وکیل حرف زدیم. می گفت خیلی که طول بکشه یک ماه دیگه ملک می رسه به مزایده هورا

البته من مطمئنم که زمان از این هم کمتر خواهد بود ولی وکیل ما یه نموره ماست تشریف دارن خنثی

مهم نیست چون می گذرد غمی نیست.

تااااااااازه وقتی برای وکیل گفتیم که چه بچاپ بچاپی راه انداختن پسر دایی ها.

گفت اگه زیاد اذیت کردن ما کلّه می کنیم و شکایت  کیفری راه می اندازیم و یه راه دیگه هم اینه که کل کارونسرا رو تخته کنیم . بعد صدای مستاجرها در میاد و ما موفق میشیم شیطان

یه کمی امیدوار شدیم خلاصه لبخند

این از این.

و اما دیروز بعد از ناهار که به سان یک خرس تا حدود هفت بعد از ظهر در خواب ناز به سر برده بودم، بیدار شدم و با میس کال استادم مواجه شدم استرس

بیست دقیقه هم از تماسش گذشته بود . سریع پریدم رو گوشی و باهاش تماس گرفتم.

گفت: سلام خانم مهندس از خود راضی

(الهی ته دیگ ماکارونیش بسوزه هر کی فکر کنه که من عشق اینم که مهندس صدام کنن زبان)

خلاصه حال بابا رو پرسید و من تمام مدت عرق شرم چهره ام رو پوشانده بود.

براش توضیح دادم که بعد از سکته بابا هنوز خودمو پیدا نکردم و این شد که مقاله هام رو کامل نکردم. 

خلاصه کلی باهام حرف زد و گفت که ما هم این دوره ها رو گذروندیم و توکل کن به خدا و نذار این شرایط بهت حاکم بشه . 

خیلی آروم شدم بعد از صحبت با دکتر ن .

انگیزه گرفتم که بشینم مقاله ها رو به سر انجام برسونم گوش شیطون کر البته.

امروز باید بابا رو ببرم دکتر یه ویزیت شه. یه کمی بی حاله این روزا.

و حتما حتما باید تا هفته ی آینده مقاله ها را بنویسم. بازنده

/ 8 نظر / 10 بازدید
دختر بزرگه بابایی

سلام ایشالله درست میشه خانم مهندس حتما حتما دوباره بیفت تو خط درس و مقاله ، مطمئن باش که این همه فشاری که روت هست کمتر میشه. دعا میکنم زود زود مامانتون به حقش برسه و خونه دار بشید راستی خانم مهندس [چشمک] قبلا نوشته بودی سال 30 -32 مامانتون 7-8 ساله بوده؟ شما اشتباه کردی یا باز من اشتباه فهمیدم. به نظر نمیاد مامانتون اینقدر سنشون زیاد باشه ها

من و اقای عشق

دوست جونم خوبی؟ ایشالا حال بابا هر چه زودتر خوب بشه و سلامت باشه همیشه.

آگوستينا

عسل بانو جونم غصه نخوريا محكم وايسا من مي دونم مي توني حق مامانتو بگيري چون يه قلب بزرگ داري و نيت خوب[ماچ]

نفسی

خب خداروشکر که داره کاراتون میوفته روی روال. ایشالا درست میشه عزیزم نگران نباش.درضمن خانوم مهندسسسسس الان ته دیگ منم بیمه شد؟[نیشخند][پلک][ماچ]

دختر بزرگه بابایی

سلام پس شما درست نوشته بودید و من هم درست خونده بودم ولی تصور میکردم چون شما بچه بزرگ خونه هستید و الان 30 سالتونه باید مامانتون سنشون کمتر باشه. مامان تون خیلی اذیت شده که هنوز مستاجره. ایشالله به زودی به همه حق و حقوقتون میرسید و یک خونه خیلی خیلی خوب میخرید خانم مهندس[قلب]

نغمه

سلام عسل جان تو این مدت چه ها بر شما گذشته... بازم شکر که تهش خوب بوده... انشالله که هر چی زودتر به فروش بره[لبخند]

شبیه خودم

سلام عسل بانو جان. منم یاد بابات بودم. انشاا... که رو به بهبود بره. مبارک باشه این خونه ی جدید، هرچند ما دیر اومدیم. خوب کردی گفتی عزیز جانم. امیدوارم مشکلات کاروانسر هم حل بشه.