مامان

تمام مدت با خودم می گفتم ، نکنه با این همه ادعا غافل بشی از حال مامان. نکنه بیماری بابا حواست رو پرت کنه دختر. 

موفق نبودم. بیشتر حواسم به بابا بوده.

دیروز عصر که فهمیدم مامان توی میوه فروشی زمین خورده دلم هری ریخت.

حواسم نیست به مامان. که کارش چند برابر شده این مدت. 

ثانیه ثانیه ی این سی سالگی داره با ترس میگذره.

سعیده میشه شعر کرد این واج آرائی رو نه؟ ث س . ثانیه سی ترس

 

پی نوشت:

خوشحالم که خوبی مامانم.

سایه تون مستدام. 

/ 16 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آگوستینا

دارم به این فکر می کنم که چقدر ماهی ...

دختر بزرگه بابایی

سلام ایشالله هم مامان و هم باباتون همیشه سالم باشن و شادی و خوشبختی بچه هاشون رو ببینند. پس خانم مهندس باربی بالاخره عینک تقریبا اندازه صورتشون پیدا کردن. مبارک باشه. بنده خدا آن مرد از یک کار سخت نجات پیدا کرد. میگم من از الان دلم برای آن مرد میسوزه که بعدا باید برای خانم باربیش به سختی لباس و وسیله پیدا کنه برعکس همسر من که از بس بزرگم چیزی اندازه ام پیدا نمیشه. ببین عسل جان اولین برنامه ات یک کم تپل شدن باشه برنامه بعدیت هم گذاشتن یک اسم مستعاری لقبی چیزی برای آن مرد. بابا خیلی سخته هی بنویسیم آن مرد که من تازه بعدش هم دلم میخواد بنویسم در باران آمد[زبان]

خانوم

بچه خجالت نکشه دیگههههه. قول میدم عکسشو برای آن مرد سند نکنم. باور کن منو آن مرد نفرستاده . باور کن[زبان]

میترا

به من هم سر بزن یه دنیا حرف دارم

اعظم مامان آوین

سلام خیلی خوشحالم که مامانت خوبه ایشالا مامان وبابا همیشه سلامت باشن و خیلی هم خوشحالم بالا خره عینک آفتابی خریدی [شوخی] ودیگه اینکه ماجرای آن مرد رو خیلی دوس دارم .بیچاره چی میکشه با تو ... [نیشخند].

ایسن

عزیزم......... یه دختر گل

خانوم

ببین بذار راستشو بگم! حالا که فهمیدی!!! آن مرد گفت بگو عکسشو بذاره بعد از رو اون تخمین بزنیم عرض صورتت رو. [زبان] ببین انقدر من به خندیدم به آن مرد قراره مستقیم ببرنم جهنم!! همش تقصیر توئه. حالا عکس عینکتو بذار از دلم در بیاد[زبان]

مادوتا

مامان خیلی گناه دارن..ایشالا خدا همیشه حفظشون کنه[لبخند]

خانوم

پست جدیدتو نشون نمیده برا من وااااح خدام فهمیده من برا آن مرد کار میکنم عکس عینکتو حالا نشونم نمیده :دی