عسل بانوی خانه دار

پانزده مهر، آن مرد آمد. این بار آمد برای اینکه زندگی مشترک شروع بشه. 

ساعت شش رو پانزده مهر خونه بابا پر بود از  هق هق گریه های من و بابا و مامان لحظه ی خداحافظی.

و آن مرد روی زمین کنار مبلی که بابا نشسته بود دست روی شانه های بابا گذاشته بود و خیال بابا رو راحت می کرد که نگران نباشد و ....

توی فرودگاه خانم مسئول بازرسی چشمهای قرمز منو که دید پرسید تازه عروسی؟

من:ناراحت

خانمه: داری میری ماه عسل؟

من:گریه

و سفر ما به مشهد شروع شد. فرودگاه مشهد دخترخاله های عزیزم که ساکن مشهد هستن با دسته گل قشنگی به استقبالم اومدن و حسابی سورپرایز شدم.

دقیقا با اولین قدم های ما بارون قشنگی بارید و هوا به شدت سرد شد. به طوری که اولین زیارت ما به علت سردی بیش ازحد خیلی کوتاه بود

روز بعد که برای زیارت رفتم در رواق باب المرحمه برای بابا و مامان و خواهر و برادرم و همچنین برای همه دوستایی که التماس دعا داشتن دو رکعت نماز حاجات خوندم.

ماه عسل در مشهد و به خصوص سکونت در هتل با اون صبحانه های عالی خیلی خوب بود.

جمعه صبح از مشهد به تهران اومدیم و با استقبال پدر شوهر و مادر شوهر و دسته گل قشنگشون رو به رو شدیم.

بعد مستقیم اومدیم تا خونه ای رو که تا اون لحظه فقط عکسش رو دیده بودم ببینم.

انقدراین خونه خوشکل و کوچولو و دلبازه که از ذوق همون لحظه اول پریدم تو بغل پدرشوهر جان و مادر شوهر جان و ازشون تشکر کردم .

چند روز اول رو مهمان خانه ی پدری آن مرد بودیم.

مبلمان رو خریدیم و چیزهایی که معمولا بعد از ورود به خونه می فهمی از قلم افتاده تهیه کردیم. میز ناهار خوری و وسایل خوشکلاسیون خونه رو هنوز تهیه نکردیم ولی خونه همینجوری هم خوشکله.

خلاصه جشن عروسی که توافقی حذف شده بود. ولی روز سی مهرماه در رستوران نایب یک مهمانی به افتخار ما ترتیب دادند تا قوم ان مرد مفتخر به زیارت بنده بشننیشخند

مهمانی خیلی شیکی بود برای لباس این مهمانی سه روز تمام پدر شوهر و مادر شوهر، من مشکل پسند رو در شهر چرخوندن تا یه لباس بالاخره پسندیدم.

بدین ترتیب زندگی مشترک من و آن مرد شروع شد.

پدر و مادر آن مرد خیلی خوب و مهربون هستن. تمام این روزها برای اینکه من خوشحال باشم و دلتنگی نکنم هر روز یه برنامه تفریحی میریزن و ما رو مشغول می کنن.

مادر شوهر موجود خوب و بی آزاری است.

پدر شوهر هم مهربان هست و تمام تلاشش رو می کنه که من بخندم.

من و آن مرد اما هنوز مبهوتیم

من که همش فکر می کنم موقتا اینجا هستم  و به زودی به خونه و پیش ننه و باب بر می گردم.

آن مرد هم هنوز گیجی میزنه و میگه باورش نمیشه که من اومدم پیشش و من از نظر اون هنوز همون بت روزهای اول دانشکده هستم.

خلاصه هنوز مبهوتیم.

بنده ه جمع هیئت چی بپزم ها پیوسته و هر روز به این فکر می کنم که امروز چی بپزم.

خانه دار شده عسل بانو گاهگداری وسط پیاز سرخ کردن و یا گردگیری و روفت و روب اینجوری میشه:تعجب

یعنی من الان خونه خودم و تنها و دور از مامان و بابا هستم؟

اینترنت خونه ما دو روز پیش وصل شده و به محض اینکه وصل شدبا مامان و بابا و خواهرم انلاین شدیم و بعد از یک ماه و اندی پدر و مادر و خانواده رو دیدم و به زحمت جلوی اشکامو گرفتم.

گریه زاری ها در این یک ماه و اندی زیاد بوده و هر بار ختم شده به یک چیز خوب که آن مرد خریده تا گریه هامو به خنده ختم کنه. یک کفش ورزشی خوشکل و یه نیم بوت چرم و دو تا شلوار شیک تا حالا کاسب شدم و قطعا تا جایی که جواب بده این گریه ها رو ادامه خواهم دادنیشخند

روزهای خوبی میگذره به لطف خدا ولی این بیکاری خیلی آزارم میده. دوست دارم زودتر اینجا هم یه کار خوب پیدا کنم و جا بیفتم.

این رو هم بگم که همه روزها قند و عسل نیست و من و ان مرد کماکان جنگ و دعوا داریم.

اختلاف ذائقه و سلیقه یه جاهایی وجود داره و هیچ ربطی به این دوازده سال ارتباط تلفنی نداره. به ویژه اینکه ذائقه ما خوزستانی ها کاملا با این تهرانی ها فرق می کنه.

ممنونم برای مهر و محبت همه شما. این روزها همه کامنت ها رو با گوشی خوندم ولی امکان جواب دادن نبود از امروز زود به زود میام و از سوتی های اشپزیم براتون میگم.

الساعه هم میرم که وبلاگ دوستان رو بخونم و قبلش کامنت ها رو جواب میدم.

خعیلی دوستتون دارم.

برام دعا کنید.

من باید کار پیدا کنم. بااااااااااااااااااید.

 

/ 25 نظر / 42 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سین بانو

عزیزم ایشالا همه زندگیتون به شیرینی عسل باشه. هرچند بحث و گفتگو هم نمک زندگیه [نیشخند] ایشالا زودی دیدارت با مامانت و بابات تازه میشه. مطمئنم با پیدا کردن کار سرت کمی گرم میشه و دلتنگی اینقدر اذیتت نمیکنه[قلب]

سعیده

از این پس............غذاهای عسلیییییییییییییییییییییی[پلک] ترش،شیرین،تند،شور،چرب....عذاهای عسلی[خوشمزه]

نون . ميم

خيلي مبارك باشه. خوشحالم كه بازم قراره آپ كني

نغمه

لاااایکککک بر نو عروس[بغل][ماچ][قلب] انشالله کار خوبم پیدا میکنی[لبخند]

sepideh

وای عزیزم خیلی بهت تبریک میگم دلتنگی سخته ولی کنار عشقتی خیلی مبارکت باشه خانوم خوشگله[بغل][ماچ]

رها

شروع زندگی دو نفره تونو تبریک میگم عسل جان ایشاله همیشه خوب و خوشبخت باشید[گل]

sahar

سلام عزیز دلم از صمیم قلب بهت تبریک میگم[قلب][ماچ] امیدوارم همیشه شاد و خندون باشی اینقدر هم دوماد ما رو اذیت نکن[عصبانی] جدا خوشحالم برات:)

دانیلا

تبریک میگم عسل بانوی دوست داشتنی خدارو شکر که خانواده آن مرد خوبن وگرنه دوری از بابا ومامان سخت تر بود زیاد خودتو اذیت نکن بالاخره تو میری اهواز اونا میان پیشت بعدم انشاالله کار خوب گیر میاری سرگرم میشی

مريم

عسل جون كجايييييييييييييييييييييييييييييييييييييي الان ك ديگه نت دارين خونتون چرا نمياي

اعظم 46

سلام عروس خانم مبارک باشه خوشبخت بشی انشاالله راستی گریه هات خریدار داره جات باشم هی گریه می کنم تا چیزای خوشگل برام بخرن[چشمک]به نظرت منم بعداز سی سال که از عروسیم میگذره گریه کنم گریم خریدار داره[خنده]