هیچ احساسی ندارم...

از یه جایی به بعد آدم دیگه بزرگ نمیشه، پیر میشه.

از همین اولین دقایق آغاز سی سالگی آثار پیری مشخص شدنگران

هر چی دارم فکر می کنم که صبح که می اومدم کدوم ترانه ی سیاوش قمیشی تو تاکسی پخش می شد چیزی یادم نمیادخنثی.

هیچی دیگه پیر شدیم رفت.

و اینکه امروز که اومدم اولین پست سی سالگی رو توی این وبلاگ هوا کنم دیدم که قالبی که قبلا انتخاب کرده بودم پست رو نشون نمیده مجبور شدم بگردم پی یه قالب دیگه. فعلا اینو یافتم. تا بعد بیشتر بگردم.

قالب وبلاگ کالسکه چی رو دلم نمیاد عوض کنم. ولی شاید این یکی رو تنوع بدم.

خب امروز اولین تبریک رو طبق معمول هر سال هدا (دختر خاله) از تهران زنگید و گفت. مثل هر سال اول صبحلبخند.

بعد هم اس ام اس های هاله و فائزه رسید و تماس ساجده.

بعد هم گلنار با هدیه تولدم رسید. یه باکس سه تایی قشنگ .

و اما دیروز...

مامان اینا که دعوت بودن شام. منم دعوت بودم ولی موندم خونه که بابا تنها نباشه. اولین تبریک تولد رو که دیرزو بعد پست تولدی که توی وبلاگ کالسکه چی گذاشتم بچه های وبلاگستان زحمت کشیدن. و عصر هم سعیده ی عزیزم تماس گرفت. گفت دم اذانه و یاد من افتاده و برام دعای خوب کرد. قطعا بهترین هدیه تولدم رو از سعیده گرفتم. یه دعا وقت اذان و قول اینکه یه شعر برای من بگه و توی وبلاگش بذاره. و امروز که اومدم این کارو کرده بود. بغضو شدم حسابی.

و باز دیشب که تماس ... اصلا هیچی ولش کن.ناراحت

و امروز در آستانه ی سی سالگی برای سیصدمین بار به این نتیجه رسیدم که حرف هایی هست برای نگفتن...

و اینکه الان دارم می فهمم چرا امام خمینی وقتی داشت بر می گشت ایران وقتی خبرنگار ازش پرسید چه حسی داری گفت: هیچ احساسی ندارم.

منم دقیقا الان سی ساله شدم و هیچ احساسی ندارم.نیشخند

/ 3 نظر / 26 بازدید
زهرا

آبجی نگران نباش. آلزایمر اپیدمی شده. من هنوز به سی نرسیده دارم علائمش رو نشون می دم [نیشخند] ابجی ایشالله صد ساله بشه. خدا ایشالله دوست خوبت رو برات نگه داره که دوست های خوب نعمتی هستن واسه خودشون [قلب] من دیروز اومدم اینجا رو باز کردم که برات پیام تبریک بذارم. بعد اینقدر گرفتار خونه تکونی بودم که اصلا یادم رفت [خنثی]

سعیده

همه گیره عسل جان...! من چند روز پیش فلش رو تو یخچال گذاشتم[خنده][قهقهه] یادم می افته می میرم از خنده...البته این هیوا هم بی تقصیر نیست عاشقیه دیگه...[خجالت][مغرور]

فرهاد زمانی

[گل]سلام .امیدوارم خوب باشید راستش الان داشتیم شام میخوردیم و مامانم هم سریال آوای باران رو داشت نگاه می کرد. منم به اجبار داشتم میدیدم . یهو یه دیالوگی گفت با این مضمون: از یه جایی به بعد دیگه بزرگ نمیشی،پیر میشی دیگه خسته نمیشی،میبری از یه جایی به بعد هم دیگه تکراری نیستی،اضافه ای یهو یادم افتاد که من این جمله رو قبلا توو وبلاگ شما خونده بودم. یه کم دنبالش گشتم و پیداتون کردم. نوستالوژِی شدم چون پارسال خیلی قشنگتر از امسال بود. موفق باشید.