و بالاخره تاریخ عقد....

صبح شنبه با مدارک به مرکز بهداشت دیگه ای مراجعه کردم. اصلا دلم نمی خواست به اون مرکزی که اون ننگ رو بهمون چسبوند برگردم.

کار پذیرش رو انجام دادم و با آژانس رفتم و منتظر بودم آن مرد برسه.

آن مرد باز آمد و رفتیم آزمایش ها رو انجام دادیم ولی به کلاس مشاوره نرسیدیم. بنا شد روز بعد هم کلاس مشاوره رو بگذرونیم و هم جواب آزمایش آماده بشه.

بعد به اتفاق اومدیم خونه و دمپخت خوشمزه مامان رو نوش جان کردیم.

بعد کمی استراحت کردیم. آن مرد توی اتاق برادرم خوابیده بود و من توی اون یکی اتاق بیهوش شده بودم. طفلی بیدار شده بود ولی خجالت می کشید از اتاق بره بیرون به موبایل من زنگ زده بود و اس فرستاده بود ولی موبایل من تو شارژ بود بعد که من بیدار شدم:

من:خمیازه

آن مرد:قلب

خخخخخخ. هر چی من پر رو ..... اون بنده خدا کم رو.....

خلاصه بعد از خوردن میوه و اینا زدیم بیرون . این بار برای دیدن لوازم خانگی که آن مرد بهم نشون بده که کدوم مدل یخچال و ماشین لباسشویی و فرگاز و .... نشون کرده و من تایید کنم و بعد از همون تهران بخریم که پول بار ندیم.

خیلی کیف داشت. خعیلی. من باز یهو اینجوری شدم: تعجب

باز باور نمی کردم که من دارم جدی جدی برای زندگی با آن مرد لوازم خانگی رو انتخاب می کنم.

میگم نکنه یهو من از این ناباوری و بهت بیام بیرون بعد پشیمون بشم و بگم من این آقا رو نمی خوام؟ خخخخخخ هیچی از من بعید نیست. والا.نیشخند

بعد آن مرد رو کشون کشون بردم بازار کاوه. همون بازاری که من خیلی دوستش می دارم و یه بار یه گزارش مصور اینجا براتون از اون گذاشتم.

خرمای تازه خریدیم که آن مرد با خودش ببره و بعد وقتی رسیدیم به این من اینجوری شده بودم :خوشمزه

و آن مرد عکس می گرفت:

 

بعد هم به خواهرم خبر دادیم که آماده بشه و بره پیتزا پاپیون و ما هم خودمون رو رسوندیم و پیتزا زدیم بر بدن. موسیقی زنده هم پخش می شد و خلاصه شب خوبی بود.

صبح روز بعد باز رفتیم مرکز بهداشت و هر چی خواستیم کلاس مشاوره رو بپیچونیم نشد و باز اون کلاس مسخره رو تا آخر تحمل کردیم. و در پایان نتیجه آزمایش رو دادن.

هییییییییییییچ مشکلی نبود. خبری از اون مهر قرمز مسخره هم نبود.

من و آن مرد به نوبت برگه نتیجه آزمایش رو که به یه کابوس تبدیل شده بود نگاه می کردیم. و نفس راحت می کشیدیم

برای ناهار برگشتیم خونه :

این بار مامان ماهی کباب کرده بود که بدجور خوشمزه بود. هی مامانم دستپخت خوشمزه خودشو رو می کرد و من هی به آن مرد می گفتم منم بلدمدروغگو

عکاس:  آن مرد نیشخند

بعد از ناهار باز آن مرد رفت که استراحت کنه. ساعت از شش گذشته بود و هنوز خواب بود . هی می رفتم ببینم بیدار شده یا نه، مثل یه کوچولوی معصوم خوابیده بود. وقتی بیدار شد گفت نه که از نتیجه آزمایش رو گرفته و دیگه خیالش راحت شده راحت خوابیده.می گفت اگه باز این بار گیری پیدا می شد دست منو می گرفته می برده تهران عقد می کردیمخنده

خلاصه عصر رفتیم مدارک رو به محضر تحویل دادیم. تاریخ عقد ان شالله ، به حول و قوه خدا، پنج شنبه شب، شب میلاد امام زمان تعیین شد.

برای شام بعد از کلی تفکر برای اینکه چی بخوریم باز همه راهها به پیتزا ختم شد و باز هم پیتزای پاپیون که لامصب خیلی خوشمزه بود.

امروز صبح آن مرد رسید تهران.

و بدین ترتیب پرونده اعتیاد ما بسته شد.

امیدوارم به همین دقت معتادهای واقعی رو بگیرن و از بدبخت شدن دخترای مردم جلوگیری کننقهر

 

 

/ 30 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان پویان

ای جانم دوست گلم عقدت مبارک الان باید دیگه همی چیز تموم شده باشه به [گل]سلامتی نتونستم تحمل کنم تا پست بذاری ایشالا خوشبخت بشی گلم

دختر زمستون

چرا نمیای از جشن عقد بنویسسسسسسسسی بدو دیگه من تجربه میخوام و عکس لباس :دی

دختر بزرگه بابایی

سلام عروس خانم لی لی لی لی لی لی لی لی........ زود زود بیا تعریف کن البته میدونم که پر توقعم که میخوام بعد از 10 -11 سال که به آقا دوماد رسیدی بیای پیش ما ولی خوب بیا تعریف کن برامون

من

چی شد عقدت؟ کجایی؟

صبا

عسل جون، مبارکه[ماچ][قلب]

ریحانه

عسل بانوی عزیز سلام چند وقتی میشه که خواننده خاموش نوشته های قشنگتون هستم... خیلی خوشحالم که الان دارم این پست رو می خونم. از صمیم قلب برای شما و همسرتون آرزوی خوشبختی و سعادت دارم و بهتون تبریک می گم. به مبارکی این روز و با اجازه تون شما رو لینک می کنم تا من بعد بیشتر باهاتون همراه باشم و از خوندن دست نوشته های دلنشینتون لذت ببرم... با آرزوی خوشبختی و موفقیت ...[گل]

خانوم کوچولو وپسر شجاع

الان دیگه عروس آن مرد شدی مبارکه عسل بانو[ماچ][ماچ][ماچ]خوشبخت باشی[ماچ]

بهار-روزهایی که گذشت

عسل بانو بیا شرح ما وقع بگو دیگه البته لطفا مصور باشد مچکریم

رايحه ياس

انقد پيتزا نخور چاق ميشي مجبور ميشي لباس عروس گشاد بخريا گفته باشم نگي نگفتي! [نیشخند] ميگم تا وقت داري وايسا کنار دست مامان غذاهاي خوشمزه شونو ياد بگير، اولين جمعه بعد از عروسي ام همه خانواده همسر رو دعوت کن و يه شام مفصل بهشون بده و خلاصه حسابي همه هنراتو رو کن و بذار همين اول حساب کار دستشون بياد! [چشمک] اما بعدشم يه صدقه حسابي بده چشم نخوري! [پلک]

مجتبی

من هم ماهی خیلی دوست الان 4 سال جنوبم عاشق دستپخت جنوبیهای خونگرم ومهربانم