خوبم ولی......

سلام عزیزان من

ممنونم از کامنت های مهربان و نگرانتون

از وقتی از. اهواز برگشتم بدون اغراق هرروز می خوام بیام و بنویسم. ولی این کار همه چیز رو از من گرفته. آخرین نفری که از اداره میزنه بیرون منم. و توی خونه هم باز کار میارم که انجام بدم.

کاش منم مثل بعضی همکارام همه چی رو سرسری می گرفتم.

ولی احساس مسئولیت بدجوری منو مُرده

البته که بی جواب هم نمونده کارم. همین که رئیس اداره از من می خواد که نظر خودمو براش بنویسم تا توی جلسه روز بعد بگه. یا اینکه شماره همراهش رو میده و میگه اگه چیزی به ذهنت رسید بهم خبر بده. یا توی جلسه با رئیس،بخش آزمایشگاه ازم می خوان که بیام. 

یایا اینکه معاون پژوهشی میگه هر کاری کرده نتونسته نمودارها رو اونطوری که من تحویل دادم با اکسل رسم کنه و ازم می خواد براش یه فرمت درست کنم.

و خیلی چیزای دیگه از قبیل حسادت همکارم خانم خ که خیلی واضح و مبرهن داره حسادتش رو نشون میده. همه اینا نشون میده که نوی همین مدت چند ماهه حسابی خودمو ثابت کردم

و اما اهواز.....

پنج شنبه قبل از سفر  با آن مرد رفتیم تا از نزدیک عملکرد ماساژورها رو ببینیم. خیلی توپ بود. ولی درست لحظه آخر متوجه شدیم که با توجه به سکته ی بابا اگر پا رگ واریسی داشته باشه این دستگاه ممکنه لخته خون رو دوباره به جریان بندازه. و باید حتما با دکترش مشورت کنیم.قرار شد اگر خطری نباشه همون فروشنده که خیلی هم آقای محترمی بود برامون ماساژور رو پست کنه.

خلاصه با آن مرد پریدیم اهواز و عید فطر رو اونجا بودیم. دیدارها با همه اونایی که دوستشونن دارم تازه شد. مهمانی و دید و بازدید. و هوا هم یاری کرد و خیلی گرم نبود.

امااااا. من فقط غصه خوردم.

تا همین الان وقتی یادم میاد بغضو میشم

اونجا هیییچ کس متوجه نبود که من چقدر دوست دارم به بابا با خرید اون ماساژور کمک کنم

مامان و خواهر و برادر م هیچ کدوم منو نفهمیدن

میگفتم بذار دکتر بیاریم پاهاشو ببینه. ورمش زیاده. باید ویزیت شه

می گفتن نه تو دیگه سر زندگیت هستی

 مسئولیت ش با ماست. دکتر بیاد فکر می کنه چیزی شده که دکتر اوردیم فشارش میره بالا.

دیگه فایده نداره.خوب نمیشه.

می گفتن تو فکر می کنی فقط خودت مراقب بودی؟ فکر می کنی ما حالا مراقبش نیستیم

خواهرم می گفت تو که اینقدر نگرانی می خواستی نری

باورم نمیشه. این همون خواهره که من چه اینجا و چه وقتی که کنارشون بوذم همه چیز رو برای اون می خواستم. هر چی برای خودم خریدم برای اونم خریدم.

برادرم که دیگه آبروی منو پیش آن مرد برد

سر میز شام با ما ننشست . تنهایی توی اتاقش غذا خورد

حتما برادره هم فکر می کنهمن که مانع رفتنش به استرالیا شدم حالا نباید می رفتم

خیلی دردناک بود

یعنی اونا فکر می کنن من اینجا فقط به خوشی فکر می کنم و به یادشون نیستم؟

منی که هیچکی بعد از ازدواج منو خوشحال ندیده؟ منی که گریه های یواشکیم از خنده هام بیشتر بوده؟

اینقدر زود غریبه شدن با من؟

اونقدر غریبه که وقتی تماس می گیرم و می پرسم مامان کجا می خوای بری از خواهرم می پرسه بهش بگم ؟

باورم نمیشه.

خواهرم جواب پیام های من رو جوری میده که من فقط دلهره هام بیشتر میشه.

در حد چند کلمه : خوبیم..خبری نیست...سلامتیت...هیچ

وقتی بعد از این جواب ها با یه دنیا نگرانی زنگ میزنم میگه از من انتظار نداشته باش. من خیلی وقته بیرون نرفتم. عصبیم

یعنی فکر می کنه من اینجا توی تفریح و خوشی غرقم؟

خیلی دلم خونه. خیلی. 

باورم نمیشه که به خواهرم التماس کردم با دکترش مشورت کنه و اگه ضرر نداره من ماساژور رو بخرم ولی اینکار رو نکرد. در عوض هون روزی که من فکر می کردم رفته مطب صبح و عصر رفته بود دنبال کار فروش سهم خاله هام

خدا می دونه چقدر یخ کردم وقتی فهمیدم نرفته

فقط خدا می دونه.

اون چند روزی که اهواز بودیم دکتر نبود که خودم باهاش حرف بزنم.

من عوض شدم یا اونا؟

خیلی درد داره خیلی.

با این همه درد. باید حواسم باشه. حواسم باشه به آن مرد که کم کم دارم می فهمم تنها کسی ست که دارم. که جواب همه چی رو با مهربانی میده و من برای همون نگرانی ها و دوری ها هنوز وقت نکردم از محبتش خوب لذت ببرم

حواسم باشه مادر شوهر ناراحتی ها رو از چشمام نخونه. الکی بخندم. یادم باشه الکی بخندم

/ 26 نظر / 149 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Sahar

سلام عروس خانوم نارحتم نکن با این حرفها:| قوی تر از اینها بودی.در ضمن گلی اینو همیشه یادت باشه که اونها هنوز خانوادتتن همونا ک سالها کنارشون بودی.شاید توی رفتار تو چیزی بوده ک باعث این عکسالعمل ها شده

خاموش(مهر)

عسل جون بیااااااا دیگه

اانا

آتوسا

عزیزمممم ??

مريم

خانمييييييي كجايي پس

فروغ

خیلی متاسف شدم جوری که اشک به چشمام اومد

نگین

عزیزم اینو مینویسم که شاید کمی خانواده ات رو هم درک کنی و کمتر غصه بخوری.... اینو مطمئن هستم که شما که دوری خیلی سخت بهت میگذره چون هر لحظه شاید بدترین ها به ذهنت بیاد و فکر و خیالت بیشتر میشه....اما مریض داری بهم نشون داده کسی که کنار مریضه غصه هاش صدبرابر میشه...گاهی خسته میشه اونقدر خسته که دیگه هیچی براش اهمیت نداره...لطفا الان خواهرت رو نسنج....شما تو وضع خوب بهش کمک کردی پس الان درکش کن....الان به اونها شاید بیشتر باید رسید تا به پدر بزرگوارت....مراقب دل نازکشون باش شاید تنها وظیفه شما الان همین باشه....امیدوارم آروم شده باشی....من این شرایط رو بسیار تجربه کردم....خدا به همه شما عزیزان سلامت و شادی عطا کنه....خدا همین نزدیکی است به قدرتش ایمان داشته باش...گاهی یک لحظه نظر خدا از صد تا ماساژور بهتر عمل میکنه

مريم

عهه من پيام دادم ارسال ندشه؟مگهئ ميشه همش ميام كامنتا صفرهههههههه عجباااااا عسل نميايييييييييييييييييييي؟

خاموش(مهر)

عسل کجایی یکماه شد نبستی[زودباش]