آن مرد...(قسمت اول)

بسیار خوب، بنده تصمیم گرفتم برای اولین بار یواشکی ترین قسمت زندگیم رو در دنیای مجازی به اشتراک بگذارم و هم اکنون با چشمانی خوابالوکائی و نیمه باز آغاز می کنم خمیازه

من این ماجرا رو در قسمت های کوتاه براتون می نویسم، چون خودم از خوندن پست های طولانی خسته میشم:

*************************************

سال 81 بود. همون سالی که کنکور کارشناسی قبول شدم. یه شهر سردسیر. دور از شهر خودم.

از اونجایی که بابا کارمند دانشگاه اهوازه قول داده بودن که همکاری کنن و انتقال دائم بدن و من از همون ابتدا درس رو در دانشگاه اهواز- شهر خودم- شروع کنم. 

خلاصه من و بابا با شونصد تا نامه از رئیس و معاون و مدیر آموزش دانشگاه اهواز به رئیس و معاون و مدیر آموزش دانشگاهی که قبول شده بودم راه افتادیم که بریم.از خود راضی

یه سفر خاطره انگیز با بابا شروع شد. 

از اینجا رفتیم تهران خونه خاله و بعد از یه روز استراحت رفتیم که داشته باشیم ثبت نام رو.

چه ذوقی داشتم من. و چقدر نگران بود بابا . نگران از اینکه نکنه با انتقالی من موافقت نشه و من مجبور باشم که بمونم. همون روز مشخص شد که حداقل یک ترم باید اونجا باشم و بعد انتقال موقت و بعد انتقال دائم. چقدر بابا دوندگی کرد. چقدر ناراحت شد. چقدر زحمت کشید- دعا کنید حالا من پرستار خوبی باشم براشافسوس-

خلاصه بعد از یک وداع اشک آلود من ماندگار شدم و بابا برگشت اهواز.

من  تمام مدت دنبال این بودم که انتقالی رو بگیرم. همیشه دم دفتر مدیر گروه بودم که : جناب دکتر نیگا کنین دستام از سرما کبود شده. من به این سرما عادت ندارم. اهواز گرمه. من تا حالا برف ندیدم. میمیرم ها...

خوب من خیلی سریع با شرایط اخت شدم. روزهای خوبی شروع شده بود. شلوغ بازی های خوابگاه و شیطنت های ترم اولی ها.خیال باطل

اصلا حواسم به اطراف و آنچه می گذشت نبود. تمام تفریحم خلاصه شده بود به خوابگاه و شیطنت. مثلا حاج آقا که بیاد رد بشه بره نمازخونه یهو با گروه خوانندگان به رهبری من مواجه بشه که در یکی از اتاق های تاریک و با چراغ خاموش می خونن:

حاجی شاه

حاجی ماه

حاجی بشقاب پرنده قهقهه

چقدر خوش بودم اون روزها.

سر کلاس هم وقت امتحان آخرین متد های تقلب رو پیاده می کردیم و خلاصه روزگاری بود. یکی از همین روزها ، سر کلاس ریاضی، مداد پاک کن من افتاد زمین.

من در حالی که تقلا می کردم که با تکان دادن پاهام اون رو از زیر صندلی بیارم بیرون و همکلاسی هم با پاهاش منو همراهی می کرد و غش کرده بودیم از خنده ...

دیدم دست ( آن مرد) آرام و بی صدا پاک کن رو برداشت و وقتی که من برگشتم با یه لبخند مکش مرگ من پاک کن رو تحویل داد.

من اون موقع قیافه ام اینجوری بود: نیشخند

(آن مرد) آرام ترین پسر کلاس بود. بچه تهران بود. کم حرف و سر به زیر. هیچ کس صداش رو تا اون روز نشنیده بود. اسمش رو گذاشته بودیم خیار. چون هم قد بلند بود و هم سرد.خنده

 اون روز صندلی های ردیف پشت من نشسته بود و حتما شاهد تکان های مسخره ی پای من بود. 

وااااااااای نمی دونید که چه جوراب خنده داری پام بود اون روز . هیچ وقت یادم نمیره. اوه

خب من که نمی تونستم بعد از اون همه تقلا نیشم رو ببندم. بعد از کلاس هم با دوستم که در ماجرای پاک کن با من همکاری کرده بود کماکان مشغول خنده بودیم.

بی خییییییال از همه چیز. 

تا اینکه دیدم گروه دخترهای خفن کلاس ریختن سرم که:

(آن مرد) پاک کنت رو بهت داد؟!!!

من: تعجب آره خو. مگه چیه.

چه نگاه هایی می کردن به من. من اولین دختری بودم که ( آن مرد) بی کلام باهاش حرف زده بود.

از آن روز به بعد هر بار از دانشگاه بر می گشتم با شوخی و خنده می پرسیدم: بچه ها؟

مادر (آن مرد) نزنگید از من خواستگاری کنه؟زبان

***************************

خوب تا همین جا کافیه برای امروز. لبخند

/ 5 نظر / 20 بازدید
مهرک

خیلی اتفاقی اومدم وبت و این پستو دوست داشتم! میام میخونمت

shakila

Hi, Thanks for writing your posts open. i appriciate your kindness. Best Shakila

مریم

رفتیم که بریم برای قسمت دوم آن مرد...یعنی چی میشه[سوال]

سعیده

عسل من اسم هیوا رو گذاشتم دنبه...[خنده][قهقهه] وای اگه بفهمه من اینو اینجا نوشتم[قهقهه]