یه کم حرف

نه اینکه دوست نداشته باشم بیام اینجا و بشینم وراجی کنم، نه . اینطور نیست.

روزهای من تقریبا مثل همه.

ولی خوشحالم که اینجا دوستانی دارم که حضورشون رو با تمام وجود حس می کنم و خوشحالم که هنوز هستند کسانی که میشه به امید دعای خیرشون، با امید زندگی کرد.

هیجان این دنیای مجازی با آدمای کاملا واقعیش از هیجان این دنیای واقعی با آدمای ظاهرا واقعیش بیشتره.

مثلا اگه فقط یکی دو روز سرماخوردگی عسل بانو رو زمین زده باشه و بی خبر بمونه، ییییهووووو یه پیام از مهرسا میرسه که فقط تویی که تبریک نگفتی.

بعد اون حس ششم میگه که مهرسای نالوطی عقد کرده حتما و سریع میزنگی و ....

بعد با گوشی سریع میری وبلاگش و می بینی ببببللللللهههههه. دقیقا من آخرین نفر بودم. مهرسای من عروس شدهبغل

مهرسا یعنی گلوله ی انرژی مثبت. یعنی تعریف دقیق قانون جذب.

وقتی میگه می خوام سیصد و بیستمین پستم متفاوت باشه، یعنی دوستانش باید منتظر یه پست مهیج باشن. چون کائنات با مهرسا همراهه.لبخند

تبریک میگم عزیزم و امیدوارم روزهای خوبی پیش روت باشه.ماچ

********************************************

خب این روزها من مثلا می خوام برای آزمون دکتری و فرصت کم باقی مونده برنامه ریزی کنم.

ولی از اونجایی که بنده یویو دارم ههیییی برای خودم مشغولیات جور می کنم که درس نخونم.

یعنی بنده بیماری (شرکت در آزمون بدون آمادگی) رو دارمخنثی

**************************************

کتاب زهیر رو خوندم و تموم شد.

یعنی هر روز با خودم یه جزوه درسی می بردم سر کار و کنارش کتاب زهیر. زهیر تموم شد . جزوه رو حتی ورق هم نزدمنیشخند

خوندن کتاب زهیر رو به همه پیشنهاد می کنم. یعنی واجبه خوندنش. از من گفتن بودبازنده

بعد از کتاب زهیر هوس بافتن روفرشی کردم. البته این هوس رو خوندن وبلاگ بیتا به جونم انداخت.

حالا کارم شده گشتن تو سایت ها و .... اگه موفق بشم عکسش رو میذارمنیشخند

********************************

مقاله هایی که برای کنگره فرستادم هر دوش پذیرفته شد. حالا باید دویست و پنجاه هزار تومن پول بریزم به حساب کنگر ه . آخه انتشار علم باید هزینه داشته باشهناراحت

دویست و پنجااااه هزار تومن آخه نامردا؟گریه

 

********************************

کارشناس دادگستری هم دو سه روز پیش خبر داد که کار ارزیابی و قیمت گذاری رو تمام کرده و به قاضی تحویل میده.

والله ما چند ماهه که قراره سه ماه دیگه برسیم به مزایده. نمی دونم چه گیری داره ین کار ماخنثی

********************************

بابا چند روزه که کمتر برای کارهاش از ما کمک می خواد.

مثلا میگه پرتقال برام بیار ولی نمی خواد پوست بگیری. خودم پوست میگیرم. بعد با اینکه دست راستش کم توانه ولی خودش پوست میگیره و می خوره.

یا برای بلند شدن از ما کمک نمی خواد. خودش بلند میشه و با کمک واکر راه میرهبغل

خودش میگه یه برنامه توی تلویزیون راجع به سکته مغزی دیده. یه قسمت هایی رو هم برامون تعریف کرد. به هر تقدیر تاثیر این برنامه مثبت بودهلبخند

 

******************************************

آن مرد این روزها به سرش گرمه اومدن برادرش و مهمونی و این برنامه هاست.

پروژه ی پیدا کردن عروس برای برادرش هم مسکوت موند. برادره تو باغ نیست ظاهرا.

کلا اینا خانوادگی کند حرکت می کنن.

جناب آن مرد که معرف حضورتون هست. ده سااااااله که به حرکت حلزونی و لاک پشت وار خود ادامه میده.

حالا برادره دو سه سال هم از آن رمد بزرگتره فکر کنید هنوز هم آشنا نشده با کسی. گمون نکنم عمر من قد بده برادره یه قدم بردارهنیشخند

 

همین دیگه . حرفام تموم شد. فعلا خدافظبای بای

/ 15 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صبا

چه خبرای خوبی!! خوشحال شدیم بانو!! ایشاالله خبر عقد خودت رو بزودی تو وبلاگت بنویسی[لبخند][قلب] خبر قبولی دکترا خبر فروش رفتن املاک و خبر اینکه پدرت بدون هیچ کمکی کاراشون را انجام میدن[لبخند]

نسیم

ای جونم خانم دکتر[ماچ] من امسال شرکت نکردم ... آخه اصلا نرسیدم بخونم...حتی کتای و جزوه هم نگرفتم عسلی[خنثی][خنثی] ولی خیلی دوست دارم ادامه بدم.باید براش برنامه بریزم...امیدوارم تو موفق باشی عزیزم. خدارو شکر بابا بهترن...انشاا... روز به روز بهتر بشن. میگم خعییییلی باحالن این آقای آن مرد اینا...فک کن...خوبه رسم ندارن اول پسر بزرگشونو داماد کنن!!! اونوقت باید یه 20 سالی هم معطل اون وایمیستادی فرزندم[نیشخند]والا[ابرو]

نازنین

من تهران زندگی می کنم عزیزم اسم و فامیلم هم که معلومه . کلا تا الان هیچ وقت اهواز نبودم تو زندگیم !!!

گل جون!

سلام ستاره سهیل مهربووووون که سالی یه بار میای :) هربار میام اینجا دلم تنگ اونروزایی میشه که هر روز بودی [نگران]

پانیذ

سلام بر عسل بانوی مهربون.خدا رو شکر که بابا بهتر شدن و تیریک برای مقالتون ایشالا دکترا هم قبول میشن :)

خانم سین

عزیزدلم .خداروشکرکه بابا داره تلاش می کنه که بهتربشه[گل]

هستی

سلام عسل جان. چقدر تو وبلاگت احساس راحتی کردم. خیلی خودمونی حرف میزنی و آدم باهات احساس راحتی میکنه. از نثری که داری خوشم اومد.

سعیده

[لبخند]

سعیده

همین جا...!زیر سایه شما[لبخند] سعی میکنم زود زود بیام به خدا[ناراحت]

نازنین

خانم عسل بانو اینکه آن مرد دوست داره خیلی خوبه شما هم کمی کوتاه بیا و به زودی به ما خبرای خوب بده