جایی نرفتم... همین جام

سلام.

من جایی نرفتم. عروس هم نشدم.

آخه مگه میشه من بدون اجازه شما عروس بشم .

مشکل از نت صاب مرده ی ماست که نمی دونم چطوری هر ماه تا شارژ می کنیم بدون دانلود سه گیگ می پره. برادرم هم به جای حل مسئله صورت مسئله رو پاک کرده و wifiرو قطع کرده .

این یعنی من نمی تونم با لپ تاپ کانکت شم و برادره هم که ماشالله چسبیده به کامپیوترش.

خو من دلم تنگ شده بود براتونگریه

هر چند با گوشی همه رو داشتم ها. ولی خو حرفام مونده بود خوناراحت

می خواستم نفرین کنم هکر وبلاگ بیتا رو.

الهی به زمین گرم و سرد بخوری. چرا مخت رو در راه خلاف به کار می گیری.زبان

 

 

ممنونم از همه تون . این بار دیگه اسم نمیارم. روحم پر شده از عشق شما با اون کامنت های پر از مهرتون بغل

 

خوب بریم سر اصل مطلب.

 

روز سوم دی، سالروز آشنایی من و آن مرد بود.

یعنی سالروز اون روزی که برای اولین بار آن مرد دم در سلف دانشگاه از من خواست که بعد از ناهار با هم صحبت کنیم.

یازده سال گذشت. به سرعت نور.

در آستانه یازدهمین سالگرد دوباره آن مرد شروع کرد به قرائت آیه کی بیاییم؟

تلاش من هم برای موکول کردن آمدنشان به سال جدید و تعطیلات نوروز بی نتیجه ماند.

یعنی حاضره بیست و نه اسفند بیاد ولی به سال نود و سه نکشه که بشه سال دوازدهم.

خب فعلا قرار رو گذاشتیم بر اسفند ماه. گوش شیطون کر.

از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون رفتم یک دست کت و شلوار شیک برای روز خواستگاری خریدم.

ایش هم خودتی.

خو لباسام مناسب نبودن. یا کوتاهن یا یه مشکلی دارن.

می خواستم محجوب باشم خجالت

کلی پیاده شدم. یادم باشه بکشم رو مهریه پولش جبران شه. خخخخخخ

این روزها هم در مورد رسم و رسومات و اینا حرف میزنیم.

 

جالبه که بابا هنوز چیزی نمی دونه. یعنی ترجیح دادیم نزدیک اومدنشون بگیم که از حالا نگران نشه . براش خوب نیست. بابا خیلی به ما حساسه.

 

ماجرای فروش ملک هم به جاهای خوب رسیده.

ابلاغیه ی قیمت که رسید همه شوک شدن و یکی از پسر دایی ها هم رسما به ما ملحق شده و از جبهه مخالف اطلاع رسانی می کنه. ستون پنجم داریم در حد لالیگا.

 

خیلی نوشته بودم پرید.

لازمه که بگم این روزا خیلی به دعای خیرتون نیاز دارم؟بغل

سعی می کنم زود برگردم.

دوستتون دارم فراووووون

/ 26 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گل جون!

ینی انقدرررررررر نیستی آدم یادش میره وبلاگی هم داشتی!!!!!!!!!!!!! :((( ولی خب خبر خوووووووووووب وصال می آید همانااااااااااا. مبارک باشد هماناااااااااااااااااا. آخ جون همانااااااااااا. من چی بپوشم خداااااا :)))) منتظر خبرای خوب هستییییییییییییییییییم :)))

سین بانو

سلامممم.من برگشتم دوباره به صحنه وبلاگ نویسی و آپممم [نیشخند]

سین بانو

سلامممم.من برگشتم دوباره به صحنه وبلاگ نویسی و آپممم [نیشخند]

سارا - آغاز راهی دیگر

مبارک باشه کت و شلوار خواستگاریتون عروس خانوم ..... دیگه اینقدر تعلل نکن ... حالا یه شیرینی میخوای به ما بدیا ؟؟؟؟؟؟؟[چشمک] اگه قابل باشیم بیادت هستیم ... مواظب خودت باش شاد باشی عسل بانو جان ...

ملودي

سلام عسل بانو امروز براي اولين بار وبلاگتو ديدم.قشنگ و با انرژي مينويسي، يه سري از مطالبشو از جمله چند قسمت مربوط به آن مرد رو خوندم و الان كه ديدم به سلامتي داستان آشناييتون داره ختم به خير ميشه از صميم قلبم آرزوي خوشبختي براتون ميكنم اميدوارم فرصت شه و دوباره به اينجا سر بزنم[لبخند]]

سمیه-تهران نوشت

سلام عسل بانو نشستم و کل داستان آن مرد رو خوندم چقدر شیرین و ساده تعریف کردی

سانی

عزیزم نوشتت رو که خوندم که گفتی "در آستانه یازدهمین سالگرد دوباره آن مرد شروع کرد به قرائت آیه کی بیاییم؟" عالیی بود منم زود به شخصیت خاص خودم حرفت رو گفتم که باز شروع کردی به قرائت آیه ی من امسال می آیم :))) انشالله خواستگاری عالی پیش بره :*