عسل بانو مهربان می شود

دختر خاله عزیز من که حکم خواهر بزرگتر رو داره و همیشه حرف هاش برام ارزش داشته و داره از خوانندگان این وبلاگه و بعد از خواندن ماجرای من و (آن مرد) شاکی بود که من یک طرفه به قاضی رفتم و آن مرد اینجا نیست که از خودش دفاع کنه و نباید اینقدر بکوبمش.

درسته که آن مرد اینجا نمی تونه از خودش دفاع کنه و من یکه تاز میدان این وبلاگم. ولی من همیشه این عسل بانوی کاراته باز که با پا میره تو شکم آن مرد نبودم. من روزی خیلی مهربان و عشقولانه بودم. روزگار منو اینجور خشن کرد. خوشبختانه یکی از همکلاسی های من (سحر) خیلی اتفاقی اینجا رو پیدا کرده و داره این وبلاگ رو می خونه. اون شاهد روزهای عشقولانگی عسل بانو بوده.

این عسل بانوی بد اخلاق و بهانه گیر، یه روزایی تو ذهنش دنبال دکوراسیون خونه ی خودش و آن مرد بوده. دنبال یاد گرفتن دسر برای بعد از غذای آن مرد بوده ، ناراحت بوده که نمی تونه اسم پسرش رو بذاره (علیرضا) چون اسم عموی پسرش علیرضاست، و .....

و این عسل بانوی خشن امروز هنوز هم یه وقتایی مهربان میشه. مثل دیروز.

دیروز صبح (آن مرد) پیام سلام و صبح بخیر و حال و احوال فرستاد.

همون موقع برای من یه پیام تبریک عید مبعث رسیده بود. من هم که از دنده راست بلند شده بودم و حالم خوب بود بعد از سلام عید رو تبریک گفتم. و ادامه ماجرا:

آن مرد: اگر یه چیز بخوام بهم میدی؟

من: مثلا چی؟

آن مرد: دلم خیلی تنگ شده میشه عکست رو برام بفرستی؟

یه لحظه خواستم دوباره از فنون کاراته استفاده کنم و بزنم داغونش کنم بگم خوب دلت تنگ شده پاشو بیا مگه چلاقی؟{#emotions_dlg.e12}

آممممممممممممااااااااااااااااااااا. مهربان شدم و گفتم: عکس با حجاب ندارم.

آن مرد: خب یه دونه عکس بفرست دیگه.

من: باید فکر کنم. 

آن مرد: فکرای خوب کن.

خوب از اونجایی که فکرهای من مدتیست برای آن مرد ختم به خیر نمی شود باید با مشاور اعظم فائزه تماس می گرفتم. بعد از سبک سنگین کردن جریان و اینکه آیا آن مرد عکس رو به مادرش نشون میده یانه و چه کنیم و اشکال داره یا نداره؟ و اینکه دوباره فشار مامانش نره بالا و فکر نکنه من حالا دارم پسرشو با عکس و آره و اینا....

نتایج مذاکرات این بود که من یه عکس شسته رفته و مرتب و محجوب بفرستم. به هر حال یه نظر حلاله و شاید خدا خواست دید من پا به سن گذاشتم و سی سالم شده  و رفت دنبال زندگیش ( آخرین بار که ایشون موفق به زیارت من شدن مهرماه 88 بود که برای ثبت نام ارشد من اومده بود.)

اول عکس رو برای فائزه ایمیل کردم.  عکس یه عسل بانوی نشسته روی مبل با بلوز و شلوار ، دست به سینه و مرتب. و بعد از تایید برای آن مرد هم فرستاده شد.

آن مرد که عکس رو دید بعد از به به و چه چه که اینجا نمی نویسم چون خانواده رد میشه {#emotions_dlg.e28}

پرسید: اینو اهواز گرفتی؟

دقت فرمودین که من نوشتم عکس توی اتاق و نشسته روی مبل بود من نمی دونم ایشون یعنی فکر کردن من این عکس رو توی جزایر قناری گرفتم؟

خواستم جواب بدم: پ نه پ تو جزایر قناری نشستم. خوب اهوازه دیگه.باز هم کظم غیظ کرده و سعه ی صدر به خرج داده و بعد از خواندن  آیه ی ( رب اشرح لی صدری و یسر لی امری ) به سبک آقای کرباسچی. جواب دادم که بله اهوازه.

پیامک های عشقولانه ی بعدی آن مرد بی جواب ماند {#emotions_dlg.e50}

/ 13 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نسیم

آخییییییییییییییی....یعنی این همه مدته نگفته عکستو بده[نگران] چقدر ماخوذ به حیا هستن ایشون[نگران] خو حالا ببینم چی نشونش دادی بچه رو؟ّرو کن دخترم![نیشخند] عسل جدا از شوخی خب طبیعیه تو وابستگی نداری بهش و دلتنگ نمیشی و میتونی فکر عاقلانه کنی...آخه اصلا نمیبینین همو...من اصلا به اینجاش فکر نکرده بودما[سوال] اگه پیش هم بودین احساساتت درگیر میشد اونوقت نمیتونستی راحت تصمیم بگیری[چشمک] حالا تو هیییییییییییییچ...اون اییییییییییینهمههههههه ساله چطور دلش طاقت آورده؟! خیلی سخته بخدا اینجوری بودن...بهش یه جایزه ای چیزی باید بدنااااااا[خنثی]

نسیم

از این جهت اونو میگم که آخه علاقش رو هم حفظ کرده دورادور اینهمه... 4 ساله حتی یه عکس هم ندیده ازت[تعجب][تعجب] دگه لازم شد عکس بذاری ببینیم این دختر جیگر طلا کی میباشد که پسر مردم را اینچنین اسیر خود نموده است؟![نیشخند]

پریچهر

سلام نمیدونم نظرم ارسال شد یا نه؟[ناراحت]

اوهوم [خجالت] من شاهدام[خجالت] این عسل بانو خیلی پروانه ای بود[خجالت]پروانه ای بودنشم به سبک سحر ناز برره است[مغرور]یه هاااااااااا بگو[مغرور]

فائزه

عسل بانو دیگه کم کم وقتشه برای آن مرد چای خوش رنگ مادر شوهر پسند ببری[نیشخند]

دختر بهاری

بابا من اومدم ماجراهایی که عقب موندم رو بخونم، با سر رفتم توی دیوار که! پایینی رمز داره که :(

فکر دوم

خیلی خوشم اومد از وبلاگت. فعلا خسته شدم از بس خوندم. چش و چارم درد گرفت [نیشخند] الانم که دیگه رسیدم به مطالب خصوصی و رمزم که نداریم [ناراحت] بقیه شو میذارم واسه یه روز دیگه

رایحه ی یاس

کاش عکس نفرستاده بودی به چنددلیل اول این که هر چی بیش تر چشم و دلشو سیر کنی کمتر به فکر جدی پاپیش گذاشتن میفته.همین که با کمی اصرار بهش جواب مثبت بدی خیالشو هم راحت می کنه و هم ناراحت.راحت از این بابت که در اختیارشی.ناراحت از این بابت که اگه بخوای به خاطر آینده ت بهش کمی سخت بگیری یا اینکه حتی مجبور بشی تصمیم جدی تری برای خودت بگیری اون میتونه از این وضعیت سو استفاده کنه و حتی باهاش تهدیدت کنه.و یا حتی بعد از ازدواج بدبین بشه بهت که نکنه قبل از ازدواجت برای کس دیگه ای هم ممکنه فرستاده باشی یا نه.شاید فکر کنی خیلی بدبینانه حرف زدم.شاید این طور باشه.اما واقعا دیده م که دارم بهت میگم.نه یه مورد نه ده مورد؛بارها و بارها.دیدم طرف بعد از ده پونزده سال زندگی تازه یه دفه یه چیزی پیش اومده که به زنش و زندگی قبل از ازدواج و حتی بعد از ازدواجش شک کرده.حالا خدا نکنه موردی هم بوده باشه که به این شک دامن بزنه.مثل همین قضیه عکس.بگه من که با تو محرم نبودم ؛من گفتم تو چرا فرستادی! اصلا میخواستم امتحانت کنم و از این حرفا.یا دور از جونت فکر کنه دختر شلی هستی.ایشاللا که برای تو اصلاهمچین چیزی نیست فقط خواستم بیشترحواستو جمع کن

بهار

منم دوست داشتم میدیدمت[لبخند][خجالت]

مجتبی

خوش بحالت جزایر قناری هم رفتین / حتما موقع دلار ارزانی رفتی