سند عشق ....

هی بر می گردیم سر سطر و هی می نویسیم عشق.

تازه به خودمان که می آییم می بینیم این همه سال فقط چشم هایش را کشیده ایم. چشم های لیلی را.

عجب مشق سختی است سرمه کشیدن به چشم های لیلی.

این چند سال راه را باید کسی به گوشه ی لب شیرین ختم کند.

سند ازدواج آماده شد. صفحه دوم شناسنامه ها و....نیشخند

آن مرد گفته این سند عشق رو توی یه صندوق قایم کنمخنده

خیلی راه رفتیم تا رسیدم به این سند

آن مرد: هنوز باورم نمیشه عقد هم شدیم و تو رو بوسیدم.

من: منم همین طور

آن مرد: اشکال نداره . یواش یواش خوب میشیم

قهقهه

 

همین روزها من میرم تهران پیش آن مرد. شاید تا قبل از ماه رمضان.

یه چیزی رو این مدت براتون نگفتم.

اگه گفتین چی بود؟   آفرین..... ماجر ای ارثیه .

مزایده دوم دو سه روز قبل از عقد قرار بود انجام بشه که با اعتراض پسردایی خل و چلم عقب افتاد. تمام روزهای قبل از عقد من و خواهرم به بنگاهها سر میزدیم و اگهی مزایده رو میدادیم. یکی از بنگاهها حالا یه  مشتری پر و پا قرص پیدا کرده دست به نقد.

فقط می خواد خیالش راحت شه که مستاجرها با گرفتن حق سرقفلی بلند میشن یا نه.

این روزها برای دل مامانم دعا کنید. ممنونم.

 

اینا رو نوشتم که بگم فکر نکنید من مشغول خودم شدم و دست از گرفتن حق مادرم کشیدممژه

از تک تک شما ها که با تبریک عقد و پست قبل خوشحالم کردید ممنونم. مطمئنم دعای قلب مهربون شماها همین روزها دل مامان منو شاد می کنه.

/ 16 نظر / 88 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نسیم

وای چه حالی میده بری پبش شوورت ...وای یاد قدیما ی خودم افتادم.. حسابی از این هیجانات لذت ببر که دیگه تکرار نمیشه...

نسیم

عسسسسسسسسسسسسسل ..... تو خواب نیستیییییی.... بیدارییییییییی......اینا همش واقعیته...میگی نه؟!....شششتررررق!!!! ببخششید دردت اومد ولی عوضش فهمیدی بیداری:دی مبارک باشه سند عشقتون ایشاا... تو شناسنامه هاتون ردیف بالا تا ابببببد همونجور بمونه ولی ردیف پایین سییییییییاه سیاااااه باشه:دی پر از عسل ها و این مردهای کوچک!

ارغوان

سلام من یکی از بازدید کنندگان وبلاگتون هستم اگر مایل هستید تبدل لینک کنیم این هم وبلاگ من ارگ طرح پسندید در اسرع وقت براتون می دوزم تولید و سفارش انواع کوسن www.kosan.blogfa.com. منتظر خبری از شما هستم

رايحه ياس

آخي....بازم خيلي مبارکه! طفلي مامان...ميدونم الان چه حالي دارن! الان هر روز و هر ساعت همش به اين فکر مي کنه که دختر گل و شيطونش ازش جدا ميشه و ميره تهران! چقدر سخته براشون! بابا که حتماً بيش تر! شايد بگي حالا خيلي مونده تا عروسي، اما باور کن از همين الان تو دل مامان و بابا آشوبه و کلي دلهره که نکنه دخترمون اذيت بشه و هزار تا نکنه ي ديگه که تا مادر نشي نمي فهمي...خدا حفظشون کنه و بهشون سلامتي بده اما اين روزا خيلي هواشونو داشته باش. اومدي تهران حتماً به من خبر بده.کاري چيزي هم داشتي يادت باشه بالاخره يه خواهر تو تهران داري که ميتوني روش حساب کني [شوخی][ماچ]

لیلا

تبریک می گم :)

خامه

وای عزیزم داستان ده سال آشناییتونو خوندم خیلی خوشحالم آخرش خوب شد. خیلی بامزه همه چی رو نوشتی.بسی لذت بردم

سارا

سلام خانمی...خوبی؟فکر کنم قبلا بهتون تبریک گفتم اگر نگفتم الان مبارک باد میگم و اگر هم گفتم که دوباره و مجدد تبریک...من منتظر رمزتون هستم...البته خواهش میکنم ازتون[لبخند]

نسیم

عسلیییییییی نرفتی تهران؟![قلب]

دختر بهاری

عزیزمممممممممم مبارک باشه. ببخشید من یه مدت یه کم خاموش بودم. درگیر مهمون داری هستم، اکثراً با فید دنبال میکردم بچه ها رو.

فروغ

خانم عسل بانو سلام امروزبه طور اتفاقی با وبلاگ شماآشناشدم و از نوشته های شما خیلی لذت بردم حتی خواهرم هم که کنارم بود خوشش اومداز نوشته های شما.اماهنوز فرصت نکردم همش رو بخونم چون تازه امروز به این صفحه اومدم و بایدخیلی وقت بزارم .راستی بهتون تبریک میگم.درضمن منم اهل اهوازم و درهمین شهرزندگی می کنم و اینقدردوست دارم که ازنزدیک ببینم شمارو.البته اگه تمایل داشته باشیدو بنده به نظرشمااحترام میزارم.