آخر هفته

مقداری گوشت نیم پز شده،  سبزی پلو پخته شده،  دم پخت گوجه آماده ست، خورشت (خورشنیشخند) کدو خیلی خوشرنگ و جا افتاده شده،.... و کوکو سیب زمینی هایی که دومین باره درست می کنم و بار اول با دخالت آن مرد خراب شده، الان عالی شده:

 

البته یکه کم کج و کوله شدن ولی خوب خوبه دیگه. به خانم های جوان توصیه می کنم هیییییچ وقت به همسرتون نگین که اولین باره که یه غذایی رو درست می کننیین. چون اوشون با دخالتشون فقط کار رو خراب می کنن. دفعه قبل اعتماد به نفسم رو با اون کوکوهای خراب از دست دادم. و باعث شد که این دومین بار باشه و خدا رو شکر که خوب شد.

 

تمام آخر هفته من به آماده کردن غذا برای هفته آینده و تمیزکاری خونه گذشته. 

به راهنمایی های شما از این هفته برنامه همین خواهد بود. خسته میشم کمی ولی عوضش توی طول هفته که خسته می رسم زمان کمتری رو برای آشپزی میذارم.

به زودپز هم فکر کردم . در موردش سرچ کردم. ولی ماه آینده می خرم. این ماه شاید اگه خدا بخواد یه برنامه سفر داشته باشیم. 

در ضمن تو فکر اینم برای بابا یه ماساژور پا بخرم. از همینا که پا تا زانو میره توش . اینجوری شاید یه کم وجدانم راحت باشه که کاری و کمکی به بابا کردم.

عصرهم میریم که ی تفریح داشته باشیم ان شالله که خدا منو به راه راست هدایت کنه و زیاد خنزر پنزر نخرم. 

حالا بریم چند تا عکس با هم ببینیم:

 

انگشترممژه:

 

 

گلی که برای باغ گل خریده شد:

 

 

مانتوی جدیدم. ساده ست ولی خیلی خنکه. سانسور و کیفیت و نور عکس تو حلقم.

 

مانتو اداریم:

 

و  خریدهایی که از شهروند داشتم و کلی ذوق کردم. قبلا هم بودا. ولی این بار خیلی بهم چسبید:

  

اینم اون رنگینکیه که برای مادر شوهر درست کردم. که الکی مثلا من عروس خوبیم:

 

 

پی نوشت 1:

 

از خودم راضیم. خدا روشکر. اگه نگیم همه، ولی بیشتر دخترا اول شروع زندگی مشترک با کمک مادرشون پیش میرن. برای چیدن خونه و خرید و مخصوصا ساماندهی آشپزخونه. ولی من تنهایی همه چی رو خودم حل کردم. با کار و شرایط جدید راحت کنار اومدم. با آشپزی برای طول هفته و ....

پذیرفتم که اینجا خودم هستم و خودم. حتی از سه تا خاله ای که اینجا دارم کمک نخواستم و همه اون چند ماه بیکاری آویزون اونا نشدم.

پذیرفتیم که مادرم نمی تونه به خاطر شرایط بابا  بهم سر بزنه. بابا نمی تونه بیاد و خونه زندگی دخترش رو ببینه. خواهرم نمی تونه مهمونم باشه. و خیلی چیزای دیگه. همه رو پذیرفتم.. سخته ولی پذیرفتم. خیلی سخته مادر و پدرت  نتونن خونه زندگیتو ببینن. خیلی.

 

پی نوشت 2:

از دوستای جدیدی که به تازگی همراهم شدن و تمام آرشیو رو وقت گذاشتن و خوندن ممنونم. امیدوارم بتونم همراه . دوست خوبی براتون باشم.

/ 27 نظر / 85 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجتبی

سلام انشالله موفق باشید و همه جوانها مثل شما خوشبخت بشن برای ما هم دعا بکن

سولماز

سلام عسل بانوي عزيز، مدت زيادي نتونستم بخونمت،خداروشكر كه همه چيز رو به راهه، من هم مشكلات خودمو داشتم اين مدت مثه جدايي از نامزد و بي معرفتي نامزد كه هيچ تلاشي واسه با هم بودنمون نكرد و همه چيز بخاطر غرور تمام شد. در صورتي كه ميگفت عاشقمه، واسم دعا كن فراموش كنم اين قضايا رو،خيلي سخته

مریم

سلام من همون مریمی هستم که نقطه مشترک تحصیلی داشتیم یادته.گفتم منم بیکارم.اومدم دیدم شاغل شدی خیلی خوشحال شدم خیلی باورت نمیشه قند تو دلم اب شد حس کردم خودم رفتم سرکار و دارم صحبتشو میکنم منم ارزوی داشتن یه کاری مرتبط با رشته ام توی ارگان خیای خوبو دارم واسم دعا میکنی عایا[سوال][چشمک]

مونا

سلام امروز وبلاگت رو پیدا کردم وتقریبا مقدار زیادیش رو خوندم دختر مهربونی هستی ایشالا که همیشه خوب و خوش باشی وحال پدر و مادرتم همیشه خوب و روبراه باشه که کمتر نگرانشون باشی ولی دلتنگی رو نمیشه کاری کرد قبول دارم ایشالا که بتونی زود به زود سر بزنی یا با هر روز حرف زدن کمش کنی انگشترت قشنگه ..مانتوها هم همین طور ایشالا که به خوشی ازشون استفاده کنی[گل]

مه

سلااااااااااام برات خیلی خوشجالم که حالت خوبه.......... امیدوارم همیشه همینطور باشی از بعدتا اومدم به بلاگت سر زدم هم ولایتی...منم اهوازیم

دریا

به به ! چه انگشتر نانازی[لبخند]

وجیهه

سلام عسل بانو.. مبارک باشه انگشترت خیلی خوشگله ... آفرین دختر ککد بانو.. کاش منم یه ذره همت کنم شام بپزم .. همسری سوء تغذیه میگیره از بس نون و ماست می خوره .. البته یه شبایی هم نون و عسل می دم بهش که تکراری نشه غذاهام خخخخ الانم که روزه میگیره دیگه هیچی.. خوش باشی دختر

نگار

ايششالا هميشه شاد وسرحال و روبه راه باشيد[لبخند]

نسیم

راستش نسبت نبستم تا بحال الان که می اندیشم میبینم که یک سوم حدودا خام و دو سوم پخته من چشمی کار میکنم:))

بانو

دیدن یه تازه عروس مثل خودت جالب و شیرینه :) امیدوارم موفق و شاد باشی