پراکنده های ذهن من

1-دارم فکر می کنم اگر بلاد فرنگ از سیاست و روابط بین الفامیلی ما با خبر بودند حکما در روابط بین الملل از ما مشاوره می خواستند.

پسر دایی دیشب تشریفشان را آورده بودند اینجا (آقای تحصیل دار و حساب دار کاروانسرا با حقوق بیش از یک میلیون که معرف حضور انورتان هستند)، و ما همگی نه انگار که باشد اندر پرده بازی های پنهان، گرم تحویلشان گرفته و در معیت خواهر به مدل جدید سیبیلش که ما را برد به فیلم های ساخته پرداخته ی اوایل دهه ی شصت خندیدم و شوخی کردیم و سر به سرش گذاشتیم.

بله، همچین آدم های سیاست مداری هستیم ما.

2-به قول مرد هزار چهره نمی دونم چرا تو زندگیم هی نمیشه.

امروز همسر دخترخاله نامه ی دادگاه رو بردند برای استعلام به ثبت تحویل دادند. یک گیری احتمالا توی کار هست . که حالا تا شنبه برسه و بریم ببینیم چه خبره از شدت استرس یحتمل به ام اس دچار خواهم شد. والله چه می دونم می گن یکی از علل ام اس استرس بیش از حده.

3-این هفته هم تموم شد و من یک خط هم مقاله ننوشتم.

4- روز دوشنبه بابا رو برای چکاپ قلبش بردیم دکتر. همون جا یه تفال زدم به دیوان حافظ گوشی. آمد:

دائم گل این بستان شاداب نمی ماند..... دلم برای بابا گرفت.

/ 6 نظر / 20 بازدید
ایسن

توکل کن به خدا مطمئن باش همه چی درست میشه

آگوستينا

عاشق سياستتم يعني نگران بابا نباش خوب مي شه ...[گل]

دختر بزرگه بابایی

سلام ای بابا فکر کردم الان 4-5 تا مقاله آی اس آی رو نوشتی . پس چرا تنبلی میکنی؟ نکنه تنه ات خورده به من ؟ ایشالله بابا هم زود زود بهتر میشن غصه نخور عسل جون. راستش خودم عصری که خوابیدم خواب بابام رو دیدم بعد از مدتها ولی الان ناراحتم که حالا سعی میکنم فردا بنویسمش. امیدوارم خیر باشه.

سعیده

دست تو فانوس شبه جادویی از آغوش ما از واژه ها طرحی بکش با هر اشاره هر نگاه میخونم از چشمای تو حتی اگه ، تو نشنوی با من بیا با گوش دل تا آخر این مثنوی داشتم وبلاگتو میخوندم مجید اخشابی داشت اینو میخوند[نیشخند] من حواسم پرت شد[ناراحت]

سعیده

چطوری...؟[سوال] هیوا هم میخواد یه شیرینی گنده ازم بگیره[کلافه] تازه گفته اگه یکی از دانشگاههای تهران قبول شم ، زندگیمو ازم میگیره گفته تمام زندگیم مال اون میشه[نگران] من میترسم[وحشتناک] نکنه از این آدم نماها باشه که شبها تو خیابون راه میفتن خون آدما رو میخورن[نیشخند] اگه یه موقع به شیرینی دادن نرسیدم بدون زیر سر اونه[اضطراب]

شادی

بابا خوب میشه اصن نگران نباش و سعی نکن منفی فکر کنی. بهش انرژی + بده. بعدم اکه اوضع مذاکره ت خوبه برو ببین بالاخره انرژی هسته ای حق مسلممون هست یا نه هان؟؟؟[نیشخند][زبان]