امروز

دیروز که مشعوف از خبر مصاحبه رسیدم خونه ، به این فکر می کردم که باید سر و صورتی صفا بدم.

ابروهام شده بود مثل عمو جغد شاخ دار، از نظر پشت لب هم که یه پا مرررررررد شده بودم.

لذا برآن شدم که برم و یه صفایی بدم به این صورت معصوم مشاهده شده در پست قبل نیشخند

رفتیم و دختر خانم آرایشگر هم خیلی زود با ما دختر خاله شد و وارد بحث شدیم.

گفت مجردی؟ 

گفتم بله.

گفت چرا اینقدر تنبلی؟

چهره ای مانند عکس با مقنعه در پست قبل به خودم گرفتم خنثی

گفت چند سالته؟

گفتم : سی سال. متولد اسفند شصت و یکم.

(این اسفند رو من حتما میگم که همه بدونن جزء شصت و دو محسوب میشم نیشخند)

گفتم شما چی؟

گفت من متولد شصتم.

گفتم متاهلی؟

گفت نه!!!

من: ابرو

بعد وارد ماجرای زندگی شد.

تعریف کرد که تازه قبول شده بود دانشگاه که پسرعموش میاد خواستگاری.

باباهه میگه کی از این بهتر؟ و دختره هر چی مخالفت می کنه فایده نداشته و خلاصه دختره میگه باشه ولی من تا عقد هم میرم و بعد طلاق می گیرم.

خلاصه عقد می کنه و بیست روز بعد از عقد میگه طلاق.

باباهه میگه :  باشه.

من نمی دونم منظور باباش دقیقا چی بوده؟ متفکر

خلاصه پسره سه سال دختره رو الاف می کنه و بعد از سه سال طلاق می گیره.

دختره تو این مدت دانشجو بوده و همه خواستگارهاش رو مجبور بوده رد کنه چون عقد بوده.

جونم براتون بگه که حالا دختره پنج ساله که با یه آقایی عشقولی شده و چند روزه که فهمیده پسره پنج سال ازش کوچیکتره

حالا افتاده به تکاپو و می خواد دماغش رو عمل کنه.

که چی؟ که بی بی فیس بشه به قول خودش.

بگذریم.

ما از حالت عمو جغد شاخدار به حالت بنل درآمده و راهی شدیم. کجا؟

به سمت قنادی. و با یک جعبه زولبیا - بامیه برگشتیم خونه.مژه

توی قنادی همه اش یاد مهرسا بودم که زولبیا خیلی دوست داره ماچ

و امممممممماااااااااااااا شب (آن مرد) شروع کرد به ارسال پیامک های عشقولانه.

یَک چیزی شبیه شعر فرستاد که بنده با هوش سرشارم احتمال دادم که از افاضات خودشون باشه . آقا مررررده بودم از خنده قهقهه

جواب دادم: خوبه داری شاعر میشی.

جواب داد: شاعر تویی و اشاره کرد به روزهایی که هم کلاسی بودیم و من اشعار خودم رو توی کلاس می خوندم. 

این خودش یه جریان مفصل داره که باید بنویسم.خنده

من تمام پیامک ها را در پوشش یک عسل بانوی مودب و با جملات کوتاهی چون: 

مرسی، لطف داری. جواب دادم و ختم به خیر شد دیشب بدون دعوا.

و اما امروز.

امروز ساعت یک و نیم - دو باید برم مصاحبه.

بنده هههههههههوچ مطالعه ای هم انجام ندادم و خیر سرم می خوام با تکیه بر اطلاعات و تجارب کسب شده در طول سه سال اشتغالم برم.

یه کمی هم استرس دارم استرس

بعد دادگاه هم حتما تا الان تشکیل شده و من می میرم تا عصر بشه بریم ببینیم وکیل چی میگه؟

التماس دعا.

/ 8 نظر / 16 بازدید
عادل

امیدوارم به شغل دالخواهت برسی چون حقته و لیاقشو داری. موفقیتت ارزوی منه. یا حضرت کانگورو تو بگیر دست این جوان ما رو ...[نیشخند]

خانوم

منتظر شنیدن خبرهای خوبت هستم :) {اه اه. ازون لبخند های غمگین بهت زدم. از همون لبخندهای معروف تابلوم! اه. اه. }

سعیده

من زولبیا بامیه میخوام[ناراحت] هر چی میخوری که نباید بنویسی[کلافه][کلافه][کلافه] حالا نصف شبی کی و پیدا کنم بره بخره[ناراحت]

خاوم کوچولو پسر شجاع

سلام خوشگله خانومم خوبی؟ فضولم مصاحبه برا چی؟ ایشالله که موفق باشی عریزم راستی برادرت چراقانونی برای رفتن اقدام نمیکنه؟[پلک]

لام ی لام ی

انشااله همه چیز خوب پیش بره و موفق بشی عزیزم. [گل]

فکر دوم

عجب روز پر استرسی مصاحبه... دادگاه... هر دوتاشو آدم نمیدونه چه بلایی قراره سرش بیاد

فکر دوم

فکر کنم اسمشو که گفتم بیشتر تعجب کردین. حالا نتیجه مصاحبه چی شد؟ قبول شدین یا نه؟