مختصر اخبار

سلام.

اینجا اهواز است.

هوا بهاریه بهاری. هییییییییییییچ خبری از سرما و پاییز نیست.

کم کم از پایداری هوا کاسته می شود و مه ظاهر می شود که شواهد حاکی از آلوده بودن این مه است.

اینترنت ما بالاخره وصل شد. اشکال از مودم بود. تنظیماتش به هم خورده بود. ده تومن تو گلوش گیر کرده بود.

حالا عسل بانو مانده و یک عالمه وبلاگ نخوانده. یک عالمه دلتنگی برای بیتا، گل جون، مهرسا، برادر فکر دوم، خانواده ی حس هفتم، سعیده ، آبجب بزرگه، فندق خانوم،سمیه مامان پویان،لی لی  برای همه اصن. یه وضی ها . نا جور.

دیگه نمیذارم اینجوری بشه.

یه خبر کلی از این روزا تیتر وار بگم و یه گزارش تصویری بذارم و برم که بخونم و از دلتنگی هام کم بشه:

 

قاضی برای تمام مستاجرها اخطاریه فرستاد. پسردایی همکاری نکرد و کار به این اخطاریه کشید. اگر باز همکاری نکنن خود دادگاه یه نرخ تعیین می کنه و دیگه حق هیچ اعتراضی نیست.

 

اون ربع سکه به لطف مامان تبدیل شد به یه گردنبند قشنگ.

 

باز گوشام دراز شد و برای آزمون دکتری ثبت نام کردم. تا این لحظه هههووووووچ درسی هم نخوندم. هر سال میگم آخرین ساله باز شرکت می کنمخنثی

 

خاله کوچیکه رفت و به پسردایی ها گفت که ماجرای اون امضاها رو فهمیده و بهشون گفت حالا بذارین این ملکی که مونده فروش بره . دیگه بسه آزار و اذیت.

پسر دایی در نهایت بی شرمی بدترین برخورد ممکن رو با خاله داشت . بهش گفته بود که بی عرضگی از خودتون بوده و اگه حقی داشته باشین از این ملک بهتون می رسه.

کاش من با خاله می رفتم و ازش می پرسیدم عرضه یعنی چی؟ یعنی اینکه می ایستادن و دایی رو بی آبرو می کردن؟ این خواهر هایی که پا روی حقشون گذاشتن که کسی نفهمه چه برادر نامردی دارن؟

 

برادر آن مرد از کانادا برای دید و بازدید آمد. آن مرد هم به تکاپو اتفتاده که یه کیس مناسب برای برادرش پیدا کنه و در حال مشورت با منه. جالبه من هنوز خرم این ور پله و رد نشده باید دنبال هم عروس برای خودم باشم. خخخخخخنیشخند

 

یادتونه یه روز گفتم میرم و از بازار کاوه اهواز عکس می گیرم براتون میارم. حالا آوردم.

بازار کاوه یکی از بازار های قدیمی میوه و تره بار و ماهی در اهوازه که من خیلی دوستش میدارم. چون حس می کنم همه ی مردم توی این بازار خوشحالن و دارن برای شکم خرید می کنن. انگار اونجا همه چی آرومه:

 

ماهی و میگو:

 

میوه و سبزی:

 

 

تررررررررررشیییییییییییخوشمزه:

 

 

خرما و ارده:

 

/ 16 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دختر بزرگه بابایی

سلام ممنون عسل بانو جون. خیلی خیلی خوشحال شدم. وای هم ماهی های این بازار خوب بود و هم ترشی هاش.راستش از ترشی های خوشمزه طرفهای شما تابستونی دوستامون که اومدن پیشمون برامون آوردن.ولی ماهی رو چی کار کنم؟ از کجا این همه تازه پیدا کنم؟ برای اون بچه های داییتون هم کارشون اصلا غیر قابل انتظار نیست. دیگه کسی که با نون حلال بزرگ نشه همین میشه. اینقدر از این حرفها و تهمتها و عقده ها از فامیلهای خدانشناسم شنیدم و دیدم که فقط منتظرم خدا خودش دلم رو خنک کنه. اما ایشالله شما به زودی به حق و حقوقتون میرسید. خیلی هم خوشحال شدم که صحبتهاتون با آن مرد به نتیجه رسیده و ایشالله به زودی شیرینی عروسی میخوریم ولی خداییش ان مرد تو بچگیش خیلی خوردنی بوده ها[چشمک]

مرجان

متاسفانه من با غذاهای دریایی میانه ای ندارم [عینک] ولی تا دلت بخواد عاشق ترشی جات هستم [زبان]

گل جون!

عسل بانوووووووو جونیییی؟ چرا ازون شکلکا برام گذاشتی؟ قضیه چیه؟ چی شده؟

sahar

دلت که واسه من تنگ نشد[قهر]

سارا

چه پست پر ملاطی ... پر از عکس به به ... قضیه هم عروس جالب بود ... خدا رو شکر اینترنت راه افتاد که بی اینترنتی بد دردیه (آیکون یه معتاد خمار)

گل جون!

پس چرا دوباره نیستی؟ بابا آپ های هر رووووزه. عسل بانوی همیشه حاضر در صحنه. آن مرد که دیگه نمیتونم اذیتش کنم :))

دختری از جنوب

چقدر جنوب ایران مشترکات فراوان داره خرما و ارده که تو زمستون و بخصوص هوای بارونی میچسبه میگو و ماهی هم که عشقه[خوشمزه]

ف ف

به به دلم خرما و ارده خواست باید برم بخرم خیلی تند سریع...