ولخرجی های عسل بانو...

دقیقا 1680716 ریال موند از حقوقم. 

همه اش رو خرج کردم. نیشخند

یه مانتو اداری - یه مانتو مهمونی - یه تیشرت برای آن مرد - مقادیر متنابهی لوازم آرایش و کرم ضد آفتاب - چند بار فست فود خورون - یه خرید دبش دو نبش از خنزر پنزر های شهروند. یعنی مثل بچه ها از اون سبد ها برداشتم و هر چی دلم خواست ریختم تو سبدمژه دیگه ؟متفکر آهان یه پیرهن خیلی خوشکل .خوشررررنگگگگگ. دیگه نمی دونم چه بلایی سر پولای بی زبون اوردم.

خلاصه که تموم شد.

تازه اون اس ام اس معروف بانک ملی که برای همه اومد و پنج تومن از حساب ها برداشت. اون اس ام اس به من نشون داد که هنوز شصت تومن تو حسابمه. و من فراموش کردم. حساب وام ازدواجم بود. خخخخخ . خیلی حال داد. اونم کشیدیم بیرون تازه. اصن چه معنی داره پول توی یه حسابی بمونه. وجودش آزارم میداد. هی می گفتم چطور این همه مدت مونده آخه؟

همچین زن خونه زندگی جمع کنی هستم منخنده

دیروز حقوق دوم رو ریختن به حساب. میریم که داشته باشیم یه آخر هفته پر از خرید رو بغل

خرید حالمو خوب می کنه.

آخر هفته پیش (چهارشنبه) سر کار. یهو یه درد عجیب تو معده ام پیچید. دردی که تا حالا سابقه نداشت. نفسم رو می گرفت و بعد خوب می شد. وقتی برگشتیم خونه تب و استخون درد داشتم و بی حال بودم.

روز بعدش گلاب به روتون بیرون روی . 

ولی مقاومت می کردم و علی رغم اصرار آن مرد و پدر و مادرش دکتر نمی رفتم.

آن مرد اینقدر قشنگ پرستاری کررررد. هر ده دقیقه یه بار دماسنج رو میذاشت دهنم. قلب

روز جمعه دیگه مجبورم کردن برم دکتر. مادرشوهر هم همراهمون اومد.

خوب شده بودم ولی گیر دادن باید بری دکتر.

با نیش باز رفتم دکتر. دو تا قرص برام نوشت و بعد گفت آمپول برات ننوشتم . بعد به آن مرد گفت معلومه از آمپول می ترسه.

خیلی با شعور بود. 

تا حالا دکتر به این با شعوری ندیده بودم. حالا کی نیش باز منو جمع می کرد اونجا؟نیشخند

خوشحال و خندان اومدیم بیرون.

حالا اکه اهواز بودم تا هشت تا آمپول بهم نمی بست که ول نمی کرد.

بچه که بودم یه بار یه دکتری شونزده تا آمپول نوشت. تا هشت روز روزی دو تا - یکی صبح  و یکی عصر - آمپول میزدمخنثی

 

رااااااستتتتییییی این شب های ماه رمضون من و آن مرد یه برنامه ریختیم و هر شب تا دیر وقت میریم بیرون و دور دور می کنیم. بدون همرارهی مادر شوهر و پدر شوهر جانهورا

خعیلی خوبه. 

 

دل نوشت:

دلم برای سفره های افطاری مامانم تنگ شده. برای فرنی های خوشمزه اش. ناراحت

/ 8 نظر / 104 بازدید
لیلا

ایول خرید بازی! :)

وجیهه

سلام عسل بانو.. عزیز دل یه ذره پس انداز کن...پس اندازی که هیچ کس جز خودت ندونه ...حتی آن مرد .. . خودت مقید کن که فرضا ماهی 200 هزار تومان بذاری تو یه حساب جدا ..بعد کم کم هر ماه یه کمی بیشترش کن... خیلی به دردت میخوره دختر... خوش باشید ان شا ا...

ترمه

عزیزم انشالله که جیبت همیشه پر پول کاش از خریداتم عکس میزاشتی من خواننده خاموشت هستم از اهواز تا اینجا همراتم [قلب]

فندوقی

همسایه خو منم ببرید خخخخ الکی گفتم. مواظب خودت باش. همسر محترمه اجازه داد بگو یه جا بپرم روت[قلب]

شهلا

سلام عسل بانو امروزصبح شروع کردم وبتون خوندن والان تموم شد خوشحالم باعشقتون بعدازان همه سال عروسی کردین خوشحالم سر کارمیرین خوشحالم روزهای قشنگی دارین وایشالاروزهای بهتری هم پیش رو دارین من منتظر اجازه نشدم ولینکتون کردم چون سبک نوشتن ودل بی کینه تون رو دوست دارم امیدوارم همیشه شاد باشین وبرای بابای عزیزتون هم ارزوی سلامتی دارم[قلب]

حسنا

به به خرييييد.هميشه به خريد ان شالله با اينكه وضع ماليمون خوبه خداروشكر،ولي چون خودم خونه دارم،خريدهام خيلي بهم نميچسبه.فكر كنم آدم دستش توي جيب خودش باشه ،مخصوصا براي خنزر پنزر،خيلي كيف ميده.

مجتبی

انشالله خبری شده ؟ اخه میگن نشانه حاملگی اینها

مه

خیلی خوشحالم که مادرشوهر وپدرشوهرت رو دوست داری