شمارش معکوس

دوازده سال پیش، همین اول پاییز بود، همین ماه مهر که برای ثبت نام به اون شهر و دانشگاه رفتم و آن مرد شد همکلاسی من.

و امسال همین ماه مهر ، ماه عسل ماست.

بعد از گفتمان های فراوان من و آن مرد به جای جشن ، ماه عسل رو انتخاب کردیم برای اینکه بتونیم ماشین داشته باشیم و راحت بریم ددر دودور.

همه از دوست و همکار تا فامیل می گفتن که اشتباه می کنم و تا آخر عمر تو دلم عروسی می مونه و هر عروسی برم به این فکر می کنم که من عروسی نداشتم.

ولی ان شالله برای من اینطور نخواهد بود. با این شرایط جسمی پدرم من هیچ لذتی از جشن نخواهم برد و مطمئنا همه فکر و ذکر پیش باباست که حالا از نشستن خسته شده یا مثلا می خواد بره دست به آب و ....

مشهد رو برای سفر انتخاب کردیم. هم زیارت باشه و هم سیاحت.

هتل هم به لطف دختر خاله ام که ساکن مشهد هست رزرو شده و ان شالله پانزده مهر آن مرد میاد و با هم میریم مشهد.

دیشب پدر و مادر آن مرد با مامان تماس گرفتن و گفتن که این دو تا خودشون بریدن و دوختن و ما بیایم جشن بگیریم و مامان هم خیالشون رو راحت کرد که راضیه و تصمیم ما تصمیم درستیه.

بنا شده بعد از ماه عسل مختصر جشنی در تهران داشته باشند و لباس عروس هم بپوشم اتلیه هم برم که به گفته دوستان توی دلم نمونه.

با کار جدید درست در سالگرد ورودم به اونجا خداحافظی کردم. یک تراژدی هم وقت خداحافظی با همکارام داشتم. وقتی که همه با اشک منو بدرقه کردن. هم اشک شوق ریختم هم ناراحت بودم. خوشحال از اینکه همین مدت یک سال آشنایی جای خودم رو تو دل همه باز کردم و ناراحت از اینکه دارم این همه مهر رو میذارم و میرم. از روز خداحافظی تا همین امروز پیامک های مهر همکاران هنوز ادامه داره و جای خالیه منو یاداوری می کنن. یادتونه همین اول مهر پارسال بود که وارد کار جدید شدم و چقدر ذوق داشتم.

بماند که کماکان بغض من با اندک تلنگری می شکنه و به هر بهانه ای گریه می کنم.

خیلی سخته جدایی از خونه اونم با این شرایط بابا. من که برم کار مامان و خواهرم چند برابر میشه.

ممنونم از پیام های پر از مهر همه دوستان که جای هیچ حرفی رو برام نمیذاره.

مرگ افتاده به لپ تاپم نمی تونم کامنت بذارم. ولی همه رو هستم فتییییر.

 

شمارش معکوس شروع شده امروز پنجمه مهر . فقط ده روز دیگه خونه بابام

برام دعا می کنید. من می دونممژه

/ 62 نظر / 38 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خانمی77

کجایی عسل بانو؟ یک ماه گذشت عروس خانم.نگران شدم[نگران]

شادی

سلام کجایی عروس خانوم؟؟؟خوبین؟[قلب]

ریحانه

سلام من خیلی تصادفی سر از این جا درآوردم و تعجب کردم که یه عالمه چیز مشترک پیدا کردم بین خودم و شما. اتفاقا،سوالا، مشکل ها، درگیری ها، حتی چیز های ظاهری مثل اسم شهر ها و .... بازم به این جا سر می زنم. ولی خودم بلاگ ندارم.

سعیده

باااااااااااااااااااااااااااانو کی می آاااااااااااااااااااااااااااااااایی[بغل]

الناز

عسل بانو،بیا دیگه دلمون تنگید!

رها

سلام عزیزم خوشبخت بشی تبریک میگم تو مشهد دعا کن مشکلات من و نامزدم حل شه و هر چه زودتر زندگیمونو شروع کنیم

فرناز

سلام عسل بانو کجایید؟چرا دیگه نمی نویسید؟امیدوارم هر کجا هستید خوب و سلامت باشید....

شکوه

دلم میگیره وقتی میام و چیزی ننوشتی لطفا چیزی بنویس خبری از خودت بده

محسن

ای خاک بر سر من که عشقی ندارم تا بهش برسم جز در خیال

نگین

مبارک ها باشه خیلی از نوشته هاتون و عکس هایی که گذاشته بودید لذت بردم. ست کیف و کفشتون برای اولین بار که اومدید به تهران خیلی زیبا بود. واقعا حق با آن مرد بوده. همیشه تندرست و شاد باشید. ولی برام جالبه چطور یازده سال صبر کردید. امیدوارم زندگی همه به شیرینی شما بشه. حال پدر بزرگوارتون هم زودتر خوب خوب بشه.