دلخوشی ها کم نیست....

وقتی روز عقدت یه مناسبتی مثل نیمه شعبان باشه، هر سال دو تا سالگرد عقد خواهی داشت. یکی روز نیمه شعبان که هر سال ده - دوازده روز این ور اون ور میشه . و یکی همون تاریخ شمسی که ثابته.

روز نیمه شعبان که برای تبریک عید رفتیم خونه پدر و مادر آن مرد یه هدیه از اونا گرفتم. پولنیشخند.

اول این هفته که سالگرد شمسی عقد ما بود، 23 خرداد.

وقتی از سر کار برگشتیم پرسید حلقه ات برای دستت بزرگه که یه انگشتر پشتش میذاری؟ گفتم : آره.

بعد تا من داشتم نماز می خوندم گفت من میرم سر خیابون و بر می گردم. گفتم کجا میری؟ گفت میرم غذا بگیرم. نمی خواد چیزی درست کنی. گفتم نمی خواد بابا بیا یه چیزی آماده می کنم می خوریم. خسته ایم . نرو بیرون.

گفت حالا برم ببینم این بازارچه چی داره؟

وقتی رفت. حس ششمم یدار شد. رفتم جعبه انگشترا رو نگاه کردم. دیییدم بعله. انگشترا رو برداشته. 

خوشحال و  خندان گوشی رو برداشتم و زود خبر رو به اهواز مخابره کردم. آن مرد انگشترا رو برده فکر کنم رفته یه انگشتر اندازه اونا بخره. خخخخخ.

بعد رفتم جلو آینه یه خط چشم پشت چشمای خسته ام کشیدم و مثلا سرم با پختن ماکارونی گرم شد.

آن مرد آمد.

ولی خبر از هیدیه نبود.خنثی

دوباره مخابره واتس آپی به اهواز انجام شد. :  آن مرد دست خالی برگشته یا تعطیل بوده یا گرون بودهخنده

منم مثل یه دختر خب اصلا به روی مبارکم نیاوردم که فهمیدم انگشترا رو برداشته . شام رو آماده کردم و خوردیم . بعد هم لالا.

روز بعدش که برمی گشتیم کفت ببین من می خوام برات یه هدیه بخرم ولی باید خودت باشی.

من: نیشخند

نه  عسیسم نمی خواد پولاتو خرج کنی.

آن مرد: نه. دیروز رفتم ولی نتونستم انتخاب کنم. حالا بیا با هم بریم. 

خلاصه رفتیم. اما با چه وضعی. من که از سر کار بر می گردم مثل مرده ها . کفش خاکی انگار سر زمین بیل میزدم. لب و لوچه از گشنگی و سر درد آویزون.

گفتم حالا دختره تو طلا فروشی حتما با خودش  میگه : شانس این زنه رو بین. با این سر و وضع و قیافه شوهرش اومده براش طلا بخره.

رفتیم و یه انگشتر خوشکل انتخاب کردم و اومدیم خونه.

باز به اهواز مخابره کردم. آن مرد برام انگشتر خریده.

شام هم زنگ زد از بیرون اوردن و گفت اون روز می خواستم بخرم و بعد با هم شام بریم بیرون تو رستوران بهت بدم. ای جانم گه اینقدر این بچه لطیفه.

بغل

چند روز قبلش با هم رفتیم بیرون. این گل فروشها سر چراغ قرمز اومدن گیر دادن که برای باغ گلت یه دسته گل بخر. آن مرد هم برام یه دست گل خرید. مگه نیش من بسته می شد دیگه؟نیشخند

من باغ گلم ینی.مژه

بعد اون گلا تا الان تو گلدون خوشکل نشستن. اصلا پژمرده نشدن.

مادرشوهر و پدر شوهر همون شب خرید انگشتر اومدن خونه ما. منم زود انگشترره رو با نیش بااااز نشون دادم. بعد مادر شوهر گلا رو هم دید. چیزی نگفت. فکر کنم حسودیش شدخندهولی انگشترو گفت مبارکه.

آآآآآآممممممممممماااااااااااااااا.

از خرج کردن حقوق بگم براتون.

که هنوز وقت نکردم خرج کنم. آخر هفته پیش یه روز رو رفتم برای خرید مانتو که از چیزی خوشم نیومد و یه خرید خوراکی و چیز میز برای خونه رفتیم که آن مرد حساب کرد.

بدین ترتیب حقوقم دست نخورده مونده.

حالم بده اصن. تا حالا حقوقم اینقدر نمونده تو حساب. سبز

البته یه مقدار برای مامانم فرستادم. نه که مامانم محتاج این چندرغاز باشه. معتقدم دعای مامانم برکت میده به جیبم.

همیشه حقوق که می گرفتم به مامانم پول میدادم. این بار گفتم یه مرغ بخره سر ببره بده به یه فقیر. بقیه اش رو هم نوش جونش.

آخر این هفته دیگه همه شو تا قرون آخر خرج می کنم.بازنده

این روزا خیلی دیر میرسیم خونه. رئیس بخش ما قبلا رئیس بخش آن مرد بوده و بهش گفته بعد از تایم اداری بیاد بخش ما و یه کم با کمک من کارها رو پیش ببریم. اینه که دیر تر میرسیم.

باید آخر هفته ها برای طول هفته غذا درست کنم و این خیلی سخته. کسی راهکاری به من نشون نمیده؟اوه

پی نوشت:

قطعا هیچ زندگی بدون تلخی نیست. حتی زندگی چند ماه های که من با آن مرد شروع کردم.

قهرها و گریه های من در این مدت کم، زیاد بوده. ولی اینجا با شما خوبی ها رو تقسیم می کنم.

شاید یه پست از دعوا ها و قهرها بنویسم.

یک نمونه همین جمعه پیش بود که قرار بود برای سالگرد عقد با هم بریم بیرون و خوش باشبم. که مادرشوهر جان لطف کردن گفتن بریم آبگوشتی که درست کرده بیاریم. و ما با هم حرفمون شد.

اینو نوشتم که بگم همه چی هلو نیست.

منم گریه ها داشتم. ولی دلخوشی ها کم نیست.

ممنونم از همراهیتون. ممنونم که می تونم با شما از همه چی بگم. حتی از گریه هایی که به مادرم نگفتم.

همیشه با من باشین. مرسیبغل

 

 

/ 21 نظر / 132 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهسا

عسل جون من هم كارمندم و هم شاغل هر از گاهي يكي دو تا تابه پياز داغ درست ميكنم بعد ميريزم توي ابكش استيل كه روغنش بره و به اندازه مصرف هفته ميذارم يخچال و بقيشم فريزر اينجوري خيلي از غذاها رو سريعتر درست ميكنم يا مثلا دو سه بسته گوشت مي پزم جمعه ها براي مصرف هفته يه كم زودتر بر ميدارم البته كه با غذا بپزه بعدا لپه و لوبيا هم مي پزم و فريز ميكنم خب مثلا درست كردن خورش قيمه كه پياز و گوشت و لپه پخته باشه وقتي نميگيره يا قورمه سبزي پلو هم هر بار درست كنم دو سه برابر خيس ميكنم و ابكش ميكنم و ميذارم تو يخچال و اندازه هر وعده فقط از يخچال ميارم بيرون و دم ميكنم

س. ا

ایشالله همیشه خوش باشید و پر از عشق

خواننده خاموش

سلام منم مثل تو دور از خانوادهام و سرکار هم نمیرم ولی روحیه قویی ندارم.انشااا همیشه موفق و خوشبخت باشی دوستم

مهرنوش

سلامممممم عزیزمممممم منو یادت میاد آیا؟ من دوست جدیدم[خجالت] ببخشید میخواستم بیام زودتر از اینا ازت تشکر کنم که منو به دوستی پذیرفتی و بهم رمز هم دادی، واقعا ممنونم[قلب] سالگرد عقدتون هم مبارک باشه... منم سالگرد عقدم 23 خرداد بود، اما در کمال ناباوری هم خودم هم همسرم فراموش کرده بودیم،[گریه] امروز این پست تو رو خوندم و یادم افتاد که اصلا حواسمون نبوده! بگذریم ایشالا که سال های سال خوش و خوشبخت و خندون در کنار هم زندگی کنید و هیچ غمی رو پیشونیتون چروک نندازه[گل]

پونیا

سلام مبارکه انگشترت باشه بلخره مخابره ها جواب مثبت داد[نیشخند] خانم باغ گل ایشالله که همیشه از شادیات بنویسی ولی خوشم اومد از صداقتت واقعن هیچ زندگی بدون جرو بحث نیست و هرکسی بگه ما مشکل نداریم حرفِ مفتی بیش نزده [اضطراب]

دختر بزرگه بابایی

سلام انگشتر خیلی خوشگلی بود مبارک باشه راهکار برای غذای طول هفته یکی اینه که چند مدل غذا رو نیمه آماده بگذاری یخچال مثلا مواد لوبیاپلو رو آماده کنی و فقط بمونه دم انداختنش با برنج یا جوجه تو مواد بخوابونی و به اندازه مصرف هر وعده فریز کنی و موقع خوردن بگذاری تو فر یا سرخ کنی هر وقت خورش میپزی به اندازه دو وعده باشه و یک وعده اش رو فریز کنی و فقط موقع خوردن گرم کنی برنج هم به اندازه 2-3 وعده آبکش کنی و بگذاری یخچال و هر روز به اندازه دم بگذاری عدس و لوبیا و حبوبات پخته برای آش یا عدس پلو تو فریزر داشته باشی زودپز هم که جز واجبات خونه های کارمندیه من تقریبا به جز برنج همه چیز رو با زودپز آماده میکنم اگه بازم چیزی یادم اومد میام برات مینویسم آهان راستی یک قابلمه مسی بگیر صبح مواد آبگوشت رو به جز رب و سیب زمینی داخلش بریز و بعد از جوش اومدن زیرش رو کم کم کن تا شب که برگردین خونه کامل گوشت و نخود لوبیاش پخته و یک بوی مطبوع هم خونه رو پر میکنه تو قابلمه مسی خیلی هم خوشمزه میشه

لیلا

ایمیل نگرفتم که :|

وجیهه

سلام عسل بانو جان . خوبی عزیزو ؟ من شاید یه یکسالی باشه می خونمت ..از اونموقع که آن مرد قرار بود با جزوه بیاد اهواز [نیشخند] خوشحالم که خوشبخت شدین... اونموقعها که وبت می خوندم همش می گفتم آخیش چقدر همووو دوست دارند ....میشه آیا من هم یک آقای آن مرد داشته باشم ؟ و الان دارم ...یه همسر مهربون مهربون.. امیدوارم خدا به همه ی جوونا همسر خوب عطا کنه ...

لیلی

عسل جون انگشترت مبارک باشه، آرزو می کنم همیشه شاد و خندان باشی عزیزم. ضمنا من خودم شاغلم و ساعت حدود 6/5 هفت می رسم خونه ولی با زودپز غذای دووقته درست می کنم و همیشه هم قبل از ساعت 9 شاممون حاضره[لبخند] . زودپز خیلی کمک می کنه دستش درد نکنه[نیشخند] ضمنا دوست عزیز من بلاگفام نابود شد و من به ادرس دیگری اسباب کشی کردم بی زحمت لینک منو اصلاح کن. آدرس جدید من: lilimeysami.mihanblog.com (نوشته های من) ضمنا قراره یک موضوع آشپزی هم به وبم اضافه کنم البته اگه خدا بخواد.

ترمه

lمبارکه عسلیییییییییییی