آن مرد و پاتیناژش

در اینکه من کریستف کلمب غم و غصه هستم شکی نیست. یعنی من زیادی مسائل و سختی ها رو بزرگ جلوه میدم و پرورش میدم و بهشون فکر می کنم.

ولی حرص و جوش کریستف کلمب منه. هر جا باشم پیدام می کنه و ....

چند شب بود که  (آن مرد) پیام میداد که بزنگم؟

یا مهمان داشتیم یا داشتیم بابا رو می بردیم بیرون . تا اینکه دیشب که پیام داد گفتم در مورد چی می خوای حرف بزنی؟

گفت در مورد خودمون دیگه. گفتم من قبلا بهت گفتم که الان حرفی ندارم. وقتی زمانش رسید بهت اطلاع میدم. گفت باشه ولی اینقدر ذهنیت ها رو اونجا نسبت به من خراب نکن.

من: تعجبگفتم اصلا اینجا کسی چیزی نمی پرسه که من بخوام ذهنیت رو خراب کنم.

گفت: چرا نمی پرسن.

گفتم : فقط مامان در جریانه  که من بهش گفت هر وقت حال روحیم بهتر شد خودم بهشون خبر میدم.

باز گفت که می خواد تماس بگیره.

تماس گرفت خنثی

بعد از پرسیدن حال بابا، گفت راستش از روزی که مامانم  زنگ زد و با مامانت حرف زد، هر وقت اینجا حرفی میشه مامانم میگه چرا ما رو نمی شناختن. چرا توی صحبت اول در مورد کار و خونه پرسیدن؟

من: منتظر 

گفتم اینکه مامانم اون روز مامانت رو نشناخت به خاطر این بود که من خیر سرم شما رو به فامیل بهش معرفی نکردم. یا می گفتم( آقای مهندس) یا به اسم کوچیک از تو حرف میزدم. شاید توی این ده سال یکی دوبار بیشتر فامیل شما رو نشنیده باشه مامانم که خیلی طبیعیه که فراموش کنه. در ضمن چرا فکر می کنی من هر روز و هر ماه و هر سال از توی حرف برای گفتن داشتم. اصلا از یه جایی به بعد من از ترس اینکه مامانم بپرسه این آقا پس کجاست چیزی نگفتم.

و اما مورد دوم. گفتم میشه بگی توی تلفن برای خواستگاری چی می پرسن که مامان من اشتباه پرسیده؟

باید از خوبی  آب و هوا حرف میزدن؟

به فرض هم که مامان من کاملا شناخت داشت. نباید بپرسه؟

می گفت : آخه مامان من حساسه. میگه نکنه ذهنیت بدی نسبت به ما دارن. از اون روز یه قرص به قرص فشارش اضافه شد.

گفتم بابا اصلا جواب من منفیه. من و تو خیلی با هم فرق داریم. بهتره مثل دو تا آدم عاقل جدا شیم.

تو کتش نمیره که نمیره.

خوب به جهنم. بذار بیاد منم اینجا جواب رد میدم زبان

گفتم یعنی تو انتظار داشتی مامانت که بعد از ده سال یه تماس گرفت ما اینجا گروه ارکست راه بندازیم؟ فکر می کنی وقتی قرار باشه بیای رد کارپت پهن می کنیم و مامانم منو کادو پیچی می کنه میده به تو؟ هیچ سوالی هم حق ندارن بپرسن؟

گفت نه الان مشخص شد که چون تو هیچ زمینه ای بهشون ندادی پرسیدن. آخه من اینجا خیلی از شما گفتم کاملا شناخت دارن.

خلاصه حدود یک ساعتی روی مخم پاتیناژ رفت.

طبق معمول با اعصاب داغون به فائزه پناه بردم.گفتم سوال مامان من واقعا اشکال داشته؟ گفتم بابای من سرما خورده که هر دو هفته یه بار میگه بابات خوب نشد ؟ ما کی بیایم؟

مگه من تو این مدت هر سال پرسیدم کی میای؟

فائزه گفت خودم حالشو برات می گیرم ( خخخخخخخخخ نیشخند)

فائزه طی چند پیام کوبنده به آن  مرد حالی کرد که اگر خواستار عسل بانو هست باید صبر کنه تا عسل بانو آماده بشه و باباش خوب بشه. و گرنه هرررررررررری از خود راضی

آن مرد هم اجازه خواسته که امروز با فائزه تماس بگیره.

حالا همه اینا به کنار من موندم که مامان ایشون که با یه سوال یه قرص فشار به قرص هاشون اضافه شد بعد از اینکه تشریف فرما شدن و با سوالات دیگر مواجه شدن چند تا قرص خواهد خورد؟

یا وقتی من یه مهریه خفن بزنم مثلا دست راست داماد و پای چپش. اون موقع ایشون چند تا قرص خواهد خورد؟

واقعا اینکه مامان من در مورد کار و خونه پرسید خیلی سوال سخت و سنگینی بود؟

مامان ایشون با اون همه ادعای روشن فکری در چه تفکری به سر می برن. اون وقت مامان من ...

دیشب وقتی مامان پرسید دلیلت چیه که نمی خوای الان بیان؟ گفتم چون بابا حالش اینجوریه. حرف زدن براش سخته. مگه اون موقع که بابا حالش خوب بود و این آقا الاف می چرخید من هی گفتم چرا نمیای؟

مامان گفت : خوب تو اصلا درست نیست که بگی چرا نمیای؟

یعنی در به در این روشنفکری مامانم هستم من

/ 9 نظر / 18 بازدید
دختر بزرگه بابایی

سلام ببین منم حاضرم با فایزه خانم در گرفتن حال ایشون همکاری کنم. جالبه که دو قورت و نیمش هم باقیه؟ درسته دختر ندارن و نمیتونن شرایط خونه دختر رو تصور کنن ولی بالاخره مامانش که باید بدونه دختر نمیتونه خانواده اش رو کامل در خریان بگذاره و بعد برن حاجی حاجی مکه مکه. راستی عروسشون که شدی فکر کنم مامانش با شیشه قرص به دست میخواد راه بره تا یک کلمه حرف بزنی یک قرص بندازه بالا. البته این آخری شوخی بود ... برای مشتری ملکتون هم خیلی خوشحال شدم راستش چون گفته بودی بزرگه به نظرم میومد که مشتری نداشته باشه ولی حالا خوشحالم ایشالله به موقع و با قیمت خوب فروش بره و راحت بشید.

فلفل

عزیزم جونم به آقای آن مرد میگفتی که ایراد از خودشه که وضعیت خونه رو مشخص نکرده و اینکه اگر با پرسیدن دیگر سوالات مامانشون دار فانی رو وداع میگن خودش مثه بچه آدم شفاف سازی کنه ندانستن و پرسیدن خطانیس[خنثی]عزیز جان حالا اینا بیان 1 جلسه پیرامون مسائل جانبی صحبت شه بد نیستا[پلک]

sahar

سلاااااااااااااااااااام بابا اون مرد دیگه الان بابا بزرگ باید میشددددددددددددددددددددد هنوز درگیر خواستگارید![خنثی]

خانوم کوچولو و پسر شجاع

آن مرد حالش خوبه کلا[خنثی]خوب چیزی نپرسیدید گه عجبا!

sahar

آره[خجالت]همونم[خجالت]

soha

سلام عسل بانو خوبی دخترم :D امیدوارم حاله پدرت زودی خوب بشه ،کاملا درکت میکنم تو این زمینه چون خودم تجربه مریض بودن بابامو دارم :( یه نکته رسید به ذهنم اونم اینکه اگه شما جوابت به آن مرد مثبت باشه بعد در زندگی مشترک تلافی می کنه هااااااااااااااا از من گفتن مواظب خودت باش وبت هم خیلی باحاله بووووووس

soha

سلام عسل بانو خوبی دخترم :D امیدوارم حاله پدرت زودی خوب بشه ،کاملا درکت میکنم تو این زمینه چون خودم تجربه مریض بودن بابامو دارم :( یه نکته رسید به ذهنم اونم اینکه اگه شما جوابت به آن مرد مثبت باشه بعد در زندگی مشترک تلافی می کنه هااااااااااااااا از من گفتن مواظب خودت باش وبت هم خیلی باحاله بووووووس

دختر بهاری

من الان دلم میخواد آن مرد را بزنم. شاید هم مامانشو! ببقشینا ولی یه کم زیادی طلبکارن. ایشششس

yushi

ولی این جناب آن مرد هم صبوره ها... اینجا به پسره بگی بالای چشمت ابروئه قشنگ میزنه چش و چالتو در میاره :|