تولدم مبارک...

اسفند ماه مثل پنج شنبه هاست که همیشه صدبار قشنگ تر از جمعه هاست.اصلا از همون شروعش قشنگه...از همون ابتدا.... اول اسفند....یعنی تولد مننیشخند

اسفند یعنی کلی ذوق و شوق واسه رسیدن به نوروز.

اسفندتون پربرکت و شاد باشه ان شالله.

پدر و مادر آن مرد از چند روز قبل می پرسیدن که برنامه برای تولد من چیه.

من که خودم نمی تونستم برای خودم برنامه بذارم. من برای تولد آن مرد هر آنچه در توانم بود انجام دادم. پس تولد خودم رو سپردم به آن مرد.

من فکر می کنم یه سری چیزا اکتسابی و آموختنیه.

خانواده ی آن مرد انگار بلد نیستن از این تولدا بگیرن. سه نفری مخشون چت کرده بود که چیکار کنن.

تو خونه ما-- خونه بابا اینا--- هر سال مامان بی سر و صدا می رفت و یه هدیه می خرید و بابا هم کیک می خرید و یه تولد کوچولو داشتیم .

بالاخر ه آن مرد گفت که شاید جمعه بریم کاخ نیاوران و گردش و ناهار و از این صوبتا که بشه جشن تولد من. 

عصر چهارشنبه خاله جونم زنگ زد و گفت که جمعه برم پیششون که دور هم باشیم. آخه اون یکی خاله از مشهد اومده بود تهران و قرار بود جمعمون جمع باشه. یه دور همی زنونه بدون مرد. 

خلاصه به آن مرد گفتم که هر برنامه ای داری بذار پنج شنبه چون من خاله ها رو خیلی وقته ندیدم و می خوام جمعه برم پیش اونا.

من سه تا خاله دارم که ساکن تهران هستن. بعد از اینکه خاله ها من و خانواده آن مرد رو برای پاگشا دعوت کردن من دیگه به خاله ها سر نزدم و فقط تلفنی در تماس بودم.

چرا؟

چون پدر و مادر آن مرد همه ی آخر هفته ها رو برای ما برنامه تفریحی می ریختن و همراه ما بودن. و از طرفی چون هنوز خیلی به مسیرها آشنا نیستم هی اونا می خوان منو ببرن این ور اون ور و من نمی خواستم برای رفتن به خونه خاله ها اونا رو تو زحمت بندازم.

به هر تقدیر روز پنج شنبه هی آن مرد زنگ میزد به مامانش و می گفت برنامه چیه ؟ اونا می گفتن جمعه بریم شاه عبدالعظیم و بعد بریم رستوران ناهار و .... این بشه تولد من.

خب من جمعه برنامه داشتم و آن مرد اینو به مامانش گفت. عصر باز آن مرد زنگ زد که می خواین چیکار کنین؟

من گفتم بابا جون بیا بریم یه کیک بخریم بریم خونه بابات اینا. اییییشششششابرو. بعد دیدم مامان ان مرد  زنگ زد و گفت که دارن کیک می خرن و میان خونه ما.من خودم احتمال میدم که ناراحت شدن که برنامه جمعه شون به هم خورده. کیک رو آوردن و اومدن و بریدیم و شمع فوت کردیم و کادو هم زحمت کشیدن پول دادن و بعدش هم رفتیم رستوران شام تولد من رو خوردیم.

 

 

 ولی یه جوری بودن . شاید هم من بد برداشت می کنم.

آخه نمیشه که من فقط خودمو با اونا ست کنم. من از خانواده ای پر رفت و آمد و با رابطه های قوی و دوستانه خانوادگی اومدم و اینا خانواده ای هستن که فقط ب مناسبت های خاص و تعریف شده با خانواده شون در ارتباط هستن.

من دوست دارم به روال قبل عمل کنم. دوست دارم خاله ها رو زود به زود و بی بهانه ببینم. دوست دارم خودم تنهایی و با دوستایی که اینجا دارم برم بیرون. ولی به خاطر اینکه پدر و مادر آن مرد عقیده دارن که من امانتم و هنوز راه و چاه تهران رو خوب بلد نیستم می خوان همه جا خودشون منو ببرن و برسونن و این میشه که من خودم رو محدود می کنم.

  به هر حال اونا هم زحمت کشیدن و در حد توانشون برام تولد گرفتن. ولی یه حسی به من میگه که اونا زیاد خوششون نیومده که من دعوت شدم خونه خاله. یه دور همی زنونه و بدون آن مرد.

 به هر حال من این بار دیگه فقط به خودم فکر کردم . روز جمعه خوشحال و راضی رفتم خونه خاله و توی جمع قشنگشون به هیچی فکر نکردم. البته بازم آن مرد منو رسوند ها. 

ناهار خوردیم و گل گفتیم و گل شنیدیم و عصر یهو دختر خاله با یه کیک منو سورپرایز کرد و یه تولد عشقولی قشنگ برام گرفتنبغل

 

 

 

سانسورها کار عسل چهار ساله از اهواز می باشدنیشخند

شب هم به اتفاق دختر خاله رفتیم پاساز گردی و خوب که از دیدن خاله اینا سیر شدم زنگ زدم ان مرد اومد دنبالم و بعد رفتیم خونه پدر و مادرش. 

راستی من دیروز با خرید این دو تا گوگولی رفتم به پیشواز سال نو. فازتون چیه الان؟

 

 

 

/ 40 نظر / 84 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سین بانو

تولدت مبارک خانومی. ایشالا 120 ساله بشی در کنار همسرت و خانوادت [قلب]

نون میم

سلام عسلی تولدت خییییییییلییییی مبااااااااااااارک!! :) :* واییییییییی چقدر تولد دومیه قشنگ و عشقولانه بود! اشک تو چشمام جمع شد! :) چ خوب شد که رفتی! فک کن نمی رفتی! چقد اون بنده خداها حالشون گرفته میشد! بازم خیلی تبریک. انشالله هر روز شادتر باشی و بیشتر از روز قبل احساس خوشبختی کنی.

مريم

تولدت مبارك عسل خانممممممممممم

نسیم

تولدت مبارک عزیزم..................... ایشالا هزار ساله باشی.....خوب کاری کردی برنامه جمعه واسه خودت گذاشتی...مهم نیست که خانواده همسرت ناراحت شدن یا نه...اونا باید یواش یواش یاد بگیرن تو زندگی خصوصی خودت رو هم داری.....

مرضیه

سلام عزیزکم.. تولدت مبارک دختر جنوبی بانمک (خودمم جنوبیم .... :دی) ای بابا بیخیال عزیزم. احترام حرف اول رو توی رابطه ها میزاره .. احترام بزار ولی کار خودتو بکن .... بوس .... ریز مسایل نشو که فقط خودت عذاب می کشی... بیخیال خوش باش عزیزم... یه کم زمان بگذره خودشون به بعضی چیزها عادت میکنن یعنی باید عادت کنن .... شاد باشی و زندگی پر از آرامش داشته باشی. منم دعا کن که هر چه زودتر کارامون ردیف بشه بریم سر خونه زندگیمون

لیلی و مجنون

عسییییسسسسم تولد مبارک. من چهارمین باریه پیام میدن ارسال نمیشه. 4 تا کامنت طولانی. خدا کنه ایندفعه سند بشه!!!!!

نیلوفر

احساساتت خیلی شبیه احساسات من هستن، آخه منم یه دختر اسفندیم مثل خودت. اسفندت و تولدت مبارک.

بانو

تا اینجایی که خوندم مشکل خاصی با خانوادت همسرت نداری شکرخدا. خیلی خوبه. به خصوص که از خانواده خودت دوری. خوبه فکر تولد برات بودن. اولین تولد متاهلی من دو نفره بود چون همسرم تنهایی دوس داشت. به خانواده ش خبر داد که یه تبریک بگن ولی نگفتن! چون ما تولد خواهرش رو با تاخیر تبریک گفتیم و البته کادو هم دادیم.