دیروز ساعت یک جیم فنگ زده و راهی محل مصاحبه شدم.

اونجا که رسیدم یه فرم دادن که پر کنم و اسم بنویسم برای نوبت. نفر سوم بودم.

کلا ده نفر دعوت شده بودن.

نشستم و یه ورد اجی مجی که دوستم یادم داده بود رو خوندم نیشخند:

( یا عزیز ذوالعز و الاقتدار اعزنی)

بعد که نگاه کردم و دیدم دعوت شدگان خانم های جا افتاده و با تجربه هستن و آقایونی که بسیاااااااااار خفن بودن با خودم گفتم من جقله بین اینا چیکار می کنم آخه؟ نگران

ولی بعد به سرعت خودم رو پیدا کردم و از اونجایی که هر کی بشینه جفت من به سرعت دخترخاله میشم و میرم تو حلقش همه داستان زندگی خانم رو از زمان آشنایی تا دوران سه ساله عقد و بلبرینگ فروشی آقاشون فهمیدم عینک

خلاصه دو نفر اول رد شدن و نوبت من رسید.

من هم با لبی خندان و دلی امیدوار وارد شدم. 

چهارتا آقا آماده بودن که ما رو سوال بارون کنن خنثی

اول در مورد حیطه کاری خودم پرسیدن. من هم دقییییق توضیح دادم. بعد شروع کردن به اذیت کردن:

دیه دامیه انگشت شصت پا چقدر میشه؟

آخه یکی نبود بگه این همه اعضا و جوارح تو بدن هست تو چسبیدی به انگشت شصت پا

اگر پلک پایین چشم بخیه بشه چقدر میشه؟ 

گفتم دیه مقدر نداره ارش براش تعیین میشه.

خلاصه دیگه ما رو گیر اورده بودن.

دیه ترقوه چقدره؟ دماغ بشکنه چی؟

و بعد یه سری سوال دیگه که جزء سابقه کار من نبود و متاسفانه من هم مطالعه نکردم. ولی کم نیاوردم که.

دقیقا مثل امتحانای تشریحی که هی می بافتم آخر ازش یه نیم نمره درمی اومد با پررویی هر چی هم بلد نبودم بافتم براشون نیشخند

بعد پرسید شما که فوق لیسانس داری چرا با رشته خودت کار نمی کنی . منم خیلی محکم گفتم چون پارتی ندارم.

( تا مشت محکمی باشد بر دهان استکبارنیشخند)

این رو که گفتم چهار جفت چشم متعجب و در عین حال خندان مقابل خودم دیدم. فکر کنم از پررویی من روشون کم شده بود.

از خودم خوشم اومد که خیلی راحت اونجا نشسته بودم و نه انگار که این آقایون سیبیل کلفت آدم های موهمی هستن.

هر چی میگفتن با لبخند و خیلی راحت جواب میدادم.

ولی قاعدتا اینا به پررویی من امتیاز نمیدن.

خداییش خیلی مغرضانه سوال می پرسیدن نامردا خنثی

به هر حال دو هفته دیگه نتیجه معلوم میشه. ولی من خودم زیاد امید ندارم. چون اون خانم ها و آقایون که من دیدم تجربه هاشون به سه سال سابقه من می چربه.

خیلی منتظر این روز بودم. ولی متاسفانه مطالعه نکردم. الان اگر از من بپرسید فلان روز از فلان ماه از فلان سال فلان وبلاگ در مورد چیه من مثل بلبل میگم. 

کاش به جای شیطنت مطالعه می کردم. فرصت خوبی بود که پرید.

عصر من و خواهرم با یه دنیا امید رفتیم دفتر وکیل.

رسیدیم و گفتیم خوش خبر باشی .

گفت من که گفتم بیست و چهارم.

گفتم خوب امروز بیست و چهارمه!!!!

گفت خوب تازه امروز پرونده بررسی میشه. من یادداشت می کنم فردا میرم اونجا.

خنثی

حاضرم قسم بخورم که فراموش کرده بود بره.

به هر حال گفت دیگه الان کارشناس قیمت میذاره و دیگه خیلی کار نداره.

من و خواهر با بوی دماغ سوخته برگشتیم خونه.

نزدیک خونه دیدیم ترانس برق توی میدون نزدیک خونه پوکیده و برق قطع شده.

این توی این گرما یعنی فاجعه.

رسیدیم خونه دیدم بله دقیقا برق نیست و ما زیر نور کم سوی چراغ شارژی نشسته بودیم. شارژ چراغه داشت تموم می شد و من رفتم دنبال شمع که تا شمع روشن شد برق اومد.

نور به قبرت بباره ادیسون واقعا.

 

پی نوشت:

از سن خودم ممنونم که رسید به سی و باعث شد که من این وبلاگ رو راه بندازم و دوستای خوبی مثل شما پیدا کنم.

شما که قبل از مصاحبه وقت چت کردن روحیه دادین و بعد از مصاحبه با پیام پیگیر شدین.

حتی شب وقتی می دونستین الان از دفتر وکیل برگشتم نگران نتیجه بودین و خواستین خبر دار بشین.

دوستتون دارم فراووووووووووون بغل



موضوعات مرتبط: روزنوشت

تاريخ : سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٢ | ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()