از ظهر که برگشتم خونه بیشتر از صد بار از خواهرم خواستم تعریف کنه که بابا امروز چی می گفت و چیکار می کرد؟

هم خوشحال بودم  هم بغضو شده بودم.

تمام مدت امروز بعد از تماس خواهرم که گفت دارن میرن برای خرید به این فکر می کردم که چرا ما زودتر به ذهنمون نرسید که خودمون از بابا بخوایم کارهایی که قبلا انجام میداد رو ادامه بده.

همه کارها رو خودمون گرفته بودیم دستمون و فکر می کردیم داریم بهش لطف می کنیم.

حتی تو این مدت به پولش دسترسی نداشت. 

کار ما یه جورایی مثل کودتا بود.

کودتا علیه مدیر خونه.

هیچ چیز نمی تونه برای یه مرد لذت بخش تر از این باشه که اداره خونه رو دستش بگیره

و ما توی این مدت این رو فراموش کرده بودیم.

همین باعث می شد که امروز هی خودخوری کنم.

ولی بازم خوشحالم. 

دیگه تجربه شد.

اینو نوشتم که اگر خدای نکرده اتفاق اینجوری برای عزیزی افتاد یادمون باشه که همیشه لطف کردن یه جور تعریف نمیشه.

امروز اشک و لبخند رو با تمام وجود حس کردم.



موضوعات مرتبط: روزنوشت

تاريخ : شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٢ | ٩:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()