(( به دلم می گویم آن یوسف که به کنعان بازگشت استثناء بود، تو غمت را بخور))

این جمله را روی پانصد تومانی نوشته اند.

به خودم که می آیم خنده ام می گیرد. دو تا پانصد تومانی و یک مشما دستم داده اند و فرستاده اند برای خرید نان. مثل عسل بانوی بیست سال پیش.

ماه رمضان سعی می کنم این جور خرید ها رو من تقبل کنم.

صف نانوایی زیاد شلوغ نیست. نمی دونم برای هشت تا نان باید صف بگیرم یا بی نوبت هشت تا را رد می کنند.

خانم میانسال کناری می گه بپرس. از شاطر می پرسم آقا هشت تا هم صفیه؟

حالا وسط این هیر و ویر دارم ضرب و تقسیم می کنم که نان دانه ای چند است و با هزار تومان همان هشت تا را بردارم؟نیشخند

این هم اندر مزایای سالی یک بار نان خریدن. بعد مثل یک دختر خنگ می پرسم آقا هزار تومان چند تا نون میشه؟ قهقهه

باید هشت تا بردارم. همان خانم میانسال تشویقم می کند که زود هشت تا جمع کنم. 

می گوید تو جمع نکنی صف مردها جمع می کنند و هی تشویقم می کند:

 دِ زود باااااااش.

و مسابقه ی من و آقای این وری شروع می شود. یکی من .... یکی اون...

تا اینجا همان عسل بانوی هفت هشت ساله ایستاده و با شیطنت نان جمع می کند.

 

در راه بازگشت اما خبری از آن عسل بانوی سر به هوا که تا می رسید خانه نصف نان را خورده بود نیست. 

 

دوباره می شوم همان عسل بانوی سی ساله با هزار جور فکر و خیال: 

 

اول فکر می کنم به چند وقت پیش که داشتیم بابا را می بردیم دکتر. توی راه برادرم می گوید که کار رفتنش به استرالیا درست شده. ته دلم خالی می شود.

کی؟

هفته ی آینده!

هر چیز که به ذهنم می رسد ردیف می کنم. بابا می میرد اگر بروی. رفتن آن هم غیر قانوی.؟ پولت را می برند ... دست از پا دراز تر بر می گردی. 

تصمیمش را گرفته . می گویم پس کم کم بابا را آماده کن. 

بعد تصویر چهره ی منتظر بابا هر روز عصر چشم به راه برادر .... تصویر تنها دکتر بردن بابا... تصویر فامیلی که تا امروز خبری نبود ازشان و بعد از رفتن برادر کنگر می خورند و لنگر می اندازند خانه ی ما برای دق دادن ما.... صدای تلفن گوش خراش که چه شد که رفت و چرا رفت....

توی مطب فشار بابا خیلی بالاست... دکتر می پرسه چرا؟ چیزی ناراحتش کرده؟ 

من که خوب می دانم از یک ماه پیش که برادرم به بابا گفته بود قصد رفتن دارد بابا چه حالی شد. می گویم بابا نکند دختر داییت که مرد ناراحت شدی ها؟

دکتر و بابا و من می خندیم... ( دختر دایی همان اصحاب کهف بود که نوشتم برایتان)

راننده تاکسی که ما را از مطب به خانه می برد مشکی پوشیده. می پرسد حاجی سکته کرده؟

می گویم آره. آه می کشد و می گوید پدرم هم سکته کرده بود. پدرش فوت کرده که مشکی پوشیده.

انگار همه ی زنان عالم رخت هایشان را آورده اند در دل من بشورند.

به برادرم می گویم امشب چیزی به بابا نگو.

میگه : نه اصلا نمیرم. ترسیده او هم.

نفس راحتی می کشم.

************

بعد می روم به چند روز بعدش. دوباره فیل برادر یاد هندوستان کرده. باز من و خواهر  و مادرم صغری کبری می چینینم برایش. مردم چه می گویند؟ نمی گویند پدرش را مریض گذاشته رفته و...

به زور منصرفش می کنیم. به خاطر بابا. 

**********

بعد یاد چند روز بعدش می افتم. که عسل بانوی احساساتی و عسل بانوی منطقی جنگ می کردند با هم . عسل بانوی احساسی نگران است که نکند افسردگی بگیرد برادرم که تا همین چند وقت پیش با شوق و به امید رفتن زبان می خواند و ما جلویش را گرفتیم. بعد عسل بانوی منطقی بگوید حالا تاج پادشاهی که آماده نبود براش ، بابا حالا به پسرش نیاز داره.

********

یا یاد چند شب پیش که دوباره فشار بابا دوباره شانزده روی نه بود. می گفت سرش گیج می رود . دکتر گفته زیاد خطرناک نیست البته . و من برای اینکه نگران نشود  میگم:

فشارت که  خوبه ماشالله سیزده روی هشته بابا. بخواب استراحت کن.  و مجبور می شوم این قرص خاک بر سر فروزماید را به خوردش بدهم که تا صبح نتواند خوب بخوابد و هی مجبور شود برود دستشویی .بعد من هی برای خدا خط و نشان بکشم که درست همین امشب که من داشتم دعا می کردم؟ همین امشب بابا باید اذیت بشه؟

**************

بعد یاد فندق می افتم که لطف کرده و لینک وبلاگم را به نام عسل بانوی جنوبی فداکار سیو کرده. و فکر می کنم عسل بانو از نظر برادرش فداکار است یا جنایتکار؟

***************************

همین فکر و خیال ها باعث می شود نان دست نخورده برسد خانه. 

این را هم بگویم: همین عسل بانوی سی ساله هنوز هم وقتی ظرف ماکارونی را می بیند شش - هفت ساله می شود . سرش می رود توی ظرف و با یک دهان نارنجی بیرون می آید. نیشخند

نگرانش نباش گلاب خاتون.

************************

دوست دارم بیایید و بنویسید که ما کار خوبی کردیم که برادر را از این رفتن بی موقع آن هم به آن طرز غیر قانونی که افتاده به جان جوان ها این روزها منصرف کردیم.

***********

بعد یک چیزی : قول می دید اگر عکس عسل بانوی کوچولو را ببینید نخندید. عکس یک عسل بانوی خوشحال با نیش باز اینجورینیشخند



موضوعات مرتبط: روزنوشت

تاريخ : چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢ | ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()