اضطراب داشتم. دقیقا مثل شب اعلام نتایج کنکور.

همه ی شب رو هم خواب نمودارهای قرمزی رو میدیدم که مثل چهار سال قبل نشون میداد که....

صبح که بیدار شدم مونده بودم که اول برم سراغ تلویزیون یا وقت تلف کنم و مثلا اول برم مسواک بزنم.

اول رفتم سراغ تلویزیون. نتیجه رضایت بخش بود.

تمام روز رو هم آخرین اخبار رو از خواهرم می گرفتم. اگر دم دراز رای می اورد روحیه ام خراب می شد.

 

دو روزه دارم به این فکر می کنم که راست میگن که 30 یا 3 ت پدر و مادر نداره.

چهار سال پیش همین روزا. یکی با زور خودش رو برنده اعلام می کنه.

مردم میشن خس و خاشاک. شال سبز میندازه و میگه من سیدم. بعد میگه نه مادرم سیده. و....

و حالا دیگه خبری از اون چیزا نیست. از حرصش آخرین لحظه ها میره رای میده . 

دوباره  خیابون پر از شادی میشه و شعارهای چهار سال پیش اینبار بدون هیچ مخالفتی تکرار میشه:

((ا ح م د ی   بای بای.))

قیمت خون اون همه جوون همین بود. چهار سال. فقط چهار سال.



موضوعات مرتبط: روزنوشت

تاريخ : یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٢ | ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()