نمی دونم اسمش رو چی بذارم؟ یعنی تنبلی برای توصیف این حال من کفایت می کنه؟

چند روزه که می خوام مانتو رو اتو کنم که بپوشم حسش نیست. در نتیجه هر روز صبح باید با پالتو بیام بیرون.

بعد فکر کنین که ساعت حدود سه که دارم بر می گردم خونه و هوا گرمه من چه رنگی هستم در اثر پخیدن از گرماخنثی. البته صبح هوا یه نمه سرده ها خجالت.

خودم حس می کنم بعد از سکته ی بابا اینجوری شدم. خیلی داغون میشم وقتی می بینم که بابا مجبوره تمام روز رو یه جا روی مبل بشینه و تمام تحرکش محدود بشه به ورزش هایی که ما به زور و با شوخی بهش تحمیل می کنیم.ناراحت

فیزیوتراپی هم دیگه نمیره. خسته شده.

هر روز یه داستان از خوب شدن کامل افراد سکته کرده براش می گم. حس می کنم روحیه اش رو از دست داده. قبلا خیلی با ذوق تمرین و ورزش می کرد. 

خودم هم فکر می کردم زود خوب بشه. آخه سکته اش خفیف بود ازهمون اول تحرک داشت و هوشیاریش کامل بود. چرا روند بهبودیش کنده؟افسوس

بابا که نشسته ما همگی هم خودمون رو ملزم می کنیم که کنارش بشینیم که تنها نباشه. تفریحمون محدود شده. یعنی دلمون نمیاد جایی بریم. همینه که من عادت کردم که از کار که می رم خونه یه ساعتی بخوابم و بعد بشینم کنار بابا  و هی کانال عوض کنم.

*********************************

باید همین اوایل سی سالگی یه سری قول ها به خودم بدم. 

اینکه دیگه خیلی چیزها رو تو دلم نگه دارم تا از گفتنش پشیمون نشم. 

یعنی باید بتونم.

*********************************

امروز صبح که می اومد پشت یه ماشین نوشته بود:

آدم ها دو دسته اند:

یا آبادانی هستند

یا دوست دارند که آبادانی باشندخنده

 

*************************

دیروز خواهرم از فیسش یه چیزی خوند. یکی نوشته بود:

یکی از فانتزی هام اینه که وقتی یه جای شلوغ نشستم موبایلم زنگ بخوره و من جواب بدم و بگم:(( آره خودشه....حواستون باشه.... زنده می خوامش))قهقهه

 

حالا ویرش افتاده به جونم یه بار توی یه جمع این جمله رو بگم و عکس العمل ها رو ببینمچشمک



موضوعات مرتبط: وضع و حال نوشت

تاريخ : چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳٩۱ | ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()