دوران کارشناسی دوستی داشتیم به نام سمیه که عشقولانه شده بود و می گفت از سیاوش ( آقای مربوطه) هیییییچ انتظاری نداره. به یه حلقه ی پلاستیکی هم قانعه. همون موقع یکی از آقایون کلاس بهش گفت که : برات متاسفم. چنین زنی نمی تونه مرد رو خوشبخت کنه. مردها از اینجور زن ها خوششون نمیاد. توقع از مرد مرد میسازه.

حالا سمیه و سیاوش خوشبختانه زندگی خوبی دارن.

اما توقع کم من از (آن مرد) دقیقا مصداق همون حرف همکلاسیست.

بعد از صحبتی که با (آن مرد ) داشتم و پاتیناژی که روی مخم رفت. با فائزه تماس گرفته و گفته بود که انتظار داره که حالا که همه چی تقریبا رسمی شده من کنارش باشم. و اضافه کرده که اگر من قهر نبودم موقع تماس مامانش ، مادر من اونو می شناخت و بهتر بود.

البته شاید درست بگه. ولی (آن مرد) رو من می شناسم.

اون الان می خواد که من باشم تا باز راه رو براش هموار کنم. همه چی رو آماده و هماهنگ کنم. ایشون راحت تشریف بیارنو حتما هم جواب مثبت بگیرن. بدون اینکه حتی سوالی پرسیده بشه. چون ممکنه به قرص های فشار مامانشون اضافه بشه.

اون انتظار داره که من الان باشم. ولی اون موقع که من به کمکش احتیاج داشتم انتظارم از نظر اون بی مورد بود.

آن مرد عادت کرده که راحت راهی رو که می خواد بره. بدون مانع. بدون تلاش.

منم که دیدیم حرف های تلفنی به دعوا ختم میشه و موضع حق به جانب آن مرد فقط مخ من رو داغون می کنه، تصمیم گرفتم که طی یک ایمیل همه ی حرفها رو بگم.

این کارو کردم و بعد پیام دادم که ایمیلت رو چک کن. نیشخند

حالا (آن مرد ) سر کار بود و به اینترنت هم دسترسی نداشت و هی پیام میداد که چی شده؟ خدا به خیر کنه.

گفتم چیزی نشده حرفایی که تا حالا نگفتم گفتم. همین خدا به خیر کنه گفتنت نشون میده که من نباید چیزی بگم.

گفت نه فقط می ترسم.

گفتم من ترس ندارم. این رفتار و حرکات توئه که ترسناکه زبان

خلاصه (آن مرد) عصر بعد از خوند ایمیل مذکور پیام داد که به خدا پدر و مادر من اونجوری نیستن که تو فکر می کنی.

یعنی من هر کاری کنم (آن مرد) ملتفت نمیشه که مشکل من خودشه نه پدر و مادرشکلافه

من جواب دادم که من هیچ فکری در مورد پدر و مادرت ندارم. حرفامو نوشتم . می خوای بمون. نمی خوای برو.

اونم جواب داد. من منتظرتم.

آیا دوست دارید که بدونید اون ایمیل حاوی چه مطالبی بود؟

 

**************************************

دیروز صبح قبل از اینکه بیام دفتر رفتم اداره ثبت برای پیگیری جواب استعلام. هییییییییچ خبری نشده بود هنوز. خودم رفتم بایگانی . میخ شدم سر آقاهه گفت می تونی یه ساعت دیگه بیای؟ گفتم نه باید برم سر کار. گفت خودم می فرستم اتاق معاون. خیالت راحت. ولی من چون خیالم ناراحت بود نزدیک ظهر دوباره رفتم . معاون گفت پرونده هنوز از بایگانی نرسیده.رفتم بایگانی گفت دارم آماده می کنم پرونده رو. منم هی سیخونکی نیگا می کردم یه ورقه دست نوشت خیلی قدیمی دیدم گیر دادم که اونو بده ببینم حتما خط پدر بزرگمه (خخخخخخخخخخ  نیشخند).

خلاصه پرونده ها رو بردم اتاق معاون گفت فردا بیا برای نتیجه. یعنی امروز. امروزم رفتم هی منتظر شدم و هی چپ چپ نگاه کردم دیدم آماده نیست یه کم گرد و خاک به پا کردم گفتن حتما امروز جواب رو می فرستن دادگاه و فردا که من برم دیگه جواب ارسال شده.

++++++++++++++++++++++

وقتی منتظر گرفتن پرونده از بایگانی بودم یه چهره آشنا دیدم. دختری که خیلی سال پیش یه مدت کوتاه باهاش همبازی بودم. شناختمش و یه کم خاطره مرور شد.

وقتی بر می گشتم خونه در حالی که متفکر مسیر رو قدم میزدم یهو یه ماشین ایستاد و سلام کرد. چهره آشنا بود ولی هر چی فکر کردم یادم نیومد که کیه.

خودشو معرفی کرد. مسئول بوفه دانشگاه(دوران ارشد).

من اونو بعد از دو سال یادم رفته بود. اونوقت اون بین اون همه دانشجو منو یادش بود. فکر کنم به خاطر بستنی هایی بود که خریدم.

آخه یه بار رفتم گفتم بستنی صد تومنی نداری می خوام همه بچه های کلاس رو مهمون کنم قهقههارزون ترین بستنی رو انتخاب کردم.

می گفت دخترش لیسانس حسابداری داره و دنبال کاره. می خواست براش کار پیدا کنم. خنثی

حالا من خودم دنبال کارما. ولی کم نیوردم که. شماره اش رو سیو کردم.

اما یه چیزی که ذهنم رو درگیر کرده اینه که اون دختره رو بعد از حدود بیست سال یادم بود و مسئول بوفه رو بعد از گذشت دو سال یادم نبود.

فکر کنم مغز آدم از یه سنی به بعد به مغز ماهی نزدیک میشه.

 



موضوعات مرتبط: روزنوشت

تاريخ : چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٢ | ۱:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()