رفتیم با وکیل حرف زدیم. می گفت خیلی که طول بکشه یک ماه دیگه ملک می رسه به مزایده هورا

البته من مطمئنم که زمان از این هم کمتر خواهد بود ولی وکیل ما یه نموره ماست تشریف دارن خنثی

مهم نیست چون می گذرد غمی نیست.

تااااااااازه وقتی برای وکیل گفتیم که چه بچاپ بچاپی راه انداختن پسر دایی ها.

گفت اگه زیاد اذیت کردن ما کلّه می کنیم و شکایت  کیفری راه می اندازیم و یه راه دیگه هم اینه که کل کارونسرا رو تخته کنیم . بعد صدای مستاجرها در میاد و ما موفق میشیم شیطان

یه کمی امیدوار شدیم خلاصه لبخند

این از این.

و اما دیروز بعد از ناهار که به سان یک خرس تا حدود هفت بعد از ظهر در خواب ناز به سر برده بودم، بیدار شدم و با میس کال استادم مواجه شدم استرس

بیست دقیقه هم از تماسش گذشته بود . سریع پریدم رو گوشی و باهاش تماس گرفتم.

گفت: سلام خانم مهندس از خود راضی

(الهی ته دیگ ماکارونیش بسوزه هر کی فکر کنه که من عشق اینم که مهندس صدام کنن زبان)

خلاصه حال بابا رو پرسید و من تمام مدت عرق شرم چهره ام رو پوشانده بود.

براش توضیح دادم که بعد از سکته بابا هنوز خودمو پیدا نکردم و این شد که مقاله هام رو کامل نکردم. 

خلاصه کلی باهام حرف زد و گفت که ما هم این دوره ها رو گذروندیم و توکل کن به خدا و نذار این شرایط بهت حاکم بشه . 

خیلی آروم شدم بعد از صحبت با دکتر ن .

انگیزه گرفتم که بشینم مقاله ها رو به سر انجام برسونم گوش شیطون کر البته.

امروز باید بابا رو ببرم دکتر یه ویزیت شه. یه کمی بی حاله این روزا.

و حتما حتما باید تا هفته ی آینده مقاله ها را بنویسم. بازنده



موضوعات مرتبط: روزنوشت

تاريخ : دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ٩:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()