تازه از کار برگشته بودم که گفتن دایی حالش بده و بستری شده. 

ساعت ملاقات من و خواهر و مامان و خاله کوچیکه رفتیم بیمارستان. از شکم درد به خودش می پیچید. دخترش پرستار همون بیمارستان بود. همه ی دکترها بالا سرش بودن. هیچ کس تشخیص نمی داد این درد مال چیه؟ احتمال دادن انسداد روده باشه. مرتب مورفین برای تسکین درد تزریق می کردن. ولی فایده نداشت.

اون شب رو بستری موند.

و روز بعد از ظهر به بعد دیگه هذیون می گفته. خاله کوچیکه که اونجا بود می گفت اسم اون زمین هایی رو که بعد از فوت بابابزرگ فروش رفته رو زبونش بوده.

نزدیک غروب گفتن که حالش وخیم شده و فوری بردن اتاق عمل. فهمیده بودن سنگ صفراست.

ما هم سریع رفتیم بیمارستان.

تا رسیدیم گفتن قدمتون خیر بود عمل خوب بوده. یک ساعتی منتظر بودیم تو بیمارستان دایی رو بردن ای . سی . یو

چند دقیقه بعد دخترش گریون اومد گفت نبض نداره. افت فشار داره. صدای گریه ی مامان و خاله بلند شد.

من فقط می گفتم خدایا غلط کردم دایی رو برگردون.

دایی رفت.

کی باروش می شد با یه سنگ صفرا دایی بره. 

من که تمام وجودم رو لزر گرفته بود. قادر به حرف زدن نبودم.

دایی رو توی  حسینیه ی بابابزرگ دفن کردن. همه از خوب بودنش و عاقبت به خیر شدنش گفتن. 

اصلا فکر نمی کردم رفتن دایی اونقدر تاثیر بد بذاره. 

 توی مراسم خاله ها یکی یکی منو می کشوندن کنار و می خواستن بدونن دایی اون روز چی به من گفته.

سم پاشی های زن دایی هم شروع شده بود. به همه می گفت که عسل بانو اومد دادگاهیش کرد. دق کرد و مرد.تعجب

روزهای بدی بود. خیلی بد. 

حتی گریه های مادرم با نیش و کنایه همراه شده بود. 

بگذریم...

دو- سه هفته از فوت دایی نگذشته بود که پسرهاش و پسرهای حاج حمید رفتن سر وقت گاو صندوق و اسناد و مدارک دایی. 

تاریخ دوباره تکرار شده بود. براتون نوشتم که سه روز بعد از فوت بابابزرگ، حاج حمید رفته بود و همه چیز رو بررسی کرده بود. 

چند وقت بعد برای تک تک ورثه نامه رسید. نامه حاکی از این بود که یه حساب مشترک به نام پسرهای دایی باز شده و از این به بعد درآمد حاصل از مغازه ها برای حسابرسی تا زمان تقسیم به اون حساب واریز میشه.

یکی شده بود حسابدار و تحصیل دار. اون یکی هم مدیر .

بقیه ورثه هم یحتمل بووووووق و شیپور بودنخنثی.

باز هم زورگویی شروع شد. همه ی درآمد دست اونا بود و آخر سال هم یه مبلغ ناچیز رو در قالب چک به خاله دادن. اونم چه چکی. امضای پسر بزرگه توی هر چک یه مدل بود و بانک ایراد گرفته بود. یه همچین آدمایی شدن آقا بالا سر ما.

خوشبختانه این بار صدای خاله ها دراومد و همه متفق القول خواستار فروش شدن. هیچ کدوم هم به پسرای دایی وکالت ندادن.از خود راضی

بعد از گذشتن مراسم چهلم دایی، وکیل که به پیشنهاد ما مراحل کار رو متوقف کرده بود تا اون روزها بگذره، دوباره کار رو شروع کرد و ابلاغیه ها به ورثه رسید. 

با رسیدن ابلاغیه ها پسردایی بزرگه که همیشه می اومد و جلوی کارشناس ها رو می گرفت حسابی داغ کرده بود.

یه بار هم با مامان بلند حرف زده بود که من تلفنی با وایتکس شستمش با اجازتون نیشخند

خلاصه دیگه مونده بود که وکیل دادخواست ها رو بده و بعد جلسه برگزار بشه.

خوشبختانه مشکلی پیش نیومد و حالا رسیدیم به اون مرحله که دادگاه یه استعلام برای مشخص شدن آخرین مالک از ثبت خواسته و بعد هم قیمت گذاری و بعد هم مزایده.

اگر خدا بخواد و دوستان دعا کنن دیگه آخرای کاره. 

البته چاپیدن پسر دایی ها هنوز ادامه داره. هفته ی گذشته دوباره یه نامه برای همه فرستادن و خواستن که بهشون وکالت بدن. علاوه بر اون حقوق معوقه شون رو برای این مدت که مثلا اونجا رو اداره کردن خواستن. اونم یه حقوق میلیونی.

آخه زور تا کجا.؟؟؟

امروز قراره بریم ببینیم وکیل چه غلطی کرده؟ من که رفتم ثبت هنوز استعلام نرسیده بود.

یه چیزایی می خوام اینجا بنویسم که تا حالا برای کسی نگفتم. می خوام از ذهنم بریزم بیرون.

مگر نه اینکه هر کی مال یتیم بخوره خونه خراب میشه ؟ عاقبتش به خیر نمیشه؟

حاج حمید که خوب مال برادر زاده هاش رو بالا کشید ، خوب زندگی کرد، برای بچه ها و نوه و نتیجه هاش هم گذاشت و مرد. 

دایی هم که از یه جایی هم دستش بود ، خوب زندگی کرد و راحت مرد و کلی مال و منال برای بچه هاش گذاشت. حالا هم هر کی خوابش رو می بینه با کت و شلوار و اطو کشیده تو خواب همه حاضر میشه.

البته خواهرم همون اوائل خواب دید که به شدت گریه می کنه . من هم خواب دیدم که جنازه اش رو از قبرش تو حسینیه درارودن و قراره ببرن بهشت آباد .

بحث من دیدن خواب ها نیست. می دونم که خواب زاییده ی افکار ما در طول روزه.

ولی آخه ما باید تو این دنیا یه چیزایی ببینیم.

من خودم با این همه اعتقادات مذهبی بعضی روزها دهنم به کفر باز میشه.

مگر مامان من چیزی بیشتر از حقش خواست؟

حالا همه ی دغدغه ی من این شده که نکنه بع از اون همه دوندگی و حالا که رسیدیم به آخر کار مشتری پیدا نشه.

آخه متراژ بالاست و کمتر کسی از پس خریدش بر میاد.

یه چیز دیگه که خیلی رو مخمه زن داییه . مدام موج منفی می فرسته که فروش نمیره. کلافه

باید فروش بره

باااااااااااااااااااییییییییییییییدبازنده



موضوعات مرتبط: مصائب عسل بانو

تاريخ : شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۱:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()