بعد از اینکه چند ماه برای رسیدن جواب یک استعلام معطل می شدیم به در بسته می خوردیم و باز از اول. مامان بعضی روزها خسته می شد و می گفت فایده نداره ولی من و خواهرم مصمم بودیم.

اون روزها که ما درگیر این کارها بودیم و دایی نه تنها همکاری نمی کرد ، بلکه پسر بزرگش هر بار که ما کارشناس رو برای دیدن ملک می بردیم می اومد و سر و صدا راه می انداخت و سعی داشت با دادن رشوه و زبون بازی کارشناس ها رو وادار کنه که به نفع اونا و به ضرر ما عمل کنه.خنثی

همون روزها یکی از مستاجرهای همون مغازه هایی که قبلا براتون نوشتم که دایی با کلک از خاله کوچیکه گرفته بود ، با یه کلک مشابه مغازه رو بی خبر دایی فروخت و فلنگ رو بست. دایی تا به خودش اومد دید جا تر و بچه نیست. مغازه رو هم از دست داده.

هر چه دایی و وکلای قدرش تلاش کردن نتونستن اون رو پس بگیرن. حتی تهران هم رفتن و باز دست خالی برگشتن.

بله دست بالای دست بسیاره.

بگذریم...ما سمج تر از این حرف ها بودیم که به این راحتی دست بکشیم و بعد از حدود دو سال دوندگی و حرص خوردن همه چی رو دو دستی تقدیم دایی کنیم و به مختصر پول اجاره ای که سالی یک بار به مادرها می رسید قناعت کنیم.بازنده

یک بار دیگه رفتم بخش درآمد شهرداری و راهنمایی خواستم. می گفتن تنها راهه اینکه جواب اداره ی ثبت رو از اینجا بگیری اینه که عوارض کامل پرداخت بشه. در غیر این صورت ما جواب استعلامی که ثبت خواسته نمیدیم.خنثی

اگر می خواستم صبر کنم تا موعد پرداخت و رسیدگی به عوارض معوقه برسه و مامور شهرداری خودش بره سر وقت مستاجرها زمان می برد. صورت حساب ها رو گرفتم و یکی از پسرهای خاله کوچیکه مامور  شد که نقش مامور شهرداری رو بازی کنه و رفت و بهشون گفت که دو هفته  وقت دارن که مالیات و عوارض مغازه شون رو پرداخت کنن.شیطان

ولی مسئله فقط این نبود. کارشناس شهرداری 140 متر تخلف به خاطر بالکن ها و تغییرات بدون مجوز تعیین کرده بود. عوارض نوسازی هم مونده بود و یه بدبختی دیگه به نام کمیسیون 100 که نمی دونم چه صیغه ای بود.

دو هفته مهلت تعیین شده توسط مامور قلابی شهرداری – پسرخاله – تموم شد .

خواهرم رفت شهرداری که ببینه خبری شده یا نه.

به جز دو سه نفر کسی برای پرداخت اقدام نکرده بود. برخوردهای بدی با خواهرم شده بود.

خواهرم می گفت دیگه حاضر نیست بره اونجا و پیگیری کنه. همه ی اینها رو وقتی شنیدم که تازه رسیده بودم خونه. هم وجودم بغض شد. هم بغض اشک و هم بغض خشم.

دایی رو از ته دلم نفرین می کردم. .

گوشی رو برداشتم و به پسرعموی مامان زنگ زدم. پسر حاج حمید، که بر خلاف پدرش آدم با خدا و درستکاری بود. به عبارتی توی فامیل تنها کسی بود که می شد رو حرفش حساب کرد

در حالی که گریه می کردم ماجرا رو  براش گفتم. گفتم چرا دایی حاضر به همکاری نیست؟ اون پول های میلیونی که به عنوان سرقفلی گرفته الان کجاست.

چرا عادلانه تقسیمش نمی کنه؟ ما چند ماه دیگه باید دوباره دنبال یه خونه جدید باشیم خدا راضیه آخه؟ گفتم که اگر دایی این روند رو ادامه بده ما ناچاریم که شکایت کنیم و دایی باید بیاد و برای هر چی که هست و نیست جواب پس بده.

اون حق رو به من داد. کلی هم ازم تعریف کرد .

بنا شد که با دایی صحبت کنه.

روز بعد وقتی رسیدم خونه مامان گفت که پسرعموش منتظر تماس منه.

تماس گرفتم. گفت با دایی حرف زده و دایی خیلی استقبال کرده که با من نشست داشته باشه.

راستش ته دلم خالی شد. دایی احترام غریبی داشت. هر چند ازش دلگیر بودیم ولی دوستش داشتیم. یه جبروت خاص داشت که انگار همه رو وادار به احترام می کرد. اضافه بر اون من و دایی هم خیلی صمیمی بودیم. همیشه اولین جک ها رو من براش تعریف میکردم. و کلیپ های طنز توی گوشی رو  براش بلوتوث می کردم.

دل رو زدم به دریا و با یه پوشه پر از اوراقی که نشون میداد توی این مدت چه مراحلی رو طی کردیم به همراه خواهرم رفتیم منزل دایی.

خیلی ازش عذرخواهی کردم و توضیح دادم که پدر و مادر پا به سن گذاشتن و با این شرایط اقتصادی هر سال خونه به دوشی خیلی سخته. گفتم که دیگه مشاع بودن ملک و سند نمی تونه مانع فروش بشه. و حتی ماده و تبصره ی قانون رو که پرینت گرفته بودم بهش نشون دادم.

ماجرای مالیات ها پرداخت نشده و اینکه باید مشخص بشه هر مغازه از چه سالی اجاره داده شده و سرقفلی هست یا نه رو گفتم. گفتم که 140 متر تخلف دارن مستاجرها که جریمه اش حدود 8 میلیون میشه.

دایی با حوصله حرفام رو گوش میداد و سوال ها رو جواب میداد. ولی گفت که وقت نداره بیاد شهرداری. گفتم که خوب محمد (پسر بزرگ دایی که معمولا کارهای اداری دایی رو انجام میداد) بیاد . گفت محمد هم مشغول تعمیر حسینیه ست و نمی تونه بیاد (بعد از فوت پدربزرگ دایی حسینیه رو اداره می کرد).

دایی گفت که به وکیلتون بگین اگر اطلاعات خواست من بهش میدم. گفت که خودش هم دوست داره اونجا فروش بره و از در گیر شدن با مستاجرها خسته شده. گفت که خودش میره و با وکیل مامان حرف میزنه.

دست از پا دراز تر برگشتیم خونه.خنثی

هر چی منتظر شدیم دایی نرفت که با وکیل حرف بزنه.

دوباره رفتم شهرداری. دوشنبه ها روز ملاقات با مردم بود. وقت گرفتم و با شهردار حرف زدم.

براش جریان رو توضیح دادم. گفتم کسی حاضر به همکاری نیست. خواهش کردم جواب استعلامی رو که ثبت خواسته بدن و پرداخت جریمه و مالیات و عوارض رو منوط کنن به فروش.

خوشبختانه شهردار منطقه آدم حسابی بود. همکاری کرد و نامه نوشت به بخش دارایی و اونا هم جواب نامه رو آماده کردن.

بعد از مدت ها یه نفس راحت کشیدیم. نامه رو بردیم دادیم به وکیل.

حالا باید ثبت جواب میداد و برای همه ی ورثه ابلاغیه می فرستاد که این ملک قابل افراز نیست و این چند نفر خواهان فروش هستند.

توی این فاصله که قطعا هم به خاطر فس فس وکیل و هم برای ورق بازی های اداری زمان می برد. در کمال ناباوری دایی فوت کرد. بدون هییییییییییچ پیشینه ی بیماری. دقیقا دو ماه بعد از صحبتی که من باهاش داشتم.

ادامه دارد.....



موضوعات مرتبط: مصائب عسل بانو

تاريخ : جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ٩:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()