پسر خاله ام با دوستاش مشورت کرده بود و فهمیده بود که مشاع بودن زمین هم راه حل داره برای فروش. یعنی باید مشخص بشه که قابل افراز هست یا نه. و بعد از اون باز دو راه هست. اگر قابل افراز باشه که سهم هر وارث جدا میشه  و بهش داده میشه. 

و اگر قابل افراز نباشه یک وارث شاکی کافیه که دادگاه همه ی ورثه رو احضار کنه و بگه یا حق این بنده خدا رو بدین یا اینکه باید همه ی ملک به فروش گذاشته بشه.

بدین ترتیب اون همه سال ماردان ما با خیالات واهی زندگی می گذراندند و این مسئله ی مشاع بودن و فروش نرفتن ملک کلاهی بود که دایی و حاج حمید سر اونا گذاشته بودن خنثی

اما حالا وضع فرق می کرد.

بچه ها بزرگ شده بودن. و دنیا اندازه ی یه دهکده کوچیک شده بود.

رسیدن به حقیقت هم خیلی آسون بود.

بعد از صحبتی که با اون پسر خاله و دختر خاله داشتیم بنا بر این شد که من هم مادر رو متقاعد کنم که برای گرفتن حقش از باقی مونده ی املاک اقدام کنیم. 

من موفق شدم و علاوه بر اون خاله کوچیکه رو هم با خودمون همراه کردیم. از خود راضی

حالا مادر من ، خاله کوچیکه ، و دختر و پسر خاله بزرگه که مرحوم شده بود این ور جبهه بودن و دایی که یه دلایل نامعلومی مخالف سرسخت فروش بود اون ور جبهه.

بقیه ی خاله ها هم خنثی بودن. بازماندگان حاج حمید هم که متاسفانه شریک بودن سکوت اختیار کرده و منتظر بودن سفره باز بشه و بشینن خنثی

به هر تقدیر مشاوره با وکلا شروع شد.

میشه گفت با اکثر وکلای شهر مسئله رو مطرح کردیم. 

همه متفق القول می گفتن که مشاع بودن سند ملک نمی تونه مانع فروش بشه.

اول باید با یک کلک سند ها رو از دایی می گرفتیم. 

ملک مذکور 4 تا سند داره. سند های قدیمی که کم کم دارن نابود میشن. پوسیده شده برگه هاشون. و هر سند شامل چند پلاک از اون زمینه.

مامورت گرفتن سند به مامان محول شد. 

البته صحبت های مادر من با دایی در این مورد سابقه داشت. منتها هر بار دایی از اینکه مامان حقش رو خواسته ناراحت شده بود. و جواب درستی نمیداد.

در کمال ناباوری دایی این بار اسناد رو بدون دردسر تحویل داد.

البته من دلیلش رو می دونم. دایی از این قانون نسبتا جدید فروش املاک مشاع اطلاع نداشت.

حتما خیال می کرد که حالا سند هم دست ما باشه نمی تونیم کاری از پیش ببریم.

با به دست آوردن اسناد رسما وارد عملیات شدیم نیشخند

اول باید مشخص می شد که هر وارث چقدر توی اون زمین سهم داره.

حالا باید برگه ی انحصار وراثت پدربزرگ رو پیدا می کردیم. که گرفتن اون برگه از دایی هم داستانی داشت اوه

می گفت برگه انحصار وراثت پیش حاج حمید هست. حالا حاج حمید کجا بود؟ معلومه قبرستون. مرده بود دیگه.

اینجوری ما رو سر می دووند.

به هر حال مجبور شد و برگه رو داد. وااااااااای یه کپی از برگه ی انحصار وراثت که حدود سی سال پیش انجام شده بود. کاملا ناخوانا. 

یعنی اصلا تاربیخ فوت مشخص نبود. باز هم باید مراجعه می کردیم به ثبت احوال و دردسرهای خاص خودش رو داشت....

و اما انحصار وراثت مادربزرگ. مادر بزرگ من ( مادر مامان) سال 72 به رحمت خدا رفت. ولی تا سال 88 انحصار وراثت انجام نشده بود.

حالا باید شناسنامه ی مرحوم و ورثه رو گیر می آوردیم. خاله های من ساکن تهران  مشهد  هستن و به دست آوردن مدارک شناسایی شون هم زمان برد یه مقداری. و اما شناسنامه ی مادربزرگ...

دایی می گفت شناسنامه اش گم شده و نیست.

باز دوندگی ها شروع شد. بعد از مراجعه به ثبت احوال متوجه شدیم که مادربزرگ مرحوم ما از نظر قانونی هنوز زنده هستن و فوت ایشون ثبت نشده تعجب

حالا باید مامور می بردیم بهشت آباد و ثابت کنیم که بابا به پیر به پیغمبر ایشون سالهاست آرمیده خنثی

مادر من بنده ی خدا چه به روزش اومد فکر می کنید. خیلی سخته برای یه دختر که دوباره تجدید کنه فوت مادرش رو...

از اونجا ناچار شد که با منزل دایی تناس بگیره و تاریخ تولد مادرش رو بپرسه...

این که زن دایی عزیز ما چه داستان ها بعد از این تماس بر سر زبان ها انداخت هم از حوصله خارجه نوشتنش. 

لازم به ذکره که زن دایی ما دختر حاج حمید هستن . به عبارتی دایی با دختر عموش ازدواج کرده.

فکر می کنید دختر اون مرد نامرد چی از آب دراومده؟

بدین ترتیب بعد از حدود 18 سال فوت مادربزرگ ما ثبت شد و انحصار وراثت انجام شد.

حالا باید کارشناس ثبت اسناد سهم مادر ما رو مشخص می کرد و سند جدا برای مامان صادر می شد. که این کار انجام شدهورا

بعد باید کارشناس شهرداری مشخص می کرد که سهم مامان قابل افراز هست یا نه. 

که بماند که من و خواهرم چه رفت و آمد ها در ساختمان شهرداری داشتیم.

کارشناس بالاخره تشریف فرما شدن و بعد از چند روز مشخص شد که سهم مادر ما قابل افراز نیست.

ما هم جواب رو بردیم ثبت که مشخص کنه مرحله ی بعد چیه و چه باید کرد.

اداره ی ثبت اسناد بعد از بررسی نظر کارشناسی دید که ای داد بیداد همه ی پلاک ها قید نشده و این عدم افراز فقط برای بخشی از چهار تا سند هستکلافه

هر بار وقتی فکر می کردیم داریم به آخر کار نزدیک میشیم یه گره تو کارمون می افتاد. 

باز باید مراجعه می کردیم شهرداری. 

دفعه ی قبل یه آشنا با ما همکاری کرد و بدون بررسی عوارض و مالیات اون ملک کار ما رو انجام دادن.

این بار اون آقا هم سر ناسازگاری گذاشتخنثی

حالا کارمون افتاده بود با دارایی و مالیات و عوارض نوسازی و این مسائل.

تصور کنید که حدود 34 مغازه با مستاجرانی که هیچ کدوم خودشون رو ملزم به پرداخت عوارض نمی دونن و یه  دایی که هیچ حاضر به همکاری نبود.

من و خواهرم با یه گروه مرد سر و کار داشتیم که ما رو به چشم یه بچه نگاه می کردن و می گفتن مگه مرد تو فامیل شما پیدا نمیشه؟آخ

پسر خاله که اوائل همراهی می کرد ما رو گرفتار جدایی از همسرش شد و من و خواهرم یکه و تنها باید این راه رو تا آخر می رفتیم.

ادامه دارد...



موضوعات مرتبط: مصائب عسل بانو

تاريخ : پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()