دیروز پسر دایی های گرامی یک نامه تنظیم کرده اند و برای خودشون از درآمد ملک حقوق درآوردن و در کمال پررویی خواستن که همه بهشون وکالت بدن.

بعد عسل بانو مُرده که بذاره اینا به هر چی می خوان با زور گویی برسن؟

با عرض شرمندگی من باید وارد نگارش یه داستان چند قسمتی جدید بشم.

حس می کنم وقتی اینجا می نویسم ، اعصابم هوا می خوره نیشخند

 

خوب حالا باید برگردم به ذهنم و خاطراتی که مادرم تعریف کرده رو مرور کنم.

******************************

 

پدربزرگم تاجر معروفی در اهواز بود.

درستکار، امین شهر و مورد احترام. با یک عالمه ملک و املاک و یک حسینیه به نام خودش که هنوز هم هست.  حتی به ایشون پیشنهاد میشه که نماینده ی مردم اهواز باشن همون سال ها ولی خودشون علاقه به قبول مسئولیت نداشتن.

هشت دختر و یک پسر. 

اون جور که میگن هر دختر که به دنیا می اومد کلی سود می افتاد تو کار تجارت پدربزرگ ولی با تولد یه دونه پسر چند تا کشتی تجاری غرق شدن .

(دختر خاله ی گرامی که وبلاگ منو می خونی. لطفا در یادآوری و نوشتن این ماجرا اینجانب را یاری بفرمایید بازنده)

تصور کنید یه خونه ی دورساز رو. از همون خونه های قدیمی که البته اون موقع خیلی قشنگ بوده. با هشت تا دختر که فاصله های سنی شون هم خیلی نیست. چه روزهایی گذشته توی اون خونه.

یه خونه هم داشتن که فقط برای پذیرایی از مهمان بوده. اینجا بهش میگن مُضیف. یا محل ضیافت.

یه خونه که درش به روی همه باز بوده. با کلی خدم و حشم .

همه چیز خوب بوده تا اینکه یه روز ماه رمضون، پدربزرگ میاد و میگه که تا اذان رو گفت نماز بخونید. نمی خوام دستپاچه بشید.

و بعد از نماز میان و می بینن که فوت کرده. 

اینجوری راحت میمیره یه آدم خوب.

مامان من اون موقع 7-8 ساله بوده. سنه ی 30 یا 32 اگر اشتباه نکرده باشم متفکر

مامان تعریف می کنه که اون روز از مدرسه بر می گشته. می بینه که دم در خونه خیلی شلوغه. همسایه ها با دیدن مامان میگن این دخترشه بهش نگید.

و میره و می بینه که باباش فوت کرده. بازار اطراف منزلشون به احترام بابابزرگ سه روز تعطیل میشه. 

و دقیقا از روز سوم جریانی که می خوام تعریف کنم شروع میشه.

پدربزرگ من برادری داشت. بذارید اسمش رو بگم بعد ها لازم میشه. اسمش حاج حمید بود.

این آقا کارهای پدربزرگم رو انجام میداده. یه جورایی دستیارش بوده. 

روز سوم بعد از فوت پدربزرگ ، ایشون میرن تو اتاق و ساعت ها اوراق و اسناد موجود رو بررسی می کنن. 

بعد هم با حیله و نیرنگ از مادربزرگم وکالت تام می گیره و مثلا میشه قیم بچه های برادرش که صغیر بودن و قادر به اداره ی اون همه ملک نبودن.

خوب تا اون موقع که همه بچه بودن و نمی دونستن چی داره سرشون میاد. 

سال ها بعد وقتی بچه ها بزرگ میشن می بینن از اون همه ملک و املاک چیزی جز اون خونه ی مسکونی و حسینیه و یک کاروانسرا و چند تا مغازه چیزی نمونده.

کار می کشه به شکایت. حاج حمید با کلی اوراق مستند مبنی بر این که همه املاک برای تامین مخارج تحصیل و پوشاک و مداد و پاک کن و دفتر و ....فروخته شده حاضر میشه و با گریه و زاری و ننه من غریبم بازی از دل مهربون برادرزاده ها رضایت می گیره.

نا گفته نماند که همون یه دونه پسر_ همون یه دونه برادر- همون یه دونه دایی هم از یه جایی به بعد شریک حاج حمید شده بازنده

ما اون موقع خیلی بچه بودیم. ما یعنی من و دختر خاله و پسر خاله ها نیشخند

ولی تا جایی که یادمون هست هر بار یکی از ورثه مشکل پیدا می کرد و حرف فروش اون کاروانسرا می شد، دایی می گفت سندش مشاعه و امکان نداره که فروش بره. 

حالا من می گم کاروانسرا شما یه ملک تجاری رو تصور کنید که دور تا دورش حدود 30 تا مغازه هست که همه به مستاجر تحویل داده شده و هر ماه اجاره ها توسط دایی گرفته می شد و بین ورثه تقسیم می شد. این ملک معروفه به کارونسرای .... به جای نقطه فامیل مامانم رو باید بگم که مثلا دارم سانسور می کنم نیشخند

دایی با وکالت از همه مسئول اداره و اجاره دادن اون مغازه ها بود. 

و بدون هماهنگی به ورثه همه رو با سرقفلی واگذار کرده بود. 

همه ی این ها کم کم رو می شد. و همه کماکان در غار به خوابی چون خواب اصحاب کهف فرو رفته بودند.

نا گفته نماند که حاج حمید بعد از بالا کشیدن املاک خودش رو در کاروانسرا شریک کرده بود و جالب تر از همه این که سهم مادرش رو که در زمان فوت پدربزرگ در قید حیات بود به نام یکی از پسرهاش زد خنثی. دایی هم مغازه هایی که از دسترس حاج حمید در امان مونده بود و به نام خاله کوچیکه بود با کلک به نام خودش زد.

روزها می گذشت. در حالی که دخترایی که توی ناز و نعمت بزرگ شده بودن بعد از ازدواج باید هر سال خانه به دوش خونه و محله عوض می کردن. و هر بار هم حق شون رو . حق قانونی شون رو می خواستن با اعتراض مواجه می شدن .

حاج حمید مُرد. خیلی دلم می خواد بگم به درک واصل شد. ولی نمیگم.

فقط اینو بگم که مادربزرگم که خیلی شکسته بود و مدافعی نداشت مرگی برای حاج حمید آرزو کرد و حاج حمید هم به همون صورت مرد.

حالا دیگه دایی همه کاره بود. شر حاج حمید کم شده بود. ولی اوضاع هیییییییچ تغییری نکرد.

دو خاله ی عزیز من به رحمت خدا رفتن. در حالی که می تونستن زندگی مرفه و راحتی داشته باشن ولی نداشتن.

همین روزها دایی که می خواست اون پول ناچیزی رو که هرسال به عنوان اجاره بین ورثه تقسیم می کرد ، رو تقسیم کنه، شرط گذاشت که به بچه های اون خاله که فوت کرده بود پول نمیده مگر اینکه بیان و بهش وکالت بدن.

ولی بچه ها دیگه بزرگ شده بودن. مثل مادراشون گول نمی خوردن.

پسر خاله ام خیلی محترمانه به دایی گفت که دلیلی نداره وکالت بدیم. 

آدم زنده که وکیل و وصی نمی خواد.

و با این جمله بمبی در فامیل منفجر شد.

دایی گوشی رو برداشت و به همه خواهرها که خاله های من باشن زنگید و سعی کرد اونا رو علیه خواهرزاده به شورش وادار کنه.

این پسر خاله برادر همون دختر خاله ی منه که وبلاگم رو می خونه و یحتمل بعد از خوندن این پست گوش منو می پیچونه که چرا اینقدر بد و پراکنده نوشتم.استرس

از این جا به بعد عسل بانو به جمع شورشی ها می پیوندد.از خود راضی

قیام برای احقاق حقوق از دست رفته ی مادر و خاله ها. 



موضوعات مرتبط: مصائب عسل بانو

تاريخ : چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۱:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()