عسل بانو ( دامَت افاضاتُه) در طول سی سال عمر با عزتش به یاد ندارد هیچ سالی اردیبهشت ماه در اهواز این همه باران باشد و هوا واقعا بهاری.

امروز صبح در حال آماده شدن برای اومدن به دفتر بودم که صدای دلنشین باران منو کشوند به طرف پنجره.

بله بارون بود. کمی دنبال چترم گشتم نبودش. بعد گفتم عسل بانو خوشحال باش. زیر باران باید رفت. و رفتم.

تا رسیدم تو حیاط بارون بند اومد خنثی

حالا این هیچ. هفته ی گذشته که سه روز پشت سر هم بی وقفه بارون می بارید. کاملا غافلگیر شده بودیم.

راننده تاکسی بنده خدا بعد از اینکه شونصد بار دور زد تا راهی پیدا کنه که من رو دم در مجتمع ، جایی پیاده کنه که آب جمع نشده باشه، نا امید شد و من سرخوشانه از توی تاکسی پریدم روی یه سنگ سیمانینیشخند.

همه ی خیابون آب بود. مثل اینکه رود کارون شعبه زده بود توی خیابون ها.

خلاصه همون موقع آقای همسایه با ماشین رسیدن و من طی یک عملیات ژانگولر پریدم توی ماشین و رفتیم تو حیاط. حیاط هم پر از آب بود. چاره ای نبود دیگه دل را به آب زدیم و کفش هام حسابی شسته و تمیز شد. گلاب تو روتون با آب فاضلابخنثی

ولی کفش های جدیدم نبود که. کفش قدیمی ها بوداز خود راضی

(حالا باز نرگس ناراحت میشه که گفتم خیابونا با بارون پر از آب شد. خب شد واقعا، توی اخبارم نشون داد لبخند )

خلاصه این روزها هوا شبیه پاییزه . پاییز دربهار. خعیلی قشنگه.

این از این.

دیشب در معیت خواهر رفتیم برای قدم زندن و تمدد اعصاب و اینا. قدممان خیر بود و استقلال برد. اهواز هم که فوتبال خیز و اینا. بزن و بکوبی در خیابون به پا شد که مپرس.

می خواستم عکس بگیرم بیارم اینجا نشون بدم . همین که گوشی فرد اعلایم رو درآوردم یهو یه صدایی از پشت سر گفت خواهر عکس گرفتن ممنوعه. 

آقا قلبم افتاد تو کفشم. خیال کردم از برادران محترم نیروی انتظامی می باشد. ولی با یه چهره ی لوس مواجه شدم که شوخیش گرفته بود. یه چشم غره نثارش کردم و آمدیم خونه.چشم

من خودم پایه ی این شادی ها هستم ها. ولی وقتی می دیدم که ترافیک سنگین شده یه لحظه با خودم فکر کردم اگر خدای نکرده بیماری توی این ترافیک گیر کرده باشه چی؟افسوس

مثل اون روزی که بابا سکته کرد و من تنهای تنها داشتم بابا رو می بردم بیمارستان و چقدر به نظرم راه طولانی شده بود.

بعد دوباره فکر کردم آخه اگه برخورد هم بشه باهاشون که میگیم نمیذارن شادی کنیم.

بعد دوباره فکر کردم اینا هم گیر افتادن با ماهانیشخند

خلاصه خیلی فکر کردم. همچین آدم متفکری هستم من.

الان چند روزه که دنبال یه قالب جدید برای این وبلاگ هستم. از هیچی خوشم نمیاد. 

بعد چون همه ی روزهام تکراری شده ، نوشتنم هم نمیاد. 

همه اش نمیاد نیشخند

امروز اومدم دفتر دیدیم به تمدن پیوستیم و مانیتورها رو عوض کرده رئیس و مانیتور ال ای دی برامون آورده. هنوز عادت نکردم به صفحه اش. ولی وبلاگ خوندن با این دیگه خیلی راحت ترهچشمک

 

دیشب بابا گفت که امروز خودش می خواد بره آرایشگاه برای اصلاح. از مهرماه که سکته کرده تا امروز هر جا خواسته بره ما همراهیش کردیم. همه به ما گفتن که اجازه بدیم کارهاش رو خودش انجام بده و برگرده به شرایط عادی ولی من خیلی نگرانم. البته قراره با آژانس بره و برگرده و مشکلی نیست ولی دلشوره دارم.

 

پی نوشت:

 

چه حال خوبی داری عسل بانو ، وقتی می بینی چند روز که ننوشتی دوستات نگران حالت میشن و وقتی سخت مشغول کاری و کلافه ای پیام مهربونی میرسه که چرا چند روزه نیستی؟ 

چقدر حالت خوب تر میشه وقتی شب نگران از فردا، فردایی که بابا گفته خودش تنها می خواد بره آرایشگاه برای اصلاح.وقتی درگیری با این دلمشغولی ها و میای سراغ وبلاگت، با یه کامنت خصوصی روبرو میشی که باز پرسیده چرا نیستی؟ 

چقدر دلت گرم میشه به دعای خیر این دلهای مهربون.



موضوعات مرتبط: روزنوشت

تاريخ : دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ٩:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()