بازی دیشب رو دیدین؟ رئال اولش احساسی بازی کرد. اگه از همون اول مثل ده دقیقه ی آخر بازی می کرد، چند تا زده بود. البته بازی اصلی امشبه.

اینا رو راننده تاکسی امروز صبح داشت می گفت نیشخند

دیشب (آن مرد) بعد از چند پیام و پرسیدن حال بابا گفت میشه صداتو بشنوم؟ 

گفتم: باشه چشم

تماس گرفت و باز هم از شرایط بابا و حالش و از اینکه حیفه که دیگه نمیرم کلاس زبان ( آخه بعد از سکته ی بابا من دیگه کلاس رو ادامه ندادم) و از جزوه هایی که برای دکتی آماده کرده بود و نفرستاده بود حرف زد (گفت وقتی فائزه گفته که جزوه می خواد آماده کرده و بعد فائزه گفته نمی خواد و اون هم نفرستاده. نه انگار که اونقدر این دست اون دست کرد که فائزه گفته نمی خوام )

خلاصه گفت کی بیایم بابا رو ببینیم؟

گفتم هر وقت خوب شد خودم بهت خبر میدم.

گفت : نمی خوای چیزی بگی؟

منم از فرصت استفاده کردم و زودی پریدم رو دور غر در ثانیه نیشخند

دیگه خسته کننده میشه که بگم چقدر از اینکه کدوم رفتاراش اذیتم کرده و توجیه اون که چون دور بوده رفتارش اون بوده بنویسم. فقط یه قسمت از حرفا رو بگم با هم بخندیم:

گفتم :  وقتی عصبانی میشه خیلی رفتارت و طرز حرف زدنت بد میشه.مثلا به من گفتی بز نباش و هر چی میگن قبول نکن.

گفت: من گفتم بز؟

گفتم بز یا گوسفند یکی از اینا رو گفتی چه فرقی می کنه؟

گفت: من گفتم بره. بره نماد معصومیته منظورم این بود که هر چی میگن زیر بار نرو.

گفتم بره یا بز یا گوسفند همه اش یکیه قهقهه

خلاصه باز هم صحبت های تلفنی ما به نتیجه ای نرسید و باز هم من گفتم وقتی بابا خوب شد مثل یه غریبه بیاین و بعد تصمیم می گیریم.

این از این.

و اما اندر احوال خرید هدیه ی روز مادر. 

مادر ما بسیار مشکل پسند تشریف دارن. 

یعنی امکان نداره ما چیزی بخریم و نکوبه تو ذوقمون. و البته که خیلی هم خوش سلیقه ست.

وقتی من و خواهرم بدون مامان میریم خرید خیلی استرس داریم که مامان با دیدنش چی میگه. چون اگه یه جوری نیگا کنه  یعنی قشنگ نیستخنده

خلاصه یک سال که خیلی هم هوا گرم بود من و خواهرم برای خرید هدیه ی روز مادر رفتیم. یه کفش که فکر می کردیم می پسنده و همیشه تو ویترین نشون میداد و به ما پیشنهاد می کرد که بخریم رو انتخاب کردیم و بعد هم رفتیم و یه دامن براش گرفتیم که باز هم همیشه می گفت اینا برای تو خونه خیلی راحتن.

خوشحال و خندان رفتیم خونه.

وقتی رسیدیم:

من و خواهر: نگراناسترس

مامان: ابرو

بعد دل رو زدیم به دریا و گفتیم: خوشت میاد؟

مامان هم نامردی نکرد و گفت : این کفشا چیه؟ مثل کفش مارسلیمونه.

(مار سلیمون ) ظاهرا یه خانمی بوده که زمان بچگی مامان اینا معروف بوده و حتما کفش هاش مثل کفش هایی بوده که ما خریدیم خنثی

و اما دامن. گفت دامنه هم مثل دامن فاطمه چکشی هست.

فاطمه چکشی هم ایضا همین طور و حکما دامنی می پوشیده مثل دامنی که ما می خریدیم قهقهه

این شد که ما توبه فرموده و عطی خرید را بر لقایش بخشیدیم.

بله دوستان از همان سال تصمیم بر آن شد که در حد توانمون پول میدیم مامان خودش میره برای خودش هر چی می خواد می خره. و بیدن ترتیب روح فاطمه چکشی و مار سلیمان هم در دیار ابدی به آرامش رسیده و با خریدهای ما در گور نمی لرزند.

 

این از این.

امروز صبح که می اومدم دفتر، ماشین هایی که با تور و روبان های سبز تزئین شده بودند بوق بوق زنان رد می شدند. حاجی ها که میان اینجا در اهواز اینجوری می برنشون خونه. خیلی دوست دارم دیدن شادی شون رو.خیال باطل

 

روز زن ، روز مادر به تمام بانوانی که مثل مرد کار می کنن و مثل یک دختر جوان به نظر می رسند، مثل یک خانم مسن فکر می کنند و مثل یک بانوی محترم رفتار می کنند مبارک.



موضوعات مرتبط: روزنوشت

تاريخ : چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ٩:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()