فائزه از جانب خودش ( و نه از قول من زبان) به (آن مرد) گفت که حالا که عسل مخالفه شما بهتره تو ساعتی که عسل با باباش میره فیزیوتراپی تماس بگیرین.

من هم به مامان گفتم که ممکنه یکی از همین روزها مادر آن مرد بزنگه. اگر زنگ زد بهش بگو که عسل درب و داغونه و الان اصلا حوصله این حرفا رو نداره.ساکت

خلاصه بعد از بارون تلفن قاتی کرد. قطع شد. یعنی یه جوری بود که هرکی میزنگید بوق می خورد ولی صدای تلفن در نمی اومد که ما جواب بدیم. 

خلاصه حدود دو یا سه هفته هم زمان برد تا برادران ما در اداره مخابرات برای رفع اشکال تشریف آوردن.

توی این مدت هم مامان فراموش کرد که من چی بهش گفتم.

اونقدر ما از اتفاقی که برای بابا افتاده بود ناراحت بودیم که دیگه هیچ کدوم هوش و حواس درست و حسابی نداشتیمافسوس

روز واقعه ، برادرم دیر تر از هر روز از محل کار برگشت و در نتیجه ما دیر تر می رفتیم فیزیوتراپی.

اتفاقا خاله هم اونجا بود.

همه نشسته بودیم که صدای تلفن بلند شد.

خواهرم جواب داد. با مامانم کار داشتن.

مامانم نمی شناخت طرف رو. مادر آن مرد بود. ولی مامان چیزی یادش نبود. تقصیری هم نداشت. آخه هر بار با مامان از آن مرد حرف میزدم می گفتم (آقای مهندس). هیچ وقت فامیلش رو نگفته بودم. در نتیجه وقتی مادر آن مرد فامیلش رو گفت تا خودش رو معرفی کنه مامانم هنگ کرد.خنثی

حالا من دارم با چشم و ابرو به مامان میگم که بابا بیفته دو زاریت ...چشم

و خاله هم همه ی وجودش گوش شده که ببینه چه خبره.کلافهو چقدر من توی اون مدت اصرار داشتم که تا وضع مشخص نشه مامان به کسی چیزی نگه و هیچ کس چیزی نفهمه.

هیچی دیگه مامان بالاخره دو زاریشون افتاد و بعد از حال و احوال گفت اگه ممکنه یه ساعت دیگه تماس بگیرید. من مهمان دارم و باید همسرم رو برای فیزیوتراپی اماده کنم.

و به دین ترتیب گمون کنم سوسک شدن مادر ( آن مرد)قهقهه

حالا مادر آن مرد هم ول نمی کرد که. هی حال بابا رو می پرسید.

مامان گوشی رو گذاشت.

خاله: خواستگار بود؟سوال

من:کلافه

مامان: نه بابا . 

خواهرم: نیشخند

اونقدر خاله تابلو بازی درآورد که بابا هم فهمید خواستگاره.

اصلا دلم نمی خواست بابا تو اون شرایط ناتوانی ذهنش درگیر چیزی بشه. سریع وارد عمل شدم و گفتم خواستگار چیه بابا... می خوای منو شوهر بدی؟ من که می برمت دکتر؟ دوستم نداری؟

و ختم قائله اعلام شد.

بلافاصله موبایلم زنگ خورد. می دونستم فائزه ست. بله خودش بود. باز آن مرد پناه برده بود به فائزه که چرا ما رو نشناختن.

به فائزه گفتم مامان به فامیل اینا رو نمی شناسه. مگه من 24 ساعت نشستم و از اینا با مامانم حرف میزنم. ده سال گذشته مامانم یادش رفته . تازه خاله هم اینجا بود و ما هم هنوز نرفتیم فیزیوتراپی.

فائزه گفت حالا چیکار کنه؟

گفتم ما یه ساعت دیگه میریم. بگو بزنگه.

ما رفتیم فیزیوتراپی. و مادر آن مرد زنگید.

(خدایی اگه من جاش بودم نمی زنگیدم قهقهه)

بله بچه ها. مادر آن مرد زنگید . دی ماه بود. دی ماه 91. دقیقا ده سال بعد از دی ماه 81.  روزهایی که من سرخوشانه توی خوابگاه از بچه ها می پرسیدم مادر آن مرد زنگ نزد؟

روزی که می تونست یکی از به یادماندنی ترین روزهای زندگی من باشه.

ولی من بی هیچ احساسی، به هیچ دلهره و تشویشی، ....

مادر آن مرد اجاه خواسته بود که بیان... مامانم از کار آن مرد پرسیده بود. گفته بود دو ماهه که مشغول شده... مامان گفته بود دختر من سه ساله که مشغول کاره از خود راضی

اونم گفته بود خوب ما اینجا براش کار پیدا می کنیم. خود عسل جون به آن مرد گفته بود که درس و سربازیش رو تموم کنه. (توجه بفرمایید یحتمل اگه من نمی گفتم ایشون سربازی نمی رفتن و درس نمی خوندن ابرو)

مامان بهش گفته بود که عسل الان اصلا شرایط روحیش مناسب نیست. همه ی روزش با باباش و به دوا و دکتر می گذره.

و مادر آن مرد گفته بود: پس هر وقت شرایط مساعد شد  اطلاع بدین که مزاحم بشیم.

بالاخره طلسم شکسته شد. بعد از ده سال. حداقل حالا می تونستم اگر کسی پرسید بگم خانواده اش می دونن.

اواسط بهمن مهرنوش دوستم من رو به دوست شوهرش معرفی کرد و اونا هم تماس گرفتن که بیان خواستگاری. حالا من هر چی به مهرنوش می گفتم بابا من الان حوصله خودمو هم ندارم و ... مهرنوش می گفت الا و بلا که باید طرف رو ببینی اگه نمی خوای بیان خونه بیرون باهاش قرار بذار. موقعیتش خوبه . خونه و ماشین داره. رسمیه.

مامان قبول کرد و از این طرف مهرسا و زهرا هم منو حسابی شیر کردن که اگه اینو ببینی بهتر می تونی در مورد آن مرد تصمیم بگیری.

خلاصه قرار گذاشته شد که روی هم رفته ده دقیقه هم با اون آقا حرفم نیومدسبز. البته اون آقا هم همچین از من خوشش نیومد نیشخند

طبق خواسته ی آن مرد فائزه باید گزارش هر گربه ی نری که از خونه ی ما رد می شد رو به ان مرد بده. و فائزه هم نامردی نکرده بود و با پیاز داغ فراووون جریان را برای آن مرد تعریف کرده بود.مژه

اسفند ماه رسید. یک اسفند تولدم بود و می دونستم که آن مرد برای تبریک تماس می گیره. طبق معمول اول باید با کاردار من - فائزه- هماهنگ می کرد و ازش وقت می گرفت. زبان

گفتم بگو بزنگه ببینم چی میخواد بگه؟ منتظر

و تماس گرفت.

طبق معمول حرف ها شروع شد: سلام نازنینم ... خوبی بابایی؟ 

من: سبز

بابا لنگ دراز و حرفهای لوسش.

بعد از تبریک شروع کرد که کی بیایم ؟ یه زمان مشخص کن که بیایم. نذار به سال 92 بکشه. بذرا بریم سر خونه زندگیمون.

 

(من فکر می کردم که دیگه طاقت دوری منو نداره که میگه به 92 نکشه. ولی به فائزه گفته بود 92  تورم زیاد میشه و همه چی گرون تر میشه و اینا....خنثی)

من : تو کارت چیه؟ چقدر حقوق می گیری.

توضیح داد که فلان موسسه مشغوله و در کنار اون با یکی از دوستاش هم دنبال گرفتن وام بریا احداث گلخونه توت فرنگی هستن و دکتر فلانی این جور گفته و از این حرف ها.

وقتی حقوقش رو گفت، گفتم همه اش اینقدر؟ خیلی کمه! تو چطور می خوای با این پول اجاره خونه بدی؟قهر

گفت : من خونه دارم.

من: تعجبخوشمزههیپنوتیزمابله

اعتراف می کنم که مثل پلنگ صورتی دو تا $ توی چشمام درخشید. خیلی خوب بود که خونه داره. مسئله ی مهمیه مسکن توی این روزگار.

بعد توضیح داد که مامانش اینا خونه براش تهیه کردن و ازاین نظر مشکلی نیست. خونه به نام مامانشه و قراره مال اون باشه.

ولی عسل بانو رو که نمی شناسین. محاله دعوایی رو شروع کنه و تا تهش نره. حتی اگه بدونه که حق با طرف مقابله بازنده

من ادامه دادم که این چه کاریه داری؟ آینده اش معلوم نیست و از این حرف ها. 

گفت داری بهانه میاری. 

گفتم از نظر تو من باید تو رو هر جوری که هستی قبول کنم. نباید چیزی بپرسم و اعتراض کنم؟

حرف زدن با تو بی فایده ست. وقتی با خانواده ات اومدی با کمک خانواده ها تصمیم می گیریم . خداحافظ من خسته ام. خنثی

و پایان تماس. در ضمن تاکید کردم که دوباره تماس هاش شروع نشه که اصلا حوصله ندارم.

باز آن مردبا فائزه تماس گرفته و نالیده بود. که چرا میگه حقوق کمه... اعتماد به نفس منو ازم گرفته و مگه نمی دونه وضع اشتغال چیه و من خونه دارم کدوم جوونی این روزها خونه داره و از این حرفا.

فائزه که حرف هاش رو به من منتقل کرد گفتم بگو زنگ بزنه ببینم عصبانی

آن مرد گفته بود: یا خدا .  قهقهه بیچاره آن مرد. می ترسه از خشم عسل بانو.

تماس گرفتم. مجددا افتادم رو دور غر در ثانیه.

تا می اومد حرف بزنه می گفتم صبر کن.... ده سال من حرف نزدم.... ده دقیقه تو حرف نزن...

خیلی برات سنگینه که بعد از ده سال از کارت بپرسم و بگم حقوقت کمه؟ تو اعتماد به نفس داشتی که به فائزه گفتی من ازت گرفتم؟ 

من یه پالتو خریدم تازه تو حراج 110 تومن . اون وقت تو با این حقوق می خوای چه کنی؟ مگه تو نبودی که می گفتی نباید آب تو دل من تکون بخوره؟

گفت مگه هر ماه می خوای پالتو بخری؟

گفتم : شاید بخوام عصبانیکلافه

بهش گفتم دیگه بهم ثابت شده تا وقتی که هیچ انتظاری از تو نداشته باشم تو بهترینی وای به روزی که چیزی بخوام حسابی خودتو رو می کنی.

گفتم مطمئن باش اگه قرار باشه بیای مثل یه آدم غریبه و با کمک خانواده ام در موردت تصمیم می گیرم.

گفتم : در ضمن چه خبرته این همه خونه دارم خونه دارم راه انداختی خونه رو که خودت نخریدیقهر

من یه خواستگار چند وقت پیش رد کردم هم خونه داشت و هم حقوقش زیاد بود تازه کارمند رسمی بود 

آن مرد : غلط کرده مردیکه ی میمون اومده خواستگاری تو.

به خواستگار من گفت میمون. نیشخند

خلاصه در پایان آن مرد حق رو به من داد و خداحافظی کرد.

فردای آن روز یک پیام از آن مرد رسید:

نازنین بابا، من از خدا می خوام برات لباس و اینا بخرم. این آرزومه. 

من: منتظر. جواب ندادم. 

بله دوستان بعد از اون برای تبریک عید تماس داشت و هر چند وقتی  یک بار هم پیام میده که بابا چطوره؟ ما کی بیایم ؟ و از این جور پیام ها.

من جواب دادم که بابا که خوب شد تشریف بیارین. در ضمن وقتی من به رفتارهات فکر می کنم خیلی نگران میشم. 

جواب رسید که شرمنده است که اینجوری شده و من بدبین شدم ولی جبران می کنه.

نمی دونم قیمت ده سال زندگی چقدره و چه جور جبران میشه؟

حرف من یکیه. تا خیالم از بابت بابا راحت نشه نمی تونم به خودم فکر کنم. 

در این بین فائزه میگه که مردها همه اشکالاتی دارن و آدم بی عیب کجاست؟

و زهرا از دوستان دوره ارشد که فکر می کنه من و آن مرد رسما نامزد هستیم میگه که من خیلی لوسم و مردها رو نمی شناسم. توقعم زیاده و از این  حرف ها....

 عسل بانو قصد داره بگه که آن مرد بعد از بهبود پدر با خانوداه بیاد. ولی نه به خاطر  علاقه که اگر هم قبلا بود حالا دیگه هیچ اثری از اون نمونده.

برای اینکه اگر زمانی زندگی رو ورق زدم به این فکر نکنم که ده سال از بهترین روزهای جوانی تلف شد و اگر آن مرد می آمد چه می شد و یا افکاری از این قبیل.

شما فکر کنید آن مرد بهترین است و من فقط از بدی ها نوشتم.

بگذارید به این حساب که حرف های آن مرد را نشنیده اید و عسل بانو هم حتما اخلاق بد زیاد دارد.

اگر جای عسل بانو بودید چه می کردی؟

 

این روزها عسل بانوست و این جمله ی وبلاگ بلانش:

(مردها اگر چیزی را بخواهند...دوست داشته باشند...معطل نمی کنند... و اگر تو معطلی ...یعنی...یعنی دوستت ندارد...آنقدرها دوستت ندارد)).



موضوعات مرتبط: آن مرد

تاريخ : چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()