به خدا خیلی تلاش کردم همین قسمت داستان تموم شه. ولی نمیشه. نگران

تازه دیشب تو خونه تایپ کردم که اگه امروز سرم شلوغ شد بدقولی نشه. 

******************************************

تیرماه رسید. پرسیدم سربازیت تموم میشه؟

گفت : ان شالله نیمه ی مرداد.

دیگه دیگ صبرم به جوش اومده بود. گفتم دیگه نیستم.

خسته شدم از امروز و فرداهات. اول می گفتی بلافاصله بعد از دفاع میری دنبال کار. بعد گفتی پایان اسفند. بعد شد اردیبهشت. بعد تیر و حالا مرداد.

دیگه حق نداری با من تماس بگیری. مطمئن باش دیگه جواب نمیدم.قهر

بعد از اون چند بار پیام داد. خواهش کرد که به حرف هاش گوش بدم. گفت یه زمان تعیین کن. ولی من دیگه خسته شده بودم. می گفت چطور می تونی حرف رفتن بزنی؟

گفتم بابا مردم میرن سر خونه زندگیشون بعد می فهمن اشتباه کردن با چهارتا بچه بر می گردن خونه باباشون. من که هنوز سر جام موندم. قرار بود همدیگه رو بشناسیم شناختیم. به درد هم نمی خوریم. آخه آشنایی یه سال ... دو سال.... سه سال..... نهایتش پنج سال. پیرو هر دین و آئینی باشی دیگه صحبت من با شما مجاز نیست. مامانم هم که تا حالا راضی بود دیگه راضی نیست.بازنده

دیگه هر چی تماس گرفت جواب ندادم.گاوچران

از صبح که گوشی روشن می شد بدون وقفه تماس می گرفت. ولی من تبدیل شده بودم به یه موجود مسخ شده. دیگه بریده بودم. می خواستم برای خودم زندگی کنم. آزاد و راحت. بدون گزارش رسیدن و سوار شدن و امثال اون.

باز آن مرد پناه برد به فائزه.نیشخند هی پیغام می فرستادکه با من حرف داره. ولی من ده سال حرف شنیده بودم. گوشم پر بود. مرغم یه پا داشت.

فائزه گزارش لحظه به لحظه رو میداد. مامور شده بود خبر سلامتی منو بده.

مخصوصا روزهایی که ساعت ده شب از کلاس زبان بر می گشتم.

کم مانده بود فائزه تبدیل بشه به (اصغر ترقه). جواب دادن به آن مرد حوصله می خواست واقعا.

بالاخره اون جور که فائزه می گفت سربازی تمام شد. آن مرد تصمیم گرفته بود بیاد اهواز و حضوری با من حرف بزنه. من به فائزه گفتم بگو زحمت نکشه من به هیچ وجه نمیام بیرون.از خود راضی

حالا این وسط شیطنت من و فائزه گل کرده بود. خواستیم از آب گل آلود ماهی بگیریم. گفتیم حالا که تصمیم گرفته بیاد بگیم جزوه برای آزمون دکتری بیاره که بخونیم  .

فا ئزه به آن مرد گفت. آن مرد هم گفت که جزوه تهیه کرده. ول اونقدر امروز و فردا کرد برای ارسال و نهایتش هم از آمدن پشیمان شد که فائزه بهش گفت آقا ما جزوه نخواستیم.خنثی

خلاصه یک روز فائزه به آن مرد گفته بود که بهتره که از طریق خانوداه اقدام کنید. ظاهرا عسل دیگه حرفی با شما نداره.

این بار دیگه باید می فهمیدیم خانواده اش چه نظری دارن.عینک

هر چند دیگه بود و نبودش برای من مهم نبود. با گذشت بیش از یک ماه من حتی یک بار دلتنگ نشده بودم. خیلی لذت داشت بیرون رفتن بدون دادن گزارش ورود و خروج.

خودم بودم و خودم.

ماه رمضان رسید و من این بار روزه گرفتم. راستی فراموش کردم براتون بگم که توی این مدت آن مرد می گفت روزه نگیر. من پولش رو میدم. می گفت شرایط اقلیمی اهواز برای روزه داری مساعد نیست.

من هم که سرخوش پرسیدم پول روزه هایی که قبل از تو نگرفتم هم میدی؟نیشخند

می گفت نه. فقط روزه های بعد از آشنایی.خنثی

من هم فتوا داده بودم که روزه به یه دختر 47 کیلویی واجب نیست.

ولی ماه رمضان بعد از قطع رابطه روزه گرفتم هر چند 15 روز بیشتر دوام نیاوردم و معده زد ناکارم کرد.

شرح حال سحری خوردنم رو اون موقع توی وبلاگ کالسکه چی نوشتم. اینم لینکش:

http://kaleskechi.persianblog.ir/post/371/

خلاصه شهریور ماه پارسال دایی به رحمت خدا رفت. و دو هفته بعد از اون بابا سکته کرد. سکته ی مغزی. دایی دوست دوران تجرد بابا بود. رفتنش تاثیر بدی داشت. فشار بابا ناگهانی از ناراحتی رفت بالا و سکته ی مغزی. دقیقا 8 مهرماه بود. مهرماه 91.

نمی خوام بنویسم که چه بر من گذشت اون روزها. توی وبلاگ کالسکه چی زیاد در این مورد نوشتم.اینم لینکش:

http://kaleskechi.persianblog.ir/post/387

فقط بدونین که عسل بانو روزی هزار بار مرد و زنده شد.ناراحت

آن مرد هم از طریق فائزه با خبر شد. گویا اصرار داشته که بیاد ولی فائزه گفته که شرایط روحی من اصلا مساعد نیست.

بعد اصرار داشته که مامانش زنگ بزنه و حال پدر من رو بپرسه و برای فوت دایی به مامان تسلیت بگه. فائزه این مورد رو سپرده به خودش.

و اونقدر آن مرد پرسیده بود که کی و چه ساعت و چه روز خوبه بزنگیم که فائزه کلافه شده بود.

من گفتم بهشون بفرمایین ما نیازی به احوال پرسی شما نداریم. چه آشنایی بین خانواده ها هست که حالا بخوان احوال بپرسن. گفتم بذاره به حال خودم باشم.

اصلا شرایطم خوب نبود. همه روزم گریه بود. کلاس زبان نمی رفتم. تمام وقتم به کارهای بابا و بردنش به همراه برادرم به فیزیوتراپی می گذشت. حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم. شده بودم یک دختر اشکی، عصبی و بد اخلاق.

خوشبختانه بابا کم کم راه افتاد. حال ما هم بهتر شد. همون روزهایی که می رفتیم فیزیوتراپی آن مرد بالاخره به این نتیجه رسید که از طریق خانواده برای خواستگاری اقدام کنه.

باز هم فائزه رو مچل کرده بود که چه روز و کی و چه ساعت و....

فائزه که همه چیز رو به من منتقل می کرد جریان رو گفت، گفتم اصلا حرفش رو نزن.

بلاخره فائزه من رو متقاعد کرد که بذار همه چیز روشن بشه. نهایتش سوژه خنده جور میشه دیگه.

گفتم پس بگو یه روز که من و برادرم بابا رو می بریم فیزیوتراپی بزنگه. نمی خواستم بابا توی اون شرایط نگران من و آینده ام باشه. ذهنش درگیر این بشه که این خواستگار کیه و کجاست و از این حرف ها.

از اون جایی که اهواز از توابع برره می باشد بعد از بارندگی اون روزها تلفن ما قطع شد و هر چی مادر آن مرد زنگید موفق نشد که با مامان من حرف بزنه. البته از طریق فائزه بعد خبر دار شدن که اشکال پیدا کرده تلفن خونه.

 



موضوعات مرتبط: آن مرد

تاريخ : سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ٩:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()