بعد از دفاع که برگشتم خونه، بیهوش خوابیدم. و چقدر چسبید این خواب.

عصر هم به شیرینی خورون و تبریک فامیل و خاله و دخترعمو ها گذشت.

(آن مرد) هم تماس گرفت برای تبریکچشم

و من فرصت رو غنیمت شمرده و افتادم رو دور غر در ثانیهنیشخند

شروع کردم، گفتم تو تنها کسی بودی که می تونستی شرایط منو درک کنی ولی بیشترین تنش رو تو به من وارد کردی،

گفتم تو خوبی تا وقتی توقعی نداشته باشم  ، اما وای به روزی که ازت کمک بخوام ، گفتم البته حق داری، دختری که ده سال بی هیچ توقعی به پای پسری بشینه باید از این بدتر سرش بیاد ناراحت

گفت من سربازم ، چند شب بود نخوابیده بودم، از راه دور نمی شد کمک کنم

گفتم : نمی تونستی کمک کنی بعد با داد و بیداد سر من جبرانش می کردی؟

گفت: چون نمی تونستم با کیفیت تحویلت بدم ناراحت بودم.

گفتم تو زندگی هم اینجوری هستی؟ یه موجود یه بعدی؟ که اگر مثلا رفت خرید از بقیه زندگی میفته؟ چند بار ازت خواهش کردم اون چند روز رو تحملم کن.

اگه نمی تونستی فقط کافی بود بگی که کار داری و نمی تونی. دیگه اون رفتارا چی بود؟ شب دفاع نداشتن ADSL  رو می کوبی تو سر من؟ به من میگی بز؟ناراحت

گفتم مامانم که گریه هامو می دید تعجب کرده بود از رفتارت!

اینو که گفتم آتیشی شد. گفت چرا به مامانت گفتی. آبروی منو بردی.

گفتم من چیزی نگفتم مامانم خودش از ناراحتی و  گریه هام فهمید.

دوباره اس ام اس بارون شدم. اونقدر غر زد که نگو سبز می گفت حالا که کارت تموم شده با من کاری نداری داری این حرفا رو میزنیخنثی

وای که چقدر خسته کننده شده بود رفتارش. اصلا دیگه نمی تونستم تحمل کنم.

همه ی کارهاش همین طور بود. ولی شاید اون موقع من بچه بودم و آستانه ی تحملم بالا بود. 

مثلا دانشگاه به دانشجوهای ارشد یه معرفی نامه میداد که برن از یه شرکت لپ تاپ بخرن قسطی. بدون پیش پرداخت. خوب منم خیلی ذوق داشتم . چون خودم یه مختصر حقوقی داشتم که می تونستم از پس قسطش بر بیام. روزی که می خواستم برم خرید کچل کرد منوکلافه

هی تماس پشت تماس، هی اس ام اس پشت اس ام اس که فلان سریال نامبر رو با فلان شماره چک کن. باطریش ال باشه. مانیتورش بل باشه. 

وقتی برگشتم خونه می گفت گند زدی به خرید. اونقدر اعتماد به نفسم رو گرفته بود که تا یه مدتی می ترسیدم به لپ تاب دست بزنم. فکر می کردم تا دست بزنم خراب میشه.

خدا رو شکر الان مثل توپ کار می کنه اون لپ تاپاز خود راضی

یا مثلا برای خرید گوشی همین طور.

البته این کارا از سر دلسوزی بود ولی من دیگه اون عسل بانوی سر حال و خندون ده سال قبل نبودم. 

دیدم تغییر کرده بود و حتی ایده آل هام. و (آن مرد) متاسفانه خیلی بد خودشو نشون داد.

دیگه حوصله این که مدام توضیح بدم کجا دارم میرم؟ با کی میرم؟ کی بر میگردم؟ تنها نمیرم؟ با آژانس میرم... با هر ماشینی سوار نمیشم.... وقتی رسیدم خبر میدمکلافهرو نداشتم.

اردیبهشت ماه 90 بود که دختر خاله ام که کارمند شرکت نفته تماس گرفت و دعوتم کرد که توی سفر مشهد از طرف شرکت همراهش باشم. و من چقدر به این سفر نیاز داشتم.

بلیط هواپیما رو گرفتم و بهش خبر دادم که راهی سفرم.

می گفت نباید با هواپیما بری. سقوط می کنه  می میریخنثی

گفتم بابا من از خدا می خوام بمیرم از دستت راحت بشم. در ثانی مگه تو مسلمون نیستی. مگه اعتقاد نداری که مرگ و زندگی دست خداست؟ این نگرانی تو نیست که منو زنده نگه داشته. بفهم. من اون سفر رو رفتم. و خیلی جدی بهش گفتم که حق نداره توی سفر بهم حتی یه اس ام اس بده. گفتم که خودم هر وقت فرصت باشه خبر مرگم خبر سلامتی رو بهت میدم. نمی خواستم جلوی دختر خالم مدام گوشی دستم باشه. به خصوص اینکه دو تا از خاله های من ساکن مشهد هستن و حتما منزل اونها می رفتیم و اصلا دلم نمی خواست کسی فکری در مورد من و خلاصه حجب و حیا و از این حرفا......مژه

یا مثلا: بعد از دفاع و مدتی استراحت فرصت خوبی بود که به علایقم برسم. برم کلاس زبان که خیلی دوست داشتم.

رفتم و نزدیکترین زبانسرا برای دوره های آیلتس ثبت نام کردم. کلاس ها در دو نوبت 4تا 7 و 7 تا 10 شب برگذار می شد.

طبعا من باید کلاس 7 تا ده رو انتخاب می کردم. چون ساعت 4 تازه از محل کار رسیده و خسته بودم.

واااااااای وقتی ساعتش رو فهمید چه که نکردآخ

می گفت مگه ویزا و پاسپورتت آماده ست که می خوای این ساعت بری کلاس؟دیر وقت تموم میشه کلاس و نمیشه تنها برگردی و از این چیزا...

وایتعجب دقیقا فکر می کردم طرفم یه آدم  بی سواده. نمی تونستم این حرفا رو هضم کنم.

گفتم من این کلاس رو میرم ... تو هم اگر خیلی نگران اینی که دیر وقته و من تنهامو از این حرفا بیا خودت منو ببر بیار. این نگرانی ها دردی از من دوا نمی کنه. 

خیلی مردی برو دنبال کار. 

 من دیگه خسته شدم از رفتارت. فکر کردی من چند سال دیگه می تونم تحمل کنم و به پات بشینم؟

گفتم سربازیت کی تموم میشه؟ گفت اردیبهشت.

گفتم من فقط تا پایان اردیبهشت ( اردیبهشت 91) منتظر تو می مونم.

و بدین ترتیب عسل بانو اون روی سگش رو به (آن مرد) نشون می دهد.نیشخند

البته من اونقدرها هم مظلوم نیستمبازندهبارها و بارها در این مدت دعوا و تصمیم بر قطع رابطه داشتم منتها آن مرد بسییییییییاااااااار آدامس تشریف دارن. و هر بار اونقدر مداحی و نوحه سرائی می کرد که من ماندن را بر رفتن ترجیح میدادم برای فرار از غر شنیدن.



موضوعات مرتبط: آن مرد

تاريخ : یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۱:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()