سال 89 بود که برادر ِ آن مرد برای دکترا توی یکی از دانشگاه های کانادا پذیرفته شد.

روزی که رفت (آن مرد) گریون به من زنگ زد. باز من بودم که دلداریش دادم و دلگرمش کردم که اون پا تو راه موفقیت گذاشته و ناراحتی نداره.

فقط چند روز از رفتن برادرش گذشته بود که دلتگ شده بود و می گفت می خواد بره برادرش رو ببینه. به من هم پیله کرده بود که زبان یاد بگیر ما اینجا نمی مونیم میریم اون ور. اینجا کرامت انسانی زیر سوال میره و از این حرفا.تعجب

منم که می گفتم من پامو از ایران بیرون نمیذارم و کنار خانواده سنگر رو حفظ می کنممژه

و من اون روزها به این فکر می کردم که  (آن مرد) با اون همه ادعای عاشقی توی مدت ده سال رابطه فقط و فقط چهار بار برای دیدن من اومده و با رفتن برادرش می خواد شونصد هزار کیلومتر بره کانادا دیدن برادرش .سوالمتفکر

باز هم هیچ گله ای نداشتم.

اونقدر دفاع از پایان نامه رو لفتش داده بود که داشت از دانشگاه اخراج می شد. نامه براش فرستاده بودن که باید سریع دفاع کنی.

اون روزها هم من بودم که تشویقش می کردم که سریع کاراشو انجام بده. کلی براش عکس مربوط به موضوع پایان نامه سرچ کردم. پاور پوینت های مرتبط دانلود کردم. و خلاصه سعی کردم تا جایی که ممکنه همراهی کنم. دفاع کرد و با نمره خوبی هم اون مرحله رو گذروند.

حالا باید صبر می کرد که دوباره ادامه سربازیش شروع بشه و ملبس بشه به لباس مقدس سربازی مجددا.

در ضمن اندک تلاشی هم برای قبولی در آزمون دکتری داشت. و وقتی که من پرسیدم من اولویت دارم یا دکتری ساعتی اندر مزایای دکتری و آینده ی درخشان بعد از قبولی در آزمون دکتری گفت و بنده ملتفت شدم که در اولویت نیستم.خنثی

و باز هم خبری از تلاشش برای پیدا کردن کار نبودافسوس

کم کم ملامت مادر هم شروع شد. مادرم که تا اون زمان به انتخاب من احترام گذاشته بود و چیزی نگفته بود، می گفت اگر قرار بود بیاد تا حالا می اومد. داری جوونیتو حروم می کنیآخ.

آن مرد سرباز شد و به لطف پدرش که نظامیه جای خوب و راحتی هم مشغول شد. طبعا چون فوق لیسانس بود خیلی راحت بود دیگه.

من هم گرفتار آزمایشگاه و نگارش پایان نامه بودم.

دوست داشتم چهار ترمه دفاع کنم و فرصت کمی داشتم. اگر یه کم دیر می جنبیدم یه ترم الاف می شدم. 

خیلی روی کمک (آن مرد) حساب باز کرده بودم.

یعنی خودش قول داده بود.

می گفت پاور پوینتت باید خاص باشه.

و یک در باغ سبزی نشون داده بود که مپرس

خوب توی اون زمان کم من خیلی به کمکش نیاز داشتم. اون تنها کسی بود که اون شرایط رو پشت سر گذاشته بود و می تونست بهم کمک کنه.

من فایل های ورد رو براش ایمیل می کردم و اون اگر اشکال داشت اصلاح می کرد. 

مثلا فهرست پایان نامه رو درست می کرد. بعد می گفت می دونی اگه بخوای اینو بدی بیرون چقدر می گیرن؟خنثی

اولش که کلی سرکوفت زد که چرا ADSL نداری. حالا انگار مثلا شب دفاع  ADSL هلو بود من برم از سر کوچه بخرم بیارم.

می گفتم خوب تو که داری من برای دریافت مشکل دارم که میرم کافی نت. تو لطف کن درستش کن .

هر پنج دقیقه یه بار زنگ میزد و با دعوا و بد اخلاقی می گفت چرا اینجا مثلا اینجوری نیست. می گفتم بابا فرمت دانشگاه ما خیر سرش فرق داره با دانشگاه شما

توقع داشت طبق فرمتی که اون میگه بنویسم.

مثلا می خواستم تمرکز داشته باشم چه اعصابی از من داغون می کرد.

می گفتم یه سی دی خواستن که فایل کامل پایان نامه رو داشته باشن.

می گفت اینقدر بز نباش. هر چی میگن قبول نکن.

به من گفت : بز ناراحت

گفتم بابا دستوره.

و بعد از اون همه غرولند فایل رو PDF کرد و فرستاد. و اصرار داشت که همون ها رو پرینت بگیرم و تحویل اساتید و داوران بدم. منم با خیال راحت از دقت (آن مرد) بعد از آن همه سرکوفت پرینت گرفتم و دقیقه نود بردم و به اساتید و مشاوران و داور تحویل دادم.

دو روز مونده به دفاع داشتم فایل ها رو چک می کردم که دیدم ای داد بیداد، نمودارها نصفه نیمه افتاده. و این یعنی همه چیز دود میشه میره هوا و من روز دفاع باید جواب داور رو چی بدم گریه

با فلاکت زنگ زدم بهش و گفتم جریان اینو خیلی عصبانی گفت: کدوووووووووم ؟ صفحه چننننننننند؟

اشکم در اومده بود. زار میزدم. الهی بمیرم برای مامانم. چقدر نگران حالم بود. و در عین حال متعجب از رفتار آن مرد که من این همه ازش تعریف می کردم.

با چشم گریون با استادم تماس گرفتم. جریان رو توضیح دادم . خوشبختانه من دانشجوی منضبطی بودم و استاد منو خوب می شناخت. گفت من هنوز نخوندم پایان نامه رو ولی یه نگاه انداختم خیلی زحمت کشیدی اشکال نداره دوباره پرینت بگیر بیار

خدا می دونه که چقدر گریه کردم از خوشحالی. و باز هم دوست و همراه همیشگی من فائزه بود که همراهم اومد و با حوصله تک تک صفحات رو چک کرد و خیالم که راحت شد رفت. لازمه بنویسم که فائزه که اون همه سنگ آن مرد رو به سینه میزد و برای با هم بودن ما تلاش کرده بود چقدر از رفتار آن مرد متعجب بود؟

و اما پاور پوینتی که اون همه قولش رو داده بود. واااااااااای خدای من.

12 شب آماده کرد و برام میل کرد. من 8 صبح فردا دفاع داشتم.

و با چه پاور پوینتی مواجه شدم.

فایل های من رو کپی کرده بود توی فایل سمینار خودش. و حتی مطالب خودش رو دیلیت نکرده بود. و چند ساعت تمام من مشغول ویرایش اون فایل بودم.

تا همین حالا از یادآوری اون روز بغض می کنم.

چقدر دلم به بودنش گرم بود. فکر می کردم دو سه روز آخر فقط می شینم و می خونم و آن مرد برام پاورپوینت رو آماده می کنه ....

بعد از حدود ده سال آشنایی این اولین تقاضایی بود که ازش داشتم. 

خلاصه روز دفاع رسید. به بهترین نحو ممکن برگذار شد و من با نمره خیلی عالی و تعریف و تمجید اساتید اون روز رو گذروندم.

استادم همه رو دعوت به سکوت کرد و گفت : خانم عسل بانو با دقت و وسواس خاصی پیگیر کارهاشون بودن و یکی از دانشجوهای خوب ما هستن. نمره من شد 19/7 که بیشترین نمره بین بچه ها بود.

خستگی از تنم در رفت.

انتهای حرفام وقتی پشت تریبون بودم گفتم: 

این تلاش هر چند هیچ رو تقدیم می کنم به پدرو مادرم که وجودشون بهانه ی همه ی تلاش های منه و به آنان که اهل یافتن هستند ، نه بافتن. و متواضعانه معترفند حقیقتی را یافته اند نه همه ی حقیقت را.

لبخند رضایت روی لبهای پدر و مادر و اساتید نشست و من با افتخار پایین اومدم.

دو روز بعد که رفتم دانشگاه چند نفر ازم خواستن که اون متن رو بگم بنویسن و کلی بچه معروف شدم برای خودم. از خود راضی

در ضمن استادم با دیدن من گفت : درود بر خانم مهندس عسل بانو. خیلی از شما تمجید شد و خستگس از تن من در رفت. امیدوارم موفق باشین. مژه

چه لذتی داشت شنیدن (خانم مهندس) از زبان استاد.

خوب بابا می دونم پرت شدم از جریان. خواستم اعصاب خودمو آروم کنم.

(آن مرد) بعد از دفاع زنگ زد که ببینه چه کردم. گفت مامانش 1000 تا صلوات نذر کرده که من دفاع خوبی داشته باشم.

ولی من دلم خون بود...خیلی ناراحت بودم.....

 



موضوعات مرتبط: آن مرد

تاريخ : شنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٢ | ۱:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()