یادم رفت بنویسم که سال 85 بالاخره من هم به تمدن پیوستم و موبایل خریدم. نیشخند

فقط به عشق (آن مرد). دیگه ارتباط راحت شده بود. روزی شونصد تا اس ام اس رد و بدل می شد.

صبح بخیر... شب بخیر.... تنها نری بیرون..... رسیدی خبر بده...... با آژانس برو..... با هر ماشینی سوار نشو..... با کی میری؟.....چشم

تا سر خیابون که می خواستم برم می گفت تنهااااااااااااااا؟

اگر می رفتیم مهمونی و دیر بر می گشتیم نمی خوابید تا من برگردم خونه و خبر بدم که رسیدم.

وای اگر روزی خط مشکل پیدا می کرد و آنتن نمیداد و از این موارد...همه رو زا به راه می کرد. به فائزه...خونه....موبایل خواهرم ... و هر شماره ای که داشت زنگ میزد.کلافه

سال 88 که من ارشد قبول شدم (آن مرد) تشریف آوردن که دانشگاه من و مسیرش رو ببینن. که ببینن رفت و آمد چطوریه. خطرناک نباشه یه وقت.ابله

چقدر ذوق مرگ بودم اون روز. (آن مرد) آمده بود و من شانه به شانه از این اتاق به اون اتاق مراحل انتخاب واحد رو انجام میدادم و (آن مرد) به جای من فرم پر می کرد..فرم می گرفت.... مهر و امضا می گرفت....خیال باطل

دو روز اینجا بود.... با هم می رفتیم بیرون... یه روز با هم رفتیم رستوران گردان ناهار...و یه روز هم کافی شاپ همون رستوران عصرونه خوردیم.....  کلی اصرار داشت که حداقل اجازه بدم دستم رو بگیره... ولی من محکم می گفتم نه...عصبانی

روز آخر که داشتیم خداحافظی می کردیم دلم سوخت گفتم خوب بیا دستمو بگیر... با نا باوری دستشو از جیبش آروم درآورد و دستم رو گرفت...چقدر ذوق کرده بود بچه...نیشخند

و بعدش من فکر می کردم که چه گناه کبیره ای انجام دادم. و این دست جهنمی و از این حرفا.....خنثی

خلاصه آن مرد رفت و کلاس های ارشد شروع شد. روز اول که با دخترهای کلاس می خواستیم بریم پسرای کلاس رو صاف کنیم که دیگه برنامه رو به هم نزنن.... که یکی از دخترها گفت عسل تو که متاهلی تو برو باهاشون صحبت کنآخ

بله بچه های کلاس من و آن مرد را روز ثبت نام دیده بودن و فکر می کردن که من متاهلم.

من هم که حجب و حیا منو مُرده بود و خجالت می کشیدم بگم هنوز خبری نیست و ما فقط دوستیم هنوز... چیزی نگفتم و مهر تاییدی شد بر حرف اونا. هیچی دیگه مجبور شدم بگم که نامزدیم و دو سالی که اونجا درس خوندم نقش یه خانم متاهل رو بازی کردم و از مادر شوهر و پدر شوهر خیالی در جواب سوالای بچه ها قصه ها گفتم.دروغگو

بماند که برخی از اساتید و مسئولین محترم آزمایشگاه هم از تاهل اینجانب خبر دارشدن.خنثی

خلاصه روزها می گذشت و من هیچ خواستگاری رو راه ندادم. (نمی خوام بگم پاشنه در خونه مون شکسته بود ولی به هرحال بودن کسانی که خدا زده بود تو سرشون و می خواستن بیان خواستگاری من). بدجوری احساس تعهد داشتم به آن مرد... حتی چت نمی کردم...یَنی تا این حد گوشام دراز بود بنده...ناراحت

یه روز یکی از پسرای کلاس بهم گفت: خانم عسل بانو، همسر شما یه نظر کرده ست.بازنده

بله آقای نظر کرده – آن مرد – خوب بود اما تا وقتی که من هیچ توقعی نداشتم.

کم کم رسیدیم به روزهایی که من درگیر پایان نامه بودم. آن مرد قول داده بود که توی تمام مراحل کمکم کنه. من ازش خواستم که به قولش عمل کنه. فایل های پایان نامه رو مرتب می کردم و براش میل می کردم.

اون هم اگر اشکالی داشت برطرف می کرد و برام میل می کرد....

از اینجا به بعد یادآوری خاطره خیلی آزارم میده...

 



موضوعات مرتبط: آن مرد

تاريخ : پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢ | ۱:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()