شنبه که رفتم دانشگاه ، نزدیک ظهر بعد از کلاس موبایل فائزه رو گرفتم و زنگ زدم به (آن مرد) و گفتم خودت بزنگ به این شماره بی زحمتنیشخند

و زنگید.

کلی حرف زد. گله کرد. گفت یهو میذاری میری نمیگی آدم حساب رو حرفات حساب باز کرده. گفت تو که میگی خوشت نمیاد مرد گریه کنه، خوب گریه واکنشه روحه، خلاصه کلی حرف زد که نصفش رو هم نمی شنیدم و حواسم به ادا و شکلک های بچه ها بود که دورم رو گرفته بودن و منتظر بودن ببینن چی میشه!

آخر حرف ها به این نتیجه رسیدم که یه بار دیگه تلاش کنم و (آن مرد) رو بشناسم.

این نتیجه رو برای این گرفتم که از دست غرولندهاش راحت بشم و در اعماق ذهنم یک نقشه ی پلید داشتم. می خواستم یه مدت باهاش حرف بزنم و بعد یه گیری بدم و بگم دیدی تو اونی که می خواستم نیستی و بذارم برمشیطان.

خلاصه تماس ها شروع شد و به دنبال اون دوباره ارسال نامه و هدیه. این بار هدیه هایی با جعبه های بزرگ. عروسک های خوشکل. خیال باطل

حالا دیگه ما تلفن هم داشتیم و تا فرصت می شد تماس می گرفتم. کم کم دیگه دوستش داشتم (آن مرد) رو. نمی دونم شاید عادت بود. ولی منتظر بودم همیشه.

تو دانشگاه ساعت های بیکاری میگفتم بزنگه به موبایل فائزه. از هر دری حرف میزد. 

مثل یه بابای مهربون نگران غذا خوردن من بود:

دهن خشک نری سر کلاس... هوا گرمه آب زیاد بخور... شکلات همیشه تو جیبت باشه... ورزش می کنی یا نه؟....شیر می خوری یانه؟...

می گفتم مگه تو بابامی؟ می گفت : آره من بابا لنگ درازم.

و از اون روز بابایی صداش می کردم. چیه؟ اصلا هم ایش نیستمقهر

روزها به سرعت می گذشت. اون روزها بازار فال قهوه هم داغ بود بین دخترهای دانشکده. تا وقت آزاد پیدا می کردیم، می پریدیم تو ماشین و می رفتیم دسته جمعی.

چقدر می خندیدیم.

جالبه که (آن مرد) ته همه ی فنجون هام پهن بود. همه اسمش رو پیدا می کردنتعجب

یکی می گفت آخر امسال ازدواج می کنی. یکی می گفت دو سال بعد از فارغ التحصیلی. یکی می گفت بهش دل نبند بدبخت میشی.

خلاصه سرمون گرم بود حسابی.

همون روزها حرف خواستگار پیش اومد. و من طی یک اقدام انقلابی. همه چیز رو برای مادرم تعریف کردم.

مادرم: تعجب

من: نیشخند

فکر می کرد سر به سرش میذارم. آخه تو این باغ ها نبودم هیچ وقت. عسل و عاشقی؟ 

می گفت تو از این عرضه ها نداری خنثی.

منم گفتم باور نمی کنی بیا از فائزه بپرس.

فائزه ی شوکه شده از این اقدام انقلابی رو گذاشتم تو عمل انجام شده و گفتم بیا به مامانم بگو باورش نمیشه و اضافه کرده که :Be careful نیشخند

خلاصه حالا دیگه مامان و خواهرم در جریان بودن. خیالم راحت شده بود انگار.

توی دوره چهار ساله کارشناسی (آن مرد) دوبار بعد از اون اومد دانشگاه دیدن من.

و همون جا توی دانشگاه همدیگه رو دیدیم. یَنی تا این حد مثبت بودیم ما.مژه

چهار سال کارشناسی با تمام فراز و نشیب ها و ماجراهایی - که دیگه خسته کننده میشه نوشتن همه جزئیاتش - گذشت. (آن مرد) سال آخر برای ارشد هم تلاش می کرد. ولی قبول نشد و من که به خاطر انتقالی خورده بود تو پوز واحدهام و 9 ترمه شده بودم به سلامتیخنثی

آن مرد می خواست نظر منو بدونه. یعنی می خواست بودنه که الان که درسش تموم شده باید چیکار کنه. گفت: خوب حالا که این چهار سال مثل برق گذشت. برنامه ما چی میشه؟

من یه کم فکر کردم و گفتم: خبسوال من میرم خونه مادربزرگ ، می خورم پفک نمکی، چاق میشم ، چله میشم، بعد میام تو منو بخورقهقهه

آن مرد: کلافه

و من با همین سرخوشی روزگار می گذراندم.

راستش هیچ عجله ای برای ازدواج نداشتم. و هنوز هم به همون اندازه سر خوش و بچه تشریف دارم و به شدت کودک دورنم بیدارهنیشخند

از طرف دیگه هم خودم خیلی به ادامه تحصیل علاقه مند بودم و هم از علاقه آن مرد به ادامه تحصیل خبر داشتم. پس پیشنهاد کردم که درس رو بذاریم تو اولویت. و آن مرد هم البته از خدا می خواست. یعنی بین حرف هاش قبل تر گفته بود که دوستاش که برنامه ای مثل اون ندارن و به اصطلاح بابای کسی نیستن خیلی راحت دارن می خونن ولی اون چون بابای من شده ...

من خودم محترمانه گفتم درس بخونیم.

و خیلی با جدیت براش از دوستانی که اون سال قبول شده بودن جزوه آماده کردم و پست کردم. اون درسش رو خوند و سه ماه آموزشی سربازیش رو هم رفت و ...چقدر هم مثل این دخترای تو فیلما من غصه خوردم که بچه سرباز شده.....

و به مدد اون جزوه ها (آن مرد) قبول شد-سال 86- . اونم کجا؟ دانشگاه تهران. معافیت تحصیلی صادر شد و رفت که دانشجوی ارشد باشه.

و من نصف روز رو دنبال کار بودم. نصف دیگه روز رو گریه می کردم که کار نیست.

و چند ساعتی درس می خوندم. و قبول نشدمخنثی

یک سال که از قبولی  ( آن مرد) گذشت، انتظار داشتم که سریع کار پایان نامه رو شروع کنه و برای آینده مون برنامه بریزه. گفتم خوب از تابستون باید پایان نامه رو شروع کنی دیگه؟ 

گفت: نه ، عجله ندارم. بیرون که خبری نیست.

و یحتمل من بوقی شیپوری چیزی تشریف داشتم اون موقع.افسوس

نهایتش دو سال بعد-سال 88- من هم در حالی که از پیدا کردن کار ناامید شده بودم نشستم خوندم و قبول شدم. لبخند

آن مرد خوشحال بود از قبولی من. می گفت نگران هیچی نباش. از اولش تا پایان نامه خودم کارهاتو انجام میدم. 

خوب منم مجددا دانشجو شده بودم. خوشحال بودم. و در کنارش سه روز در هفته هم از طرف نظام مهندسی می رفتم کارورزی با حقوق.از خود راضی

یک سال کارورزی هم که تموم شد بلافاصله یه کار نیمه وقت جور شد. و همزمان هم درس مس خوندم و هم کار می کردم.

اما ( آن مرد)... دوره دو ساله ارشد رو  سه سال طولش داد...بی خیال... بی انکه فکر کنه دختر بیچاره ای مثل من چندین ساله که به پاش نشسته ...بدون اینکه به این فکر کنه که باید دنبال کار باشه....

من دوره ارشد رو دو ساله تموم کردم مژه

و اون کار نیمه وقت رو ادامه دادم به صورت تمام وقت.

(آن مرد) تازه سرباز شد خنثی

 از اینجای قصه به بعد ناله های من شروع خواهد شد.

ادامه دارد....



موضوعات مرتبط: آن مرد

تاريخ : چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٢ | ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()