اون روز ( آن مرد) رفت و من در حالی که با دو ساعت تاخیر و با چهره ای متفکر بر می گشتم خونه مامان رو دیدم که دم در ایستاده و صورتش از نگرانی بنفش و کبود شده خجالت

بله... چند روز  گذشت. باران ایمیل های ( آن مرد ) شروع شد. 

و باران سوال های دوستانی که من رو در حال مکالمه با (آن مرد) دیده بودن که دیگه سیل آسا بود.کلافه

حالا این همه دختر و پسر تو دانشگاه با هم بودن نمی دونم فقط من چرا باید جواب پس میدادم.خنثی

شاید همین باعث شد که چند وقت بعد طی یک اقدام انقلابی برم مخابرات و  با (آن مرد) تماس بگیرم و بگم :

((من فکرامو کردم و به این نتیجه رسیدم که نمی تونم این رابطه رو ادامه بدم. شما رفتی به خانواده ات گفتی و من دوست ندارم وارد خانواده ای بشم که می دونن با پسرشون دوست بودم. خجالت می کشم از این قضیه. در ضمن آبروی من با اومدن شما تو دانشگاه رفته و همه ما رو با هم دیدن و من خجالت می کشم.))

مقادیر زیادی از این اراجیف بافتم و در حالی که (آن مرد) اصرار داشت که به حرفهاش گوش بدم. تلفن رو قطع کردم  خنثی   

    بعد از اون روز هفته ای یک نامه می رسید نامه هایی ده صفحه ای.        

 نامه هایی که ملتمسانه می خواست که من فقط یک بار تماس بگیرم و حرفاش رو گوش بدم.بعد از اون نامه ها حالت تهدید به خودشون گرفتن و مضمونشون این بود که اگه تماس نگیری من مجبور میشم خودم اقدام کنم.     تعجب

من و البته همراه همیشگیم فائزه مونده بودیم که مثلا چطوری می خواد اقدام کنه؟

خلاصه من بی توجه به نامه ها بودم. تا اینکه دیدیم چند روزه که یه موبایل شماره تهران به موبایل فائزه میزنگه و قطع می کنه.

همه سر به سرش می کذاشتیم و دنبال این بودیم که ببینیم کی عاشق فائزه شده.

تا اینکه یه روز که من شماره رو نگاه کردم.... بله شماره ( آن مرد) بودمنتظر

   بعد از اون فائزه وارد ماجرا شد و علی رغم اصرار من مبنی بر اینکه جواب تماس هاش رو نداه. یک روز تا (آن مرد) زنگ زد و قبل از قطع تماس بهش گفت که جریان رو می دونه و به حرفهاش گوش داد.

    و بدون هماهنگی با من قرار گذاشت که فلان ساعت (آن مرد) بزنگه و با من حرف بزنه.    

 من تسلیم شدم و به حرف های آن مرد گوش دادم. ولی نظرم عوض نشد. اصلا از اون حرف ها و تماس ها زده شده بودم. بی هیچ دلیلی.          

    حتی گریه های (آن مرد) هم تاثیری نداشت. وقتی که گریه کرد بی رحمانه گفتم من از این حالتت هم بدم میاد. من دوست ندارم مرد گریه کنه. و خداحافظی کردم.    

  بعد از اون تا مدتی ارسال نامه و ایمیل ادامه داشت.

و یه روز فائزه بهم گفت که : ( خیلی  خری).

 و بعدها دلیلش رو بهم گفت. دلیلش این بود که آن مرد از فائزه خواهش کرده بود که بهش اجازه بده که تماس بگیره و از طریق فائزه از حال من با خبر بشه.      

 ترم تمام شد. تابستان شروع شد. نامه ها و ایمیل ها هم طبیعتا قطع شد. تا تابستان همون سال تماس (آن مرد ) با فائزه ادامه داشت. من که سرخوشانه در سفر بودم

 و بعد از مدتی تماس ها با فائزه هم قطع شد.  

  حالا من توی دانشگاه جا افتاده بودم. دیگه برای دانشگاه قبلی دلتنگی نمی کردم. دوستای جدید و صمیمی داشتم. و  کم کم داشت همه چز از یادم می رفت.      

تا اینکه یه روز زهره تماس گرفت. همون دوست خوابگاهی.    

 بعد از حال و احوال گفت: تو چیکار کردی دختر؟ (آن مرد) قلبش درد گرفته و اورژانسی رفته خونه اش و دو هفته ست که دانشگاه نیومده.                                     

من طبق معمول پناه بردم به مشاور اعظم :فائزه.

  فائزه گفت که حالش به تو ربطی نداره. ولی شقایق مشاور دوم گفت که به هر حال هم کلاسیت بوده و باید حالش رو بپرسی.

و بدین ترتیب عسل بانو به همراه گروه دوستان مجددا راهی مخابرات شد.

  عسل بانو: آقای آن مرد؟  

   آن مرد: بله

   عسل بانو: حالتون خوبه؟  

   آن مرد: بله  

   عسل بانو: دو هفته ست نرفتین دانشگاه؟

  آن مرد:  سه هفته ست.

  عسل بانو: سابقه داشته؟

آن مرد: نه

خیلی سرد جواب میداد.

حرصی شده بودم. حالت سوسک شدن بهم دست داده بود.

گفتم خوب من وظیفه داشتم به عنوان هم کلاسی حالتون رو بپرسم. خدا نگهدار.

یهو داد زد: خانم عسل بانو.... من باید با شما حرف بزنم.

 حالا نوبت من بود کلاس بذارم.       گفتم من دارم میرم خونه. شنبه تماس می گیرم. و خداحافظی کردم. راستی دیگه این قسمت ماجرا ما تلفن دار شده بودیم به سلامتی. ولی من تماس نگرفتم. تا شنبه که رفتم دانشگاهاز خود راضی

 



موضوعات مرتبط: آن مرد

تاريخ : سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٢ | ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()