خلاصه روزهای امتحان گذشت و وقت خداحافظی رسید.

روز آخرین امتحان، من رفتم و با تک تک بچه ها خداحافظی کردم. بچه ها پرسیدن که کی میرم؟ گفتم فردا هم میام دانشگاه برای آخرین مراحل تسویه حساب و بعد میرم.

روز بعد اول صبح رفتم که کارهامو انجام بدم حسابی که توی بانک دانشگاه داشتم رو بستم. آخرین امضاها رو از آزمایشگاه و کتابخونه و رئیس گرفتم. کارتم رو به حراست تحویل دادم و تمام اون  مدت (آن مرد) سه دقیقه بعد از من هرجا که می رفتم حاضر می شد. و من با یه لبخند رد می شدم.نیشخند

نزدیک ظهر دیگه از رو رفتم . داشتم از پله ها می رفتم بالا ...یهو برگشتم و گفتم شما با من کار دارین؟لبخند

(آن مرد) با یه چهره ی مفلوک گفت : پس من از صبح برای چی اینجام؟خنثی

من با یه چهره ی اینجورینیشخندگفتم اجازه بدین برم بالا و برگردم.

و بعد که کارم تموم شد قدم زنان رفتیم که ببینم چی می خواد بگه.

برف همه جا رو پوشونده بود. دماغم قررررررررررررررمز شده بود از سرما. جایی پیدا نکردیم که پناه ببریم جز حراست دانشگاه.ابله

حراست اون دانشگاه خیلی جالب بود. یه در شیشه ای داشت که پله می خورد و میرفت پایین، و دفتر مسئول حراست طبقه پایین بود. خلاصه ما همون جا پناه گرفتیم.

(آن مرد) از این گفت که پیشنهادش یه پیشنهاد معمولی و بدون تفکر نبوده. و خیلی مصمم و جدیه. و ناراحته که من دارم میرم و این فرصت آشنایی کوتاه شده.

من براش توضیح دادم که من که برگردم اهواز نقل مکان می کنیم به یه خونه دیگه و متاسفانه اون خونه تلفن نداره.( اون موقع من موبایل نداشتم. یعنی اگه یادتون باشه سال 81 مثل الان همه موبایل نداشتن. هنوز تلفن کارتی و سکه ای تو شهرها پیدا می شد. و از ایرانسل (علیه السلام ) هم خبری نبود.) و اضافه کردم دانشگاهی که من قراره اونجا درس بخونم مشخصه و پیدا کردنم سخت نیست.

ضمن اینکه پدرم هم کارمند همون دانشگاهه ( فقط دقت کنید چه جونور دم درازی هستم به قول مهرسا)بازنده

آقای (آن مرد) کیفش رو باز کرد و یه هدیه به عنوان یادگاری تقدیم کرد. و بعد گفت خواهش می کنم رو نظرتون و تصمیمتون تاثیر نذاره.

منم تو دلم گفتم: پ نه پ حتما به خاطر همین هدیه حله همه چینیشخند

دوباره قدم زنان اومدیم و این بار (آن مرد) گفت : شما باید قبل از رفتنتون با من تماس بگیرید و وقتی برگشتم و بهش نگاه کردم چشماش قرمز شده بود.ناراحت

گفتم آخه شما که داری میری خونه و من از خوابگاه نمی تونم با جایی تماس بگیرم.

ازم قول گرفت که وقتی رسیدم اهواز خبر سلامتیم رو بهش بدم.

منم قول دادم و خداحافظی کردم. حالا دل تو دلم نبود که ببینم هدیه چی خریده برام.

تا نشستم تو ماشین که برگردم خوابگاه باز کردم هدیه رو. کتاب کیمیاگر نوشته پائولو کوئیلیو  و یه جعبه ست خودکار و خودنویس میکو و یه کارت پستال خیال باطلآخی.

عجیب بود که با گذشت این اتفاقات هیچ تعلق خاطری حس نمی کردم. انگار همه چیز برام یه ماجراجویی و شیطنت بود.

اون روز عصر رو با هم اتاقی ها به خرید یادگاری و سینما رفتن گذشت. وقتی از سینما اومدم بیرون اونقدر پفک خورده بودم که پالتو مشکیم نارنجی شده بود.

فردای اون روز بار و بندیلم رو کارتن بندی کردم که قبل از خودم با قطار بفرستم بره که تو سفر راحت باشم. راننده تاکسی که من رو رسوند ا ونقدر مهربون بووووووووود. مثل یه پدر دلسوز توی بسته بندی بار کمک کرد. تاریخ حرکت قطار رو ازم پرسید و قرار شد صبح زود خودش بیاد و منو برسون ایستگاه راه آهن. بعد از اون رفتم و حسابی رو که توی بانک روبروی خوایگاه داشتم بستم. بگذریم که کارمند و رئیس اون بانک چقدر با من دوست بودن و لطف داشتن. اون روز حس کردم که دلم برای همه چی تنگ میشه. حتی برای ساندویچ فروشی روبروی خوابگاه . شب بچه ها با جشنی که برای خداحافظی بامن گرفته بودن منو غافل گیر کردن. کلی هدیه و چقدر گریه کردم من. چقدر همه چیز برام خواستنی شد. همه چیز به جز آن مرد. سرپرست خوابگاه هم موقع خداحافظی و تحویل شیفتش گفت خیلی ها اومدن و رفتن ولی تاثیری که تو توی این ترم داشتی یه چیز دیگه بود.گریه

اون شب با بچه ها قرار گذاشتیم 9/9/90 درب دانشگاه همدیگه رو ببینیم. و من چه تصوری داشتم از عسل بانوی سال 90 اون موقع. مثلا فکر می کردم یه خانوم جا افتاده خواهم بود خیر سرم.نیشخند

همون شب که جشن به لطف بچه ها برگزار می شد از سرپرستی پیج شدم که برم پای تلفن و در کمال ناباوری یه دختر ناشناس سلام کرد و بعد گوشی رو داد به آن مرد. شاخ در آوردم . طفلکی آن مرد رفته بود و از یه دختر خواهش کرده بود که بیاد و با من حرف بزنه. آخه اون موقع هر کی تماس می گرفت نسبتش رو با ما می پرسیدن. اگه جنس نری زنگ میزد باید توضیح میداد که چه نسبتی داره.

آن مرد می خواست اجازه بگیره که فردا بیاد ایستگاه راه آهن تهران و منو ببینه.

گفته بودم که من از  اون شهر با قطار می اومدم تهران و بعد از تهران با قطار بعدی می اومدم اهواز؟سوال

و من هم گفتم اشکالی نداره.

صبح روز واقعه من که بیدار شدم برم بیشتر بچه های خوابگاه همراهم اومدن. دوباره آبغوره گیری شروع شد. خیلی سخت بود خداحافظی. صد در صد پشیمون شده بودم از اینکه اونقدر برای انتقالی تلاش کردم. دوست داشتم بمونم. سخت بود دل کندن از اون همه خاطره.گریه

خلاصه من رسیدم ایستگاه تهران. و آن مرد رو دیدم. اومد و حال و احوای پرسید . گفت میشه بلیطتون رو ببینم. منم بلیط باطل شده و مچاله رو از جیبم درآوردم و با چشمانی گرد شده از تعجب بهش دادم. اون هم در کمال خونسردی گرفت و گذاشت تو جیبش.تعجب

بعد گفت می خواستم براتون ناهار بگیرم ولی نمی دونستم چی دوست دارین. منم گفتم نه همین جا یه چیزی می خورم. (ساعت حدود 12 بود که رسیده بودم تهران و ساعت 4 قطار به طرف اهواز حرکت می کرد). بعد خداحافظی کردیم و باز قول دادم که وقتی رسیدم خبر بدم بهش.

من رفتم و مثل یه دختر خوب روی یه صندلی نشستم. و هی سیخونکی نگاه می کردم که کی آن مرد میره که من راحت برم یه کوبیده بزنم بر بدن. تا ساعت 2 همون جا از دور منو می پائید. 2 بالاخره رفت و من یه نفس راحت کشیدم و رفتم همون جا یه کباب زدم و اومدم پریدم تو قطار.اوه

خسته شدم بوخودا. بقیه ماجرا رو بعد می نویسمنیشخند

ادامه دارد....

 



موضوعات مرتبط: آن مرد

تاريخ : پنجشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٢ | ٧:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()