خلاصه من اومدم خونه که حدود دو هفته فرجه امتحانی داشته باشم و بعد برگردم دانشگاه و بعد از اون برای همیشه با اون دانشگاه خداحافظی کنم.

دو هفته مثل برق گذشت و من برگشتم دانشگاه. روز اولین امتحان، به محض اینکه من برگه رو تحویل دادم آقای (آن مرد) هم اومد دنبالممژه

بچه ها هم دم در بودن البته

یه کم در مورد سوالای امتحان بحث شد و بعد من رفتم که کم کم مراحل تسویه حساب رو انجام بدم و همه چیز نمونه برای روزهای آخر.

سر ایستگاه اتوبوس که منتظر بودیم سرویس های دانشگاه برسه بچه ها عکس هایی رو که طول ترم گرفته بودیم و عکس های روز شیرینی دادن من برای انتقالی هم بینشون بود آورده بودن که ببینیم. طبعا به گروه پسرها هم نشون دادن. بعد که عکس ها برگشت دیدیم یکی از عکس های من که در حال تعارف شیرینی به استاد بودم نیست. سریع رفتم که ببینم پیش آقایون جا نمونده ؟

وقتی پرسیدم دیدم (آن مرد) با خونسردی عکس رو از تو جیبش در اورد و گفت: آینجاست

من یه نگاه اینجوریابروو بعد اینجوریقهراز خودم در کردم و اومدم پیش دخترا

بچه ها پرسیدن عکست کجا بود: منم گفت تو جیب آن مردنیشخند و خنده حضار

خلاصه اون روزها به امتحان می گذشت و شیوه های خنده دار تقلب. هیچ وقت یادم نمیره که یه روز که یه جور ناشیانه دستم رو به طرف صندلی عقب دراز کرده بودم و خودم حواسم به استاد بود دوستم به جای برگه تقلب کفشش رو گذاشت توی دستم  و چقدرررررررررر خندیدم.قهقهه

همون روزها یه روز زهره که یکی از بهترین دوستای من توی خوابگاه بود تا همین امروز هم دوستیمون برقراره  و از جریان آن مرد هم خبر داشت با خنده اومد و دستم رو کشید و گفت عسل می خوام یه چیزی بهت بگم قول بده نخندی:

منم خنده کنان همراهش رفتم، دیدم ندا (هم کلاسی من و همشهری زهره) منتظر نشسته. ما که رسیدیم زهره به ندا گفت: خوب حالا به عسل بگو.

ندا هم بی مقدمه گفت: من از یکی از پسرهای کلاس خوشم اومده. عاشقش شدم.

من یه نیگا به زهره انداختم و گفتم از کدومشون؟ از (آن مرد)؟

گفت: آره. خیلی خوب و مهربونه. عاشق چشماش شدم.

و من در اون حالت چقدررررررررررررر به مخم فشار آوردم که مگه چشماش چطوریه؟ سوالپس چرامن متوجه نشدم

خلاصه گفت که می خواد دل بزنه به دریا و به آن مرد بگه که دوستش داره. منم در کمال بدجنسی تشویقش کردم و گفتم که حتما من رو هم از نتیجه با خبر کنه.شیطان

خلاصه ندا طبق قرار با آن مرد تماس گرفت و وقتی امد گفت که باهاش حرف زده و صحبتشون رضایت بخش بوده و اضافه کرد که فکر می کنه که آن مرد فکر کرده که من (عسل بانو) باهاش تماس گرفتم چون فامیل منو از زبان اون شنیده.

حالا من اینجوری کلافهکه مگه تو خودتو معرفی نکردی؟ چرا وقتی فکر کرد منم نگفتی که تو من نیستی؟کلافه

حالا من مگه آروم می شدم؟ چقدر بهم برخورده بود که آن مرد فکر کرده که من باهاش تماس گرفتمچشم

طی یک عملیات انتحاری موبایل زهره رو برای چند دقیقه قرض گرفتم و زنگ زدم به خوابگاه آن مرد و خیلی خونسرد گفتم:

آقای آن مرد من عسل بانو هستم. مدتیه که در جریان علاقه یکی از بچه ها به شما قرار گرفتم و شنیدم که وقتی اون خانوم به شما زنگ زده شما فامیل من رو گفتین و فکر کردین منم . خواستم بگم من نبودم . خداحافظ و شاتالاپ گوشی رو قطع کردم.گاوچران

نیم ساعت بعد من پیج شدم و رفتم پای تلفن خوابگاه. آن مرد بود. نفس نفس میزد. گفت شما چی گفتین؟ من دوباره همون چیزا رو تکرار کردم. آن مرد گفت که خیلی ناراحت شده از تماس اون خانوم. و اصلا هم فکر نکرده که من بودم. و شاکی بود که چرا بعد از حرفاش من هیچ جوابی بهش ندادم. من باز از همون حربه استفاده کردم و همه چی رو موکول کردم به بعد از امتحان ها. لازم به ذکره که طی تماس دوباره ندا با آن مرد. برخورد شدیدی شده بود و اشک ندا درآمده بود.

به من چه ها؟   نیشخند

ادامه دارد....



موضوعات مرتبط: آن مرد

تاريخ : چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٢ | ۱:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()